انسجام گرایی: شنبه چهارم دی 1389 13:52
انسجام گرایی یک نظریه هستی شناختی برای توجیه باور ها است که در تضاد با بنیاد گرایی قرار دارد و در ضمن راه حلی  متفاوت برای مساله "سیر قهقرایی" ارائه می دهد.

به عنوان یک نظریه برای حقیقت، انسجام گرایی جملات درست را محدود به جملاتی می سازد که با گروه خاصی از جملات انسجام دارند.باور یک شخص درست است، اگر در انسجام با بیشتر یا همه باور های دیگر او باشد.یک نکته مهم در این جا وجود دارد و آن این است که منظور از "انسجام" چیزی بیشتر از "سازگاری" به تنهایی است، در واقع انسجام ، به جامعیت(شمول)، سازگاری ودر عین حال بر آورده کردن شرط "تیغ اوکام" گفته می شود (یعنی شامل جزء اضافی نباشند اگر اجزاء کمتر توصیف مناسب و جامع ارائه می دهند).

به عنوان یک مثال می توان به موردی اشاره کرد که اولین بار کواین بدان اشاره کرد و آن هم قائل شدن وجود خارجی برای الکترون  مانند یک سیب است ، در واقع الکترون را کسی به طور مستقیم ندیده( و اصلا انجام این کار ممکن نیست) اما مفهوم الکترون به صورت یک جز در شبکه باور هایمان قرار دارد که در "انسجام" بسیار عالی با دیگر پدیده های قابل مشاهده و در سطح ماکرو قرار دارد(اگر این گونه نبود نظریه کوانتم اینقدر در توضیح پدیده ها موفق نبود) لذا باور به وجود الکترون نه به خاطر وجود چیزی اساسی تر(مانند مشاهده مستقیم ، روش بنیاد گرایی و بالاخص تجربه گرایی) بلکه به خاطر انسجام این باور با سایر باور ها در شبکه باور توجیه می شود.(شاید مثال بهتر برای این ایده مفهوم کوارک باشد. مدل استاندارد ذرات کوارک را به صورت اجزاء سازنده نوترون و پروتون و در کل هادرون ها پذیرفته است کوارک حتی اثرات تجربی بسیار کمتری از الکترون دارد اما تمام نکته جالب توجه آن این است که تمام نظریه ذرات بنیادی را بسیار ساده و"منسجم" می کند و لذا فیزیکدان به "وجود" آن باور دارند.)

شاید معروفترین انتقاد به انسجام گرایی توسط برتراند راسل انجام شده باشد بر اساس انتقاد راسل اگر یک باور A و یک باور B داشته باشیم به طوری که باور B در تضاد با باور A باشد(َA= NOT B) آنگاه برای هر کدام از باور ها می توان یک مجموعه از باور ها یافت که با آن ها در انسجام باشند در این صورت هر دو باور را باید پذیرفت! و این باعث از بین رفتن نظریه می شود. نکته مهمی که راسل بدان اشاره کرد این بود، که به صرف انسجام یک باور با مجموعه ای از باور ها نمی توان آن را پذیرفت در واقع می بایست این باور ها از جایی به تجربه متصل باشد.در پاسخ به این انتقاد کواین شبکه باور را به فرشی مانند می کند که اگرچه از داخل درستی گزاره های آن را انسجام با دیگر گزاره ها و گره های محکم فرش تعیین می کند اما این فرش همواره از لبه های خود به تجربه متصل است. البته این پاسخ خوبی است اما به واقع تنها در مورد حوزه های مشخصی از شناخت  قابل اعمال است مانند:علوم تجربی. اما کاربست آن به صورت مطلق به تمام شبکه باور(به فرض این که اصلا چنین چیزی وجود داشته باشد) ناممکن می نماید.چرا که اگرچه بسیاری از انسجام گرایان بر این عقیده اند که از هر مجموعه ممکنی از باور ها استفاده نمی کنند بلکه تنها به مجموعه از باور ها معتقدند که مردم از آن استفاده می کنند اما مشکل اصلی تعیین کردن دقیق خود این مجموعه است چیزی که پاسخ بدان بسیار دشوار است.

هر دو نظریه هستی شناختی بنیاد گرایی و انسجام گرایی می خواهند که به مساله سیر قهقرایی پاسخ دهند سیر قهقرایی به وضعیتی گفته می شود که با داشتن یک باور P  چگونه آن را توجیه می کنیم اگر به باور دیگری متوسل شویم آن گاه خود آن باور را چگونه توجیه کنیم و همین طور برای بعدی ها. برای زنجیره نوجیهات سه حالت پیش می آید: 1-زنجیره طول نامحدود دارد و هر باور توسط قبلی خود توجیه می شود. 2-زنجیره دارای دور است ، یعنی یک باور توسط دیگری توجیه می شود و بعدی هم توسط بعد تر تا به یک باور می رسد که توسط اولین باور(سر زنجیره) توجیه می شود. 3-زنجیره در جایی بالاخره خاتمه می یابد با رسیدن به یک سری باور که خود توجیه پذیرند.

زنجیره نامحدود به نظر نمی رسد کمکی بکند چرا که هیچ کس قادر نیست بررسی کند همه توجیه ها در زنجیره درست است پس شک بر انگیز است( البته این به معنای رد کامل این شق نیست چرا که مساله درستی و توجیه برای زنجیره های نامحدود در ریاضیات با استفاده از استقرا حل شده است، اگرچه ما به ازای تجربی ندارد).

حالت سوم اساس بنیاد گرایی است و حالت دوم تنها حالتی است که انسجام گرایی می تواند داشته باشد و منطقی به نظر نمی رسد.اما به واقع توجیه یک باور در انسجام گرایی قدری پیچیده تر است: از این لحاظ که اگرچه ممکن است در مساله توجیه یک باور حلقه پیش بیاید اما باورها در انسجام گرایی مانند یک شبکه به هم متصلند و لذا توجیه یک باور مستلزم توجیه چندین "باور همسایه" است که آن ها هم به نوبه خود توسط چندین همسایه توجیه میشوند پس در این جا بایک "فرش" روبرو هستیم تا یک "زنجیر".با بلند کردن یک نقطه از فرش تمام فرش تحت تاثیر قرار می گیرد و این تاثیر در باور های نزدیکتر بیشتر است.

نوشته شده توسط perelman  | لینک ثابت |

مبنا گرایی دوشنبه پنجم مهر 1389 14:27

مبنا گرایی  به هر نظریه در هستی شناسی گفته میشود که بر آن است ، هر عقیده ای بر اساس آنچه عقاید اساسی خوانده می شوند توجیه وشناخته می شوند.عقاید اساسی در واقع عقایدی هستند که توجیه و دلیل برای عقاید دیگر ایجاد می کنند و عقاید اشتقاقی دیگر در واقع بر اساس این عقاید اساسی بنا و توجیه می شوند.

عقاید اساسی خود توجیه گر یا بدیهی هستند آن ها بر اساس عقاید دیگر توجیه نمی شوند.از دید تاریخی عقاید اساسی بر اساس وقایع ذهنی یا حالات ذهنی مانند "تجربه" توجیه می شوند و بنابراین مانند باور ها نیستند که توجیه شوند در واقع یک مبنا گرا قاعده زیر را قبول می کند:

یک باور توجیه شده است تنها اگر:

1-توسط یک عقیده اساسی توجیه شود یا

2-توسط زنجیره ای از عقاید که در نهایت همه بر اساس عقاید اساسی اند توجیه شود.

با روش بالا عقاید اساسی توجیه نمی شوند چون آن ها از عقاید معمول متفاوت اند.

از دید تاریخی دو نظریه اساسی تر مبناگرایی ، عقل گرایی و تجربه گرایی اند.اما در واقع ، در زمان حال لزوما این گونه نیست یعنی تجربه گرایانی داریم که مبنا گرا نیستند.

عقل گرایی نام کلی برای همه نظریاتی است که عقل را منبع و ملاک شناخت  می دانند.به این ترتیب بر اساس نظر عقل گرایان حقیقت استدلال و شناخت عقلی ، "عقاید اساسی" نظریات آن ها می باشد.رنه دکارت یکی از پایه گذاران عقل گرایی معتقد است که دانش و شناخت ما از طریق عقلی و به صورت درونی کشف و شناخته می شود.

از طرف دیگر تجربه گرایی نام کلی برای تمام نظریاتی است که به تجربه و گزارشات حسی به عنوان منبع و ملاک شناخت مینگرند از دید تجربه گرایان کلاسیک این تجارب غیر قابل شک و خطا ناپذیرند و لذا شایستگی "عقاید اساسی" بودن را دارند.

یکی دیگر از جلوه های مبناگرایی را در ریاضیات شاهد هستیم روشی به نام اصل موضوعی در واقع بر آن است که شاخه های مختلف ریاضی را بر اساس چند اصل موضوع که خود قابل اثبات نیستند بنا کند.سابقه این روش به یونان بر میگردد و اولین بار اقلیدس از این روش برای بنا ساختن هندسه استفاده کرد او توانست تمام هندسه را بر اساس پنج اصل موضوع بنیادی بنا کند،و سپس تمام شناخت هندسی را با این پنج اصل ثابت کند چنین روشی در ساختمان های دیگر ریاضی مانند نظریه مجموعه ها،حساب(نظریه اعداد)،اعداد حقیقی و تقریبا تمام شاخه ها ریاضی صورت پذیرفته است اگرچه تصور میشد این روش می تواند تمام شناخت ریاضی را پایه گذاری کرده وسازگاری  ،تمامیت  گزاره های موجود در آن ها را ثابت کرد، (چیزی که برنامه هیلبرت بر آن اساس قرار داشت) اما گودل نشان داد که این امر ممکن نیست یکی از نتایج اثبات گودل زیر سوال بردن روش اصل موضوعی برای ایجاد ساختمان های ریاضی بود(اگرچه لزوما هم به این معنا نمی باشد یعنی مشکل نه از روش اصل موضوعی بلکه از فرض های دیگری باشد)


نوشته شده توسط perelman  | لینک ثابت |

پارادوکس سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 19:46
پارادوکس به وضعیت خاصی در منطق گفته می شود که اگر بخواهیم در یک کلمه و راحت بگوییم "انسان را به زحمت می اندازد" اما این مشکل گویا در ذات خودش است و نه تنبلی فکری برای حل کردن آن از این لحاظ که"تناقض" طبیعتا با "مساله دشوار"و حتی "مساله به ظاهر لاینحل"متفاوت است.در جهان منطق،ریاضیات وفلسفه پارادوکس های بسیار زیادی هست اما در قلب اکثر پارادوکس های بخصوص منطقی، پارادوکس دروغگو نهفته است.به این معنا که اکثر آن ها را می توان به این پارادوکس برگرداند(ترجمه کرد)

مساله پارادوکس دروغگو بسیار معروف است و یکی از مسائل در فلسفه و منطق است که البته قدمت آن به یونان باستان بر می گردد شکل آن به این صورت است:

"این جمله غلط است"

اگر این جمله درست باشد پس باید غلط باشد و اگر غلط است پس باید درست باشد!

زمانی که سقراط برای اولین بار توانست قوانین منطق کلاسیک را کشف کند و آن را به جهان معرفی کند برخی از افراد برآن شدند که نشان دهند که این روش برای فکر کردن با حقیقت همخوانی ندارد و به همین جهت پارادوکس دروغگو را ساختند  البته آن زمان کسی برآن نشد که پاسخی برای آن پیدا کند حتی در قرون بعدی منطق دانان یا بدان بی توجهی نشان می دادند و یا آن را نوعی بازی با کلمات و مغلطه زبانی برای واژگون کردن ساختمان محکم و تمام منطق می دانستند.

پس از قرن ها دوباره در اواخر قرن نوزدهم و اوایل بیستم دوباره توجه به منطق فزونی یافت فرگه اولین ریاضیدانی بود که برآن بود تا ریاضیات را بر پایه های منطق استوار کند و او این کار را با استفاده از نظریه مجموعه های کانتور انجام داد اما در زمانی که فرگه عمده کارش را به پایان رسانده بود جوانی انگلیسی به نام برتراند راسل ابزار پارادوکس دروغگو را برای واژگون کردن ساختمان پر شکوهی که فرگه آن را برپا کرده بود به کار برد پارادوکس راسل از این قرار بود:

او با ساختن یک مجموعه این کار را کرد:"مجموعه تمام مجموعه هایی که عضو خود نیستند" آنگاه در مورد خود این مجموعه چه؟

اگر این مجموعه عضوی از خودش نباشد آن گاه بر طبق تعریف خودش باید عضوی از خود باشد.

اگر این مجموعه عضو خودش باشد آن گاه بر طبق تعریف مجموعه ای است که عضوی از خودش نیست.

مشکل تمام این جملات که باعث ایجاد پارادوکس می شوند این است که در مورد ارزش منطقی خود سخن می گویند یا به عبارتی خود ارجاع اند(Self-referential )البته این تمام قضیه نیست چراکه برخی تصور کردند پس باید گفت، تنها جملاتی دارای ساخت درستند که خود ارجاع نباشند اما جملات خود ارجاع زیادی وجود دارد که بیخطرند، مثل:"این جمله پنج کلمه دارد." اما حتی اگر از خیر چنین جملاتی هم بگذریم و آن ها را هم بد ساخت بدانیم و کنار بگذاریم.(که البته در برخی تعریف های ریاضی ،ناگزیر ازاین تعریف های خود ارجاع هستیم و اصلا نمی توان این کاررا کرد) مساله برطرف نمی شود چراکه می توان جملاتی ساخت که خود ارجاع نباشند، اما باز هم مشکل ساز باشند مثل:

آ:"جمله پایین غلط است"

ب:"جمله بالا درست است"

بنابر منطق می دانیم، که چهار حالت برای دو جمله بالا وجود دارد:

"آ" غلط و"ب" غلط:در این صورت جمله آ غلط است(And elimination)  پس جمله ب باید درست باشد و این با فرض غلط بودن ب نمی خواند.

"آ"غلط و"ب"درست:در این صورت جمله ب درست است(And elimination)و آ باید درست باشد که باز هم با فرض نمی خواند.

"آ"درست و"ب" غلط":در این صورت جمله ب غلط است(And elimination)و آ باید غلط باشد.

"آ"درست و "ب" درست:در این صورت آ درست است(And elimination) و ب باید غلط باشد.

البته نیاز به این همه توضیح وتفسیر نبود و با بررسی اندکی هم می شد به ساختار متناقض آن پی برد ،اما فقط می خواستم بر طبق قواعد و قدم به قدم پیش برویم تا شکی ایجاد نشود.

پس شرط ایجاد تناقض نظر دادن جمله(ها) در مورد ارزش منطقی جمله دیگر یا خودش است اما تا این جا فقط شرط لازم را گفتیم جمله(ها) همچنین باید در هیچکدام از ارزش های منطقی(درست یا غلط) نگنجند یا به عبارتی معنای متناقض داشته باشند چون همچنان که گفتیم جملاتی که در مورد ارزش منطقی خود یا دیگر جملات اظهار نظر می کنند همیشه منجر به مشکل نمی شوند مثال:

جمله پایین درست است.

جمله بالا درست است.

که می توانند هر دو درست یا هردو غلط باشند.اما این که بخواهیم تمام این گونه جملات را غیر استاندارد و فاقد ساختار درست بدانیم دست و پای جملات را بیش از حد تنگ کرده ایم و اصلا منطق به ابزار بی مصرفی تبدیل خواهد شد.از طرفی این کار تا حد زیادی مصنوعی به نظر می رسد زیرا:

پارادوکس دروغگو بسیار طبیعی و هوشمندانه است چرا که ما را وادار می کند بپذیریم باور های متعارفی در مورد "درستی"(truth) و"غلطی"(falsity) ناگزیر، منجر به تناقض می شود.پارادوکس دروغگو بی شرمانه در برابر تفکر منطقی قد علم کرده و می گوید می توان جملاتی ساخت که نمی توان به صورت سازگار (consistently ) به آن ها ارزش منطقی داد در حالی که این جملات کاملا بر طبق قواعد گرامر(Grammar ) و معنایی(Semantic )زبان است.هیچ کس در فهم معنای پارادوکس دروغگو دچار مشکل نیست اما...

بیایید کمی دقیق تر پارادوکس را بررسی کنیم، این پاردوکس می گوید جمله مذکور در پارادوکس :

درست است اگر غلط باشد و غلط است اگر درست باشد ، که به نحوی به ما القا می کند که نه درست است و نه غلط .این پاسخ بر اساس کنار گذاشتن باور متعارف در مورد غلط و درست است:این ادعا که، یک گزاره فقط یا غلط است یا درست(طرد شق ثالث)(The law of excluded middle)

این قانون اولین بار توسط لایبنیتز به طور رسمی ارائه شد او در مورد این قاعده می گوید:"برخی افراد از این روش عجیب جدید خوششان نمی آید چرا که این قاعده فرض می گیرد هر جمله ای یا درست است یا غلط اما هیچ دلیلی برای این ادعا ندارد".

شاید حق با آن افراد باشد که لایبنیتز می گوید و پارادوکس دروغگو هم مثالی باشد از حالتی که یک گزاره نه درست است و نه غلط.

اما فرض وجود شق ثالث یعنی "نه درست و نه غلط" باعث ایجاد پارادوکس زیر می شود:

این جمله درست نیست.

(قبل از ادامه به این نکته توجه کنید که این جمله با بالایی فرق دارد زیرا در این جا "درست نیست" لزوما به معنای "غلط" نیست فراموش نکنید ما شق سوم را هم داریم"نه درست و نه غلط")اگر جمله بالا" نه درست باشد ونه غلط" پس "درست" نیست.چون این همان چیزی است که جمله خودش می گوید ، بنابراین جمله باید "درست" باشد که باز هم دچار تناقض می شویم.

اما واکنش برخی دیگر مانند گراهام پریست(Graham Priest)این است که ،این جملات هم درست و هم غلط اند! یعنی از منطق پیراسازگار(Paraconsistent logic)پیروی می کنند اینکه چرا گزاره های هم درست و هم غلط در منطق معمول کلاسیک پذیرفته نمی شوند ،قاعده ای به نام(ex falso quodlibet)است که بر اساس آن در صورت پذیرفتن وجود گزاره ای با ارزش "هم درست و هم غلط" می توان درستی هر گزاره ی دیگری را ثابت کرد و به این ترتیب کل نظریه بی اهمیت(trivial)می شود چراکه اصلا راجع به چیزی حرف نمی زند.اما در منطق پیراسازگار این طور نیست که با پذیرفتن تناقض بتوان هر چیزی نتیجه گرفت ، در این منطق قواعد جدیدی جایگزین می شوند.

اما انگار پارادوکس دست بردار نیست و حتی با این وضع در شکل جدید ظاهر می شود: این جمله فقط غلط است. اگر این گزاره هم درست و هم غلط باشد پس باید درست باشد(And elimination)و اگر این طور باشد جمله فقط باید غلط باشد که باز هم یک تناقض جدید ایجاد کرد.

اما استدلال بالا غلط است چراکه در منطق پیراسازگار ارزش جدید ساخته شده"هم درست و هم غلط "است و معنای "و" بین آن دو معنای "و" منطقی را ندارد.و لذا در استدلال بالا استفاده از قاعده And elimination بی مورد و خطاست.البته این را راحتتر هم می شد فهمید وآن این است که: مگر "تناقض" چیزی غیر از وجود ارزش درستی"هم درست و هم غلط" است و این چیزی است که منطق پیرا سازگار پذیرفته است پس ایجاد تناقض در آن معنا ندارد.البته منطق پیراسازگار مشکلات زیادی دارد و همچنین بسیار محدود(Limited) است پس به نظر نمی رسد راه حل خوبی برای مساله باشد. حال بپردازیم به راه حل های جدی تر که توسط منطقدانان ارائه شده است:

آرتور پریور(Arthur prior): از دید پریور تناقضی در جمله وجود ندارد به نظر او هر جمله ای به صورت ضمنی حاوی یک جمله است که دلالت بر درست بودن آن دارد، برای مثال جمله"این درست است که دو به علاوه دو برابر با چهار می شود" حاوی اطلاعات بیشتری از جمله "دو به علاوه دو برابر با چهار میشود" نیست.بنابراین از دیدگاه پریور طبیعت خود ارجاعی جمله"این درست است که..." معادل است با"کل این جمله درست است و..." بنابراین دو جمله زیر معادل اند:

این جمله غلط است.

این جمله درست است و این جمله غلط است.

که بنابراین پارادوکس دروغگو را به حالت A and not A  تبدیل کرده است که نشان می دهد کل جمله غلط است ،اما این راه حل هم زیاد جالب نیست از این جهت که گفتن این که هر جمله را می توان به صورت "کل این جمله درست است و.." مشکلی را حل نمی کند زیرا اگر از قاعده And elimination  استفاده کنیم باز هم جمله"این جمله غلط است"بدست می آید مگر آنکه این قاعده را در این مورد درست ندانیم اما این راه حل باز هم نیاز به فرضیات وقواعد و در کل یک منطق جدید دارد که باز هم پاک کردن صورت مساله است.

سائول کریپکه(Saul Kripke): راه حل کریپکه این است که ارزش منطقی هر گزاره از یک وضعیت قابل ارزش گذاری در مورد جهان(البته به معنای کلی ، مثلا جهان های ریاضی را هم شامل می شود) بدست می آید و در این صورت است که گزاره "با اساس"(grounded)است ،جملات "بی اساس" بنابراین دارای ارزش منطقی نیستند وپارادوکس دروغگو هم گزاره ای "بی اساس" است و لذا دارای ارزش منطقی نیست.

این راه حل جالب است از این لحاظ که بیشتر به صورت فلسفی مساله را بررسی کرده است و به ساخت جملات منطقی توجه کرده است با این که راه حل عمیق و متفکرانه است اما باز هم جواب خیلی ها نیست.

آلفرد تارسکی(Alfred tarski): شاید اولین جواب محکم واساسی به پارادوکس دروغگو جوابی باشد که تارسکی برای آن پیدا کرده است.او بیشتر به نکته ای توجه کرده است که در قلب پارادوکس وجود دارد وآن مساله اظهار نظر جمله در مورد خودش است ،تارسکی برای حل این مشکل از نظریه معنایی مطابقت حقیقت خود استفاده کرد، ابتدا اندکی به این نظریه بپردازیم. تارسکی در این نظریه شرایطی را ایجاد کرد که به ما اجازه می دهد تا مشخص کنیم چه زمانی یک جمله در یک زبان صوری(Formal language) درست است.نتیجه به ظاهر ساده می نماید:

S درست است اگر و تنها اگر p.

در روش تارسکی، S  یک جمله در یک زبان صوری وp  ترجمه همان جمله در متازبان (Metalanguage) است.متازبان به زبانی گفته می شود که "درباره" یک زبان سخن می گوید ،مثلا اگر من بگویم "2+2=4 قابل اثبات نیست" در واقع یک جمله ریاضی نگفته ام بلکه یک جمله "درباره" ریاضی گفته ام ،این شیوه را می توان ادامه داد یعنی "درباره ی "درباره ی" " یک زبان سخن گفت، یعنی در "متامتازبان"سخن گفت. بنابراین در مورد جمله تارسکی هم مثلا می توان گفت:

"برف سفید است" اگر وتنها اگر برف سفید باشد.

که جمله داخل گیومه مربوط به زبان و جمله بعدی در متازبان است.بنابراین گزاره "درست است..." جمله ای "درباره" زبان است و لذا در متازبان قرار می گیرد، به عبارتی هیچ گاه نمی توان در مورد ارزش درستی جملات یک زبان در همان زبان اظهار نظر کرد.بنابراین پارادوکس دروغگو که در مورد ارزش درستی خود در همان زبان سخن می گوید فرم درستی ندارد پس طرد می شود.

اما مساله به اینجا ختم نمی شود در مورد نسخه غیر ارجاعی پارادوکس: جمله پایین غلط است. جمله بالادرست است. اولین جمله به نظر می رسد که "درباره"جمله ای سخن می گوید پس حداقل در متازبان است. اما جمله دوم که موضوع اولی است و بنابران باید در "زبان" باشد.اما گویا "درباره" جمله اول که در "متا زبان" است سخن می گوید پس باید در "متامتازبان" باشد باز هم تناقض! جمله دوم همزمان در "زبان" و هم "متامتازبان" است.با این حال راه حل تارسکی زیبا ست اگرچه کامل نیست.

پارادوکس دروغگو به عنوان بزرگترین پارادوکس حل نشده هنوز حریف می طلبد. اما بسیاری از منطقدانان امروزه به آن نمی پردازند و راه حل تارسکی را می پذیرند.شاید واقعا پارادوکس، جزء جدا نشدنی طبیعت فکرمنطقی نوع بشر باشد، بزرگترین منطقدان قرن بیستم، گودل، درمورد پارادوکس راسل (که قابل تحویل به پارادوکس دروغگو است)گفته: "پارادوکس راسل این واقعیت عجیب را نشان می دهد که شهود ریاضی و منطقی ما خود متناقض است".

نوشته شده توسط perelman  | لینک ثابت |

ذهن متجسد یکشنبه دهم مرداد 1389 19:7
متن زیر بیشتر بر اساس تحقیقات جورج لاکوف در فلسفه ذهن و عصب روانشناسی است که در کتاب فلسفه در بدن(philosophy in the flesh ) شرح کاملی بر آن نوشته است مطمئنا آن چه گفته شده تمام حقیقت نیست منتظر نظرات شما هستیم:

این که گفته می شود استدلال(اندیشه)ومفاهیم  متجسد هستند به چه معناست؟ هر استدلالی که شما انجام می دهید به این امر بستگی دارد که ساختار عصبی مغز شما بر اساس چه الگو هایی آن را پردازش می کند و از چه مدل ها و الگوریتم هایی استفاده می کند. بنابراین معماری مغز شما تعیین کننده این است که شما چه مفاهیمی دارید و قادر به انجام چه نوع استدلالی هستید. بنابراین مطالعه ساختار مغز در یافتن جواب سوالاتی که اکنون با خواندن این چند سطر به ذهن شما خطور کرده است  راهگشاست. اما یک سوال جالب "آیا استدلال(اندیشه)می تواند از بخش حسی حرکتی مغز استفاده کند؟" یا به صورت تخصصی تر "آیا استدلال منطقی می تواند توسط مغز در همان معماری عصبی که برای انجام کار های حسی و حرکتی استفاده می شود (به عنوان یک پردازشگر) محاسبه شود؟" با تحقیقاتی که در حوزه علم عصب شناسی انجام شده است ما اکنون تا حد زیادی جواب را می دانیم جواب به این پرسش "بله" در موارد زیادی است.

در سنت فلسفی غربی(و صد البته شرقی) ،از ابتدا تا کنون همواره فرض بر آن بوده است که انسان ها دارای توانایی ذهنی از جمله استدلال اند که امری مجرد، روحانی و کاملا جدا از بدن انسان است این تفکر در مواردی آنقدر صریح است که به جدایی مطلق معتقد است که در فلسفه دو آلیسم تجلی می یابد.در این فلسفه استدلال (اندیشه)همواره جدا و مستقل پنداشته میشد این واحد خود مختار(آزاد) همواره همان چیزی بود که پنداشته می شد نوع بشر را از انواع دیگر متمایز می کند اما تحقیقات بسیار گسترده در علم عصب شناسی نشان داده است که این ها اشتباهاتی هستند که مدت هاست در بطن تمام ایدئولوژی ها رسوخ کرده است(یکی از دلایل آن عدم مراجعه به تجربه بوده است) همانطور که نظریه تکامل داروین نشان داد که نوع بشر تکامل یافته میمون هاست تحقیقات علم عصب شناسی هر چه بیشتر مرز بین ما نژاد هوموساپینس (موجود خردمند!!)و حیوانات دیگر راکمرنگ می کند.  آنچه این جا می آید صرفا نتایج تحقیقات علمی است و کمتر نظریه پردازی های شخصی.(با توجه به این نکته که حتی در داده های تجربی خام هم ممکن است جهت گیری صورت گیرد)

اولین نکته جالب در مورد موجودات زنده این است که همه آن ها رده بندی می کنند حتی ساده ترین موجودات مانند آمیب میبایست قادر به رده بندی باشد :این که چه چیزی غذاست و چه چیزی غذا نیست. حیوانات دیگر هم رده بندی میکنند بعضی پیچیده تر و بعضی ساده تر. آنچه در این باره جالب است این است که آنچه یک موجود زنده قادر است رده بندی کند کاملا وابسته به محیط او و این است که آن موجود چگونه با آن ارتباط دارد ساز و کاری که نتیجه تکامل(انتخاب طبیعی) است این که ما اصلا قادر به رده بندی هستیم و رده بندی انجام می دهیم یک نتیجه غیر قابل گریز از این حقیقت است که ما موجوداتی "عصبی" هستیم مغز ما یک شبکه بسیار گسترده از نورون هاست و بسیار متدوال است که  اطلاعات به صورت پالس های الکتریکی در طول این شبکه حرکت کنند اولین روش در مدیریت یک شبکه می تواند این باشد که مجموعه ای از اطلاعات ورودی  به یک خروجی از شبکه نگاشت شوند و این همان رده بندی است یعنی قرار دادن مجموعه ای از اشیا کنار هم. بنابراین رده بندی یک فعالیت ذهنی نیست بلکه دقیقا یک"تجربه" است، تجربه ای که ناشی از ساختار فیزیکی مغز ما(نورونی به جای مثلا یک امکان دیگر مانند مدار الکترونیکی) است.این ساختار ها در مغز(با تمام ویژگی های فیزیکی وشیمیایی که تحت تاثیر محیط اند) برای ما یک سری  "الگو" می سازند،(یا بهتر است بگویم ما مجموعه ای از آن ها هستیم) ما از آنها همواره استفاده می کنیم از قضاوت هایی که در مورد انسان های دیگر انجام  میدهیم تا ساخت اشیا مهندسی ریاضیات و تفکرات مجرد فلسفی. این الگو ها بر اساس ساختار بدنی ما و سیستم حسی حرکتی ساخته شده اند. دسته ای ازاین الگو ها در زبان عادی به "استعاره" می شناسیم.وقتی ما دست به رده بندی می زنیم اشیاء رده بندی را طوری در نظر می گیریم که گویی همه در یک ظرف اند. ظرف هایی که یک درون،بیرون و دیواره دارند در اکثر مواقع ما به فازی بودن این دیواره توجه نمی کنیم ما زیبا ها رادرون یک ظرف و زشت ها را درون ظرف دیگر قرار می دهیم(البته توجه داشته باشید که این تصور استعاری لزوما آگاهانه نیست بلکه کاملا می تواند ناخودآگاه انجام شود)این استعاره ها همه جا وجود دارند برای دریافتن آن ها ابتدا به مفاهیم سنتی فلسفه و مشکلاتی که دارند باید توجه کنیم. در اینجا برخی از مفاهیمی که در سنت های فلسفی گذشته وجود داشت را می آوریم:

1-واقعیت به اجزایی تقسیم بندی می شود که مستقل از ذهن انسان یا هر نوع شناسنده ی دیگری است.

2-جهان یک  ساختار منطقی دارد:رابطه ی بین رده ها در جهان توسط یک اندیشه متعالی تعیین میشود(یا شده است) که مستقل از نوع انسان،مغز،وذهن او است.اما انسان قادر به  شناسایی  آن هاست.

3-اندیشه انسان قادر به درک جهان و رده هاست (یا حداقل بخشی از آن)اما توانایی ذهنی انسان مستقل از وضعیت جسم اوست.

4-آنچه ما را انسان می کند و متمایز از سایر موجودات این توانایی ذهنی "متعالی"است.

البته ذکر  این چند مورد به این معنا نیست که هر فیلسوف سنتی به هر چهار مورد با این شدت که در اینجا ذکر شد معتقد باشد. اما توافق تقریبا عامی در مورد درستی چهار مفهوم بالا در فلسفه قدیم وجود دارد. اما حقیقت این است که موارد بالا تا حد زیادی با شواهد علمی همخوانی ندارد برای درک این امر به چند مورد در این زمینه توجه کنید:

مفاهیم متجسد:

رنگ:

چه چیزی از رنگ واضح تر؟ ما تمام جهانمان را رنگی میبینیم.پرتو های نور به خودی خود قابل دیدن نیستند بلکه باید با چیزی برخورد کرده و بازتاب شوند. اما در نهایت آنچه وارد چشم می شود نیز پرتو نور است(چیزی که قابل دیدن نیست) در اثر برخورد نور با شبکیه است که مفهوم رنگ ایجاد می شود و قصه به همین جا ختم نمی شود. ممکن است فکر کنید "مفهوم"رنگ منطبق بر یک واقعیت فیزیکی است یعنی طول موج اما جالب است بدانید که طول موج اجسام در شرایط مختلف ثابت نیست اما شما مثلا یک موز را همواره به رنگ زرد می بینید چه زیر نور لامپ چه زیر نور خورشید وسط ظهر یا غروب  این مفهوم رنگ که در ذهن تداعی می شود همواره ثابت است. فرق بین رنگ مثلا سبز و قرمز حقیقتی است که ناشی از مدار مغزی پردازش کننده آن است و نه یک واقعیت فیزیکی خارجی!!! رنگ نه یک واقعیت خارجی است نه یک ساخته ذهن بلکه ترکیبی ساختگی است که کاملا مرتبط با جسمانیت و ساختار بدنی و مدار های مغزی ماست. رنگ حاصل عملکرد جهان و بدن ماست که با هم درتعامل اند مفهوم رنگ نه کاملا subjective است نه کاملا objective. از این دیدگاه نظریه "مطابقت حقیقت" که بر آن است هر جمله و رابطه بین کلمات توسط هر دریافت کننده ای در واقع متناظر با ارتباطات واقعیات در جهان خارج است دیگر خیلی درست به نظر نمی رسد زیرا اگر رنگ واقعا وجود ندارد پس جمله "خون قرمز است" می تواند نشان دهنده ی کدام رابطه در جهان خارج باشد؟ (البته نمیتوان حتی با دانستن این حقیقت تمام نظریه"مطابقت حقیقت"(تارسکی) را زیر سوال برد بلکه فقط میبایست تغییرات و اصلاحاتی در آن انجام داد زیرا این به ما نشان می دهد برخی مفاهیم ذهنی مطابق خارجی(در جهان فیزیکی) ندارند اما بسیاری دیگر هم دارند و اصلا بالاخره اگر ما طول موج را به عنوان اصل می پذیریم آن هم ناشی از یک اندازه گیری است و یک ساختار نورونی دیگر در مغز از این جهت به نظر من نویسنده به تناقض گویی دچار شده گرچه به نکته مهمی اشاره کرده است) خواص اشیا کاملا مرتبط است به اساختار شبکه عصبی درک کننده ی آن توانایی بدن برای تعامل با آن و اهداف و علاقه مندی های ما که درصد اعظم آن ها به وسیله انتخاب طبیعی در ما ایجاد شده است. مثلا در مورد رده بندی ها، ما دو نوع رده بندی داریم رده بندی پایه و ردهبندی سطح بالاتر.به عنوان مثال اتومبیل ها ،هواپیما ها،کشتی ها در رده بندی پایه اند در حالی که وسیله نقلیه رده بندی سطح بالاتر است و با تجرد از موارد قبلی به دست می آید این که این رده بندی ها چگونه شکل می گیرند حقیقتی است که کاملا وابسته به وضعیت فیزیکی ماست :ما رده بندی پایه را بهتر می فهمیم چرا که از آن تصویر ذهنی داریم اما از مفاهیم مجرد نداریم ما رده بندی پایه را زودتر یاد می گیریم بچه ها ابتدا ماشین کشتی و هواپیما را می شناسند و بعد به مفهوم وسیله نقلیه می رسند و فقط به خاطر ارتباط آن ها با جهان خارج و ساختار عصبی مغز آن هاست. فر آیند ساختن کلاس های مجرد از کلاس ها یا اشیاء پایه برنامه های حرکتی و تصاویر ذهنی است این که چه اشیایی تحت چه کاتگوری(category) قرار می گیرند تا حدی وابسته به انتخاب طبیعی در ایجاد این سازماندهی است تا بر اساس آن ذهن رفتار کند نه این که مستقیما توسط یک ذهن مستقل از واقعیت سازماندهی شود ذهن در این جا تا حدودی از موضع فاعلیت و تعیین رده بندی واقعیات در جهان به موضع مفعولیت تنزل یافته است دلیل اصلی آن هم متجسد بودن ذهن و شکل یافتن آن بر اساس سیستم حسی حرکتی و عصبی و نیز جهان است.رده بندی ها در سطح پایه منطبق با جهان خارج اند اما رده بندی های ما در سطوح بالاتر انتزاع دقیقا منطبق با جهان خارج نیستند اما این توهم همواره وجود دارد که رده بندی های ذهن ما همواره منطبق با جهان خارجند.رده بندی های ما از این حقیقت ناشی می شود که ما موجوداتی عصبی هستیم از توانایی های بدنی ما، از تجربه فعل و انفعالمان با جهان خارج ناشی می شود.تکامل هرگز از ما دقتی  بالا تر از basic level و نیز پایین تر از آن نخواسته است. رده بندی های ذهن ما دقیقا منطبق با جهان نیست.

فضا:

مورد دومی که بیشتر موضوع را روشن می کند مفاهیم فضایی در ذهن ماست.روابط فضایی در مرکز سیستم ادراکی ما قرار دارد که فهم فضا را برای ما ممکن می کند آن ها استدلالات فضایی را برای ما ممکن می کنند اما در واقع آن ها اصلا وجود ندارند ما آن ها به طور فیزیکی مانند اشیاء دیگر نمی بینیم مفاهیمی مانند دور و نزدیک یا جهات فضایی مانند "جلوی_" "عقب_"و... که رابطه تنگاتنگی با جسمانیت ما دارند. اگر ما موجودی همه جایی بودیم یعنی به طور مثال مانند یک گاز در تمام فضا پخش بودیم آن گاه مفهومی مانند نزدیک یا جلو و عقب برای ما معنی نداشت .

روابط فضایی با خود یک منطق به همراه دارند مانند این که هر ظرفی(به معنای عام) یک درون بیرون و دیواره دارد یا این که یک خط مستقیم کوتاهترین راه بین دو مکان است و تمام مفاهیمی که در هندسه اقلیدسی وجود داشت که البته اکنون می دانیم هندسه درست فضا یک هندسه غیر اقلیدسی است. اما چون ما موجوداتی با این اندازه فیزیکی هستیم در طول تکامل هرگز لازم نیامده در ساختار ذهنی ما یک هندسه غیر اقلیدسی پیاده سازی شود. مثلا طرح ظرف مانند بسیاری دیگر از طرح های تصویری از لحاظ کیفیتی متداخل با مفاهیم دیگر است ما می توانیم یک ظرف برای صدایی که می شنویم قرار دهیم و به صورت مفهومی بخشی از موسیقی را از بخش دیگر جدا کنیم .هر دو از یک سری توابع در مغز استفاده می کنند اما منشا آن روابط فضایی متجسم شده است. و این همان مفهوم استعاره است که عینیت یافته است. شکل بدن ما و نحوه ی عملکرد ما به جهات برای ما معنی میدهند چشمان ما در جلوی ما قرار دارد ما به سمت جلو حرکت می کنیم و با مردم از جهت جلو ارتباط داریم به همین خاطر است که جلوی اتومبیل را جهتی می دانیم که از آن جهت حرکت می کند یا همین طور تلویزیون و یا رادیو را مفاهیم عقب و جلو body based  هستند آن ها فقط برای موجوداتی که جلو و عقب دارند معنا دارد نه موجودات  توپی شکل. به همین ترتیب روابط فضایی هم به صورت objective در جهان خارج وجود ندارند وقتی میگوییم گربه در عقب ماشین است به "چیزی در خارج اشاره نکرده ایم" بلکه یک وضعیت را شرح داده ایم که از وضعیت بدنی خودمان وارد زبان شده است و به اشیاء دیگر منسوب شده است اگر ما موجوداتی کره ای شکل بودیم آن گاه اصلا واژگان عقب و جلو نداشتیم و در نتیجه وارد زبان هم نمی شدند. زبان انگلیسی از لحاظ استفاده از روابط فضایی در فهماندن منظور و project کردن مفاهیم بدنی به جهان خارج ضعیف است در بعضی از زبان ها این امر بسیار مشهود تر و قوی تر نمایان می شود مانند جمله گربه روی شاخه درخت است که در انگلیسی به همین شکل اما در یک زبان به صورت گربه روی بازوی درخت نشسته است جلوه می کند   امیدوارم تا الان متوجه این موضوع شده باشید که اوردن این شواهد فقط به معنای تغییر دادن چند کلمه و اصطلاح در زبان عادی روزمره نیست.این موارد بسیار گسترده اند و به وسیله آنها کل منطق زبان از دید ما عوض می شود: تمام دستاورد های فلسفی و حتی علمی.

پس:

الف) عقل آن‌طور که سنت فلسفی غرب معتقد است نامتجسد نیست بلکه از طبیعت مغز، بدن و تجربیات بدنی ما برمی‌خیزد. این صرفاً به آن معنا نیست که ما برای استفاده از عقل به بدن نیاز داریم بلکه به آن معنا است که اساساً ساختار خود عقل از جزئیات بدن ما ناشی می‌شود. دقیقاً همان مکانیسم‌های عصبی و شناختی که زیربنای ادراک حسی و حرکات بدنی ما هستند، دستگاه‌های مفهومی و جهات عقل ما را هم به وجود می‌آورند. پس اگر قرار است عقل را بفهمیم، باید این جزئیات عصبی و بدنی را هم بفهمیم.

ب) عقل تکاملی است یعنی عقل انتزاعی از شکل‌هایی از استنتاج حسی و حرکتیِ موجود در حیوانات درجه‌پایین‌تر پدید می‌آید. پس عقل نه تنها فراتر از طبیعت حیوانی ما نیست بلکه از آن بهره می‌برد. این کشف که عقل ما تکاملی است به کلی تصویر ما را از رابطه با سایر حیوانات تغییر می‌دهد؛ بنابراین، عقل ذات یا ماهیتی نیست که ما را از سایر حیوانات جدا می‌کند بلکه ما را در استمرار با سایر حیوانات قرار می‌دهد.

ج) عقل به معنای استعلایی «کلی (جهان‌شمول)» نیست؛ یعنی به این معنا که بخشی از ساختار جهان باشد. بلکه به این معنا کلی (جهان‌شمول) است که قابلیتی است که همۀ انسان‌ها به طور کلی (جهان‌شمول) در آن مشترک‌اند. آنچه موجب اشتراک این قابلیت میان انسان‌ها می‌شود جهات مشترکی است که در نحوۀ تجسد اذهان ما وجود دارند.

د) عقل کاملاً آگاه نیست بلکه عمدتاً ناآگاه است.

هـ) عقل کاملاً حقیقی نیست بلکه عمدتاً استعاری و تخیلی است. و) عقل غیرعاطفی نیست بلکه از لحاظ عاطفی هم درگیر است. این تغییر موجب می‌شود که فهم ما از خودمان به عنوان انسان متحول شود.    

نوشته شده توسط perelman  | لینک ثابت |

در نقد دگماتیسم شنبه یکم خرداد 1389 11:37

نحوه ی فکر کردن افراد بشر تحت تاثیر عوامل متعددی قرار دارد و به طور کل این که فکر چگونه شکل می گیرد و رشد و بالندگی می یابد موضوع پیچیده ای است و شاید چندان ارتباطی با موضوع ما هم نداشته باشد اولین  کسانی که سعی کردند برای فکر کردن و به طور خاص استدلال کردن یک قالب نظری ایجاد کنند یونانیان بودند و ارسطو بود که اولین بار (حداقل از دید تاریخی و به طور رسمی)ساختاری را معرفی کرد (یا شاید کشف کرد) که بر طبق آن انسان ها استدلال می کنند و از این رهگذر بود که منطق متولد شد.قوانین منطق قوانین سفت و سختی بودند که از طریق آنها دقیقا می شد استنتاج های معتبر را از نامعتبر باز شناخت و اگر فردی در استنتاجی به تناقض میرسید حتما در مرحله ای از یکی از قوانین اصلی تخطی کرده بود

قوانین منطق بسیار موثر بودند اما ناقص . انقلابی که بعد ها تجربه گرایان آن را رقم زدند بر این اصل تکیه داشت بدین ترتیب علم مدرن هم متولد شد اما جدای از این ها سوال اساسی که ایجاد می شود این است که اگر همه افراد استدلال هایشان منطقی و بر شواهد استوار است چرا به نتایج یکسان نمی رسند و ما این همه افکار مکاتب و ایدئولوژی داریم؟ یکی از ساده ترین پاسخ ها این است که منابع تفکر به منطق و تجربه محدود نیست و در ضمن منطق های مختلف داریم در اینجا اصلا قصد وارد شدن در این مبحث را نداریم که خود بحث گسترده و جداگانه ای است . افکار گوناگون و متفاوت و حتی تناقض در آن ها مساله ای نیست اما گونه هایی از افکار وجود دارند که فقط اسم فکر را با خود یدک می کشند عامل به وجود آمدنشان تنش های احساسی و عاطفی در یک زمینه فرهنگی خاص است و نه تفکری بی طرفانه و صادقانه از جانب شخص به عنوان فاعل در عرصه اجتماعی.البته نقش اجتماع را در شکل گیری افکار تک تک افراد جامعه حتی اندیشمندان نمی توان منکر شد اما گاهی اوقات شیوع این ویروس های فکری در سطح جامعه چنان است که از افراد موجوداتی می سازد که فقط می پذیرند و در سطح جامعه منفعل می سازد به این نوع افکار "دگم" می گویند

از لحاظ فنی دگماتیسم یا جزم گریایی عبارت است از طرز تفکری غیر انتقادی غیر تاریخی که بر مبنای دگم های روایت شده مانند نظرات براهین و اعتقادات استوار است دگم ها را به مثابه حقایق همیشه همان و همه جا معتبر تلقی میکنند بدون آن که در شرایط تاریخی مختلف به محک و آزمون گذارده شوند در این نوع اعتقادات همواره نوعی پافشاری وجود دارد  یعنی بر خلاف سایر عقاید بسختی می توان فردی که دچار جزمیت است آگاه ساخت .همچنین این عقاید با خود، شیفتگی به همراه دارد و به فرد آلوده نوعی احساس غرور میدهد تنها جزم اندیشان اند که بر کامل بودن عقل خود اذعان می کند و متاسفانه این مرضی است که خیلی ها به آن دچارند به قول دکارت:"تنها عقل که بین مردم به عدالت توزیع شده است چرا که هیچ کس شکایتی از کمبود آن ندارد" جزم اندیشان از باور های خود راضیند و به آن عشق می ورزند به همین جهت است که این بیماری از سایر بیماری ها متفاوت است چرا که در هیچ بیماری ، بیمار از وضعیتش احساس رضایت ندارد اما جزم اندیش....

اما چرا افراد با وجود شواهد زیاد و مخالف با افکارشان باز هم بر سر عقایدشان هستند ؟

یکی از دلایل ترس افراد است از زیر پا گذاشتن اصول قبلی که باز هم به تنش های روانی ای مربوط می شود که فرد را ناخود آگاه به سمتی سوق می دهد سمتی که فرد را دچار اضطراب و پریشانی نکنند گاهی اوقات هم ذهن افراد چنان به پارادایم های گذشته عادت کرده است که مغز به صورت ناخود آگاه بخشی از واقعیت بیرونی را برای فرد سانسور می کند یا شروع به ساختن واقعیات مجازی می سازد تلاشی مذبوحانه از سوی فرد به صورت خود آگاه و ناخود آگاه  که واقعیت را طوری وصله و پینه می کند که به تن پارادایم کهنه بیاید البته گاهی آنقدر این جامه نافرم است که نمی توان آن را نادیده گرفت اما این لزوما به معنای بیدار شدن فرد جزم انذیش نیست در این مواقع ممکن است رو به راه حل نخست آورد یعنی ترس و نادیده گرفتن مساله( پاک کردن صورت مساله) یا این که فرد شروع به فرافکنی بکند نوعی که در دگماتیسم نقابدار شاهد آن هستیم فرد معترض به شرایط(در این مورد فردی که جزم اندیش را به چالش می کشد)به انواع و اقسام اتهامات داده می شود طوری که بتوان به زور قوا او را از صحنه حذف کرد این البته از نوعی است که دگم حالت جامع تری به خود گرفته است و به صورت یک بیماری مسری تعداد زیادی را آلوده ساخته است در این حالات همچنان که قدرت از فرد به گروه افزایش می یابد دگم نیز قوی تر میشود

تفکر دگماتیک اسلحه واقعا خطرناکی است و اگر به شکل جمعی درآید مطمئنا به ساختار دیکتاتوری می انجامد که طبعات بد آن  برای همه جامعه است . افسانه سازی و مقدس ساختن افراد و حوادث همواره در چنین جوامعی بوده و هست ؛ داشتن فکر انتقادی حرام و نقادان در زندان به سر می برند.

و البته نکته جالب این است که جزم اندیشان هرگز این گونه در مورد خود فکر نمی کنند کلمات "آزادی"و"نقد"و"استقلال فکری" و... البته کلماتی هستند که بیشتر از آن ها شنیده می شود و انگشتان اتهام آنان به سوی "جزم اندیشان"!!!

و البته برای فردی که در چنین جوامعی بزرگ می شود یافتن راه درست از بیراهه کار بس دشواری است برتراند راسل فیلسوف انگلیسی در مورد پرهیز از این نوع عقاید می گوید(البته از قبل ذکر می کنم بردن نام این افراد در طول بحث به معنای قبول صد در صدی آن ها نیست که اگر این طور فکر کنم خود نیز دچار همان دردی می شوم که از آن گفته ام) اگر عقیده مخالف شما را عصبانی می کند نشانه آن است که ناخودآگاه می دانید دلیل مناسبی برای آن چه فکر می کنید ندارید اگر کسی مدعی شود که دو به علاوه دو می شود پنج شما به جای عصبانی شدن برایش احساس دلسوزی می کنید از عقاید مخالفی که دوستانتان دارند آگاه شوید مسافرت کنید و با افراد مختلف آشنا شوید روزنامه های حزب مخالف را بخوانید(در صورت وجود) اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان دیوانه فاسد وبد کار می آیند به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آنها همین طور به نظر می رسید نسبت به عقایدی که خود ستایی شما را ارضاء می کنند محتاط باشید از هر ده نفر چه مرد و چه زن نه نفر قویا معتقدند که جنسیتشان برتری ویژه ای دارد . دلایل زیادی هم برای دو طرف وجود دارد .همه ما اهل هر جا که باشیم متقاعد شده ایم که ملت ما برتر از سایر ملت هاست ما با وجود دانستن این که هر ملتی محاسن و معایب خودش را دارد معیار های ارزشیمان را به گونه ای تعریف میکنیم که ارزشهایمان ، مهمترین ارزش ها باشد و معایبمان تقریبا نا چیز .

ودر پایان بر این نکته تاکید میکنم که هر کس حتی افراد تحصیلکرده و کتابخوان ممکن است دچار دگم هایی باشند اما خود از آن آگاهی نداشته باشد تنها راه چالش افکار با ایجاد فضای نقد است.  

نوشته شده توسط perelman  | لینک ثابت |

فلسفه چیست؟ دوشنبه سوم اسفند 1388 13:17
متافلسفه:

مقدمه:

فلسفه موضوع پیچیده ای است اما همه ناگزیر از فکر کردن به آن هستیم فلسفه موضوعی آکادمیک و خاص یک گروه نیست بلکه همه به نحوی در گیر آن هستیم تنها مواد لازم آن لحظه ای خارج شدن از قالب های زندگی روزمره و پرسیدن یک "چرا"ی هر چند ضعیف است و به دنبال آن در فکر فرو رفتن است و این که افراد چقدر حاضرند جلو بروند و در فکر فرو روند البته بستگی به خودشان دارد.

فلسفه در واقع یک "مرض" است خاص یک حیوان از نژاد هوموساپینس روی زمین به نام انسان.فلسفه پیچیده است حتی تعریف رسمی از آن نداریم برتراند راسل فیلسوف و ریاضیدان نامی قرن بیستم درباره فلسفه می گوید:"فلسفه یک ویژگی خاص دارد اگر کسی از شما بپرسد که ریاضیات چیست می توانیم به او یک تعریف لغت نامه ای بدهیم مثلا علم اعداد. که البته تعریفی مجادله بر انگیز نیست تعریف های این چنینی تقریبا  در هر حوزه ای قابل ارائه است اما فلسفه یک استثنا است هر تعریفی مجادله بر انگیز خواهد بود و یک گرایش فلسفی خاص خواهد داشت بهترین راه برای فهمیدن این که فلسفه چیست فلسفیدن است".

خود کلمه فلسفه از یک واژه یونانی به معنای "عشق به عقل"(فرزانگی)گرفته شده است دیکشنری فلسفه آکسفورد فلسفه را به معنای پژوهش کلی ترین و مجرد ترین ویژگی های جهان و رده بندی هایی که با آنها فکر می کنیم است به منظور" شناختن بنیان ها و پیش فرض ها". و متافلسفه مطالعه طبیعت اهداف و روش های فلسفی است چیزی که در اینجا بحث می شود.

طبیعت:

فلسفه از دانش و دین جداست(چیزی که تقریبا مورد توافق همگان است )از دانش جداست به این علت که به سوالات آن نمی توان به طور تجربی پاسخ داد واز دین به این خاطر که در آن دو عنصر اصلی دین یعنی ایمان و وحی را نداریم. گویا فلسفه از استدلال"بدون ارجاع به مشاهده حسی یا آزمایش"استفاده میکند فلاسفه تحلیلی هم عقیده دارند سوالات معنا دار تجربی باید در حوزه ی علم پاسخ داده شوند و نه فلسفه.

هدف:

اما هدف فلسفه چیست؟ دو دید کلی  نسبت به فلسفه وجود دارد که راسل هم درکتاب عرفان و منطق به آن اشاره می کند دید عاطفی و دید نظری برخی فلاسفه(مانند اگزیستانسیالیست ها وپراگماتیست ها) بر این باورند که فلسفه یک حوزه ی نامحدود است که باید به ما کمک کند که به زندگی های معنا دار رهنمون شویم با نشان دادن این که ما که هستیم چگونه به جهان اطراف خود مرتبط ایم  و باید چه کنیم

دیگران ( مانند فلاسفه تحلیلی یا فلاسفه تحلیل زبان)فلسفه را موضوعی تکنیکی فرمال و کاملا نظری میبیینند که هدف آن تعقیب دانش به خاطر خودش است این دید بیشتر معرفتی است و بر هستی ها و روابط ناظر است.

خوشبختانه توافق عام درمورد وجود این دو دید در فلسفه وجود دارد چیزی که در فلسفه کمیاب است ما فلسفه را بیشتر از دید نظری آن می بینیم.

روش های فلسفی:

اما بر گردیم به موضوع طبیعت فلسفه اگر بخواهیم بیشتر آن را بشناسیم باید بدانیم روش های فلسفه چیست چنانکه گفتیم ابزار فلسفه تفکر و استدلال است اما این دو کلمه مبهم اند آن چه مسلم است این است که در فلسفه کلاسیک ابزار فلسفه شهود بود یعنی این که فلاسفه خود را از دنیای اطراف ایزوله می کردند  و با شهود صرف می خواستند  به سوالات بنیادی که برایشان پیش می آمد پاسخ دهند که البته در اکثرموارد (به هر دلیلی) منجر به یک دستگاه ماورا الطبیعی می شد مثال های اولیه آن در فلسفه یونان بود مانند مثل افلاطون و یا فلاسفه اسلامی مانند جوهر ملاصدرا و یا نزدیکتر فلاسفه ایده آلیست مانند هگل و شوپنهاور که معتقد به یک ذات  یکتا و کلی بود و یا گزاره هایی که اگرچه رنگ و بوی ماوراالطبیعی نداشتند  اما از لحاظ منطق گزاره ها مشکل داشتند  مانند آگوستین قدیس دکارت و یا کانت و در نهایت گزاره هایی که اگرچه معنا دار بودند اما صادق نبودند مانند کانت و هیوم(دقت کنید به هیچ وجه منظور زیر سوال بردن تمام فلسفه این افراد نیست بلکه فقط مثال ها را در برخی اجزای فلسفه آن ها میبینیم بخصوص در مورد کانت و هیوم) در واقع آنچه از فلسفه کلاسیک برای ما باقی مانده است بسیار اندک میباشد.مسیر این روند در ابتدای قرن بیستم عوض شد.

چند فیلسوف که در اصل ریاضیدان بودند متوجه شدند آن چه به نام استدلال ابزار فلسفه شناخته شده است باید در عمل قدری دقیق تر به کار برده شود (مانند ریاضیات) این کار را تقریبا فرگه شروع کرد و راسل و تعدادی دیگر از فلاسفه اتمیسم منطقی را به عنوان اولین فلسفه مدرن ایجاد کردند اتمیسم منطقی مدعی بود گزاره هایی که بکار می بریم(گزاره های معتبر)در نهایت می توان به یک سری گزاره های اتمی تجزیه کرد که آن گزاره ها یا امر واقع متناظر با جهان خارج اند و یا عبارات تاتولوژی (همانگویانه) منطق اند این روند با دقت بیشتر در پوزیتویسم منطقی دنبال شد یکی از گرایشات فلسفی پوزیتویسم  کنار گذاشتن هرآنچه مربوط به ماورا الطبیعه (از دین اخلاق و...)بود "اصل تحقیق پذیری" محکی برای معنا داری گزاره ها بود این روند ها نشان دهنده آن بود که آن چه فلسفه به آن احتیاج دارد دقت است اما روند های بعدی نشان داد که حتی استدلال منطقی صرف راه نجات نیست کواین نشان داد که آن چه به عنوان گزاره های پیشینی(که منطق را منطبق با آن میدانستند) وتجربی از هم جدا می شوند یک جدا کردن اصیل نیست یعنی منطق خود تحت تاثیر تجربه انعطاف پذیر است(البته این فقط یک جنبه از کار کواین در این مطلب بود جنبه ای که معتبر ماند)این حقیقت با کشف منطق کوانتومی بر دانشمندان و فیلسوفان آشکار شد یک اتفاق مهم دیگر که باعث شد فلاسفه به شدت نسبت به ابزار شهود در فلسفه مشکوک شوند بحران هایی بود که در ابتدای قرن بیستم در ریاضیات به وجود آمد دقت ایده آلی که در ریاضیات زبانزد تمامی زمینه ها بود با شکست مواجه شد گودل با قضیه ناتمامیت خود نا کاملی ساختمان اصل موضوعی را نشان داد و نشان داد همواره قضایایی (در برخی دستگاه های اصل موضوعی مانند نظریه مجموعه هاو نظریه اعداد)وجود دارد که نه می توان آن ها را اثبات کرد و نه رد کرد چنین نتیجه ای در این حوزه ی دقیق معرفتی فقط یک هشدار جدی برای فلاسفه می توانست با خود داشته باشد :"احتمال اشتباه در آنچه بدست آمده است بسیار زیاد است".

امروزه فلاسفه تا حد امکان بر تجربه تکیه دارند امروزه تقریبا فیلسوفی وجود ندارد که دو گانه انگار(معتقد به بعد معنوی) باشد البته این به معنای آن نیست که فلاسفه ماتریالیست شده باشند بلکه فقط محتاط شده اند امروزه فلاسفه از استدلال منطقی صرف به سوی استدلال های مبتنی بر تجربه گذار کرده اند و آن ها هم از دستاورد های تجربی برای صحت دستاورد هایشان استفاده می کنند.

پیشرفت فلسفی موضوعی است که بر سر آن زیاد بحث می شود آیا در فلسفه پیشرفت وجود دارد؟ ویا اصلا این کار ممکن است؟ با آنچه تاکنون ذکر کردم گویا پیشرفت هایی معلوم شده است امروزه با پیشرفت های علم عصب شناسی و علوم کامپیوتر  بیش از هر زمان دیگری  به کارکردهای مغز پی برده اند.کارکرهایی که تأثیر حتمی در برداشت ما از جهان دارند آنچه بدست آمده است نشان می دهد مغز ما تصویر تحریف شده ای از جهان به ما ارائه می کند و لذا تجدید نظر در موضوعاتی مانند اختیار وحدت وجود علیت و... که موضوعات اساسی فلسفه کلاسیک اند لازم است کاری که انجام شده و می شود و نتایج بدست آمده شگفت آورند(بسیار دورتر از آنچه که به ذهن آید)مخالفان تجربی شدن فلسفه چند ایراد وارد می کنند از جمله این که داده ها بر نظرات فیلسوف تاثییر می گذارد ویا فلسفه به این طریق بسیار سطحی است و به زحمت بتوان آن را فلسفه نامید

در مورد اشکال اول باید گفت اگر داده ها به روش علمی بررسی شوند در نظرات تاثیر نمی گذارند(یا بسیار اندک تاثیر می گذارند) مانند خود کشفیات علمی. سطحی بودن این نوع فلسفه انتقاد درستی است اما چاره ی دیگری وجود ندارد جز آنکه با احتیاط در موردانسان و اندرکنش مغز او با جهان خارج نظر داد ما هنوز در ابتدای راهیم علم عصب شناسی بسیار جوان است و تحقیقات در حوزه ی هوش مصنوعی وفلسفه ذهن عمر اندکی دارند مطمئنا فلسفه حرف های زیادی برای گفتن دارد وگرنه به قول راسل به زحمتش نمی ارزید آنچه باعث می شود این فلسفه را نامتعارف احساس کنیم حذف عناصر قدیمی است ویتگنشتاین در تراکتاتوس ذکر کرد : روش درست فلسفه این باید باشد :هیچ چیزنگفتن جز آنچه بتوان گفت یعنی گزاره های علم طبیعی چیزی که ربطی به  فلسفه ندارد و همواره منتظر ماندن تا کسی چیزی متافیزیکی بگوید وبه او نشان دهیم علامت های او در گزاره اش هیچ معنای محصلی ندارد این روش راضی کننده نیست(در واقع کسی تصور نمی کند که به او فلسفه می آموزیم )اما این تنها راه درست است .

این روش درست است اما امروزه معلوم شده است که ویتگنشتاین افراط کرده است(خود او هم به این امر پی برد)اما حداقل بسیاری از چیزها روشن شده است شاید بگویید این هم یک نظر در کنار بقیه نظرات فلسفی است (و شاید واقعا حق با شما باشد)اما زمان وضعیت را عوض می کند این حرکتی است که مدت ها خود را نشان داده است.

 منابع:عرفان و منطق برتراند راسل-فلسفه تحلیلی برتراند راسل-ویکی پدیای انگلیسی-دانشنامه استنفورد

نوشته شده توسط perelman  | لینک ثابت |

پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 15:55

این جملات بسیار تفکربرانگیز «دیوید بوهم» (David Bohm) را از کتاب «اندیشه به مثابه سیستم» (Thought as a System) او ترجمه کرده‌ام که با هم می‌خوانیم.این کتاب رو برای دانلود گذاشتم با لینک زیر:

«اندیشه به مثابه سیستم»

thought

همه می‌دانیم که دنیا در شرایط دشواری قرار دارد و مدت‌های طولانی هم در شرایط دشواری بوده است؛ می‌دانیم که بحران‌های زیادی در نقاط مختلف جهان وجود دارد. می‌دانیم که «ناسیونالیزم» همه جا هست، انگار مردم همه‌ی انواع «تنفرها» را در خود جای داده‌اند: تنفرهای مذهبی، تنفرهای قومی یا نژادی و مانند آن. همین‌طور بحران محیط‌زیست و بحران‌های اقتصادی‌اند که پیوسته می‌آیند و انگار پایانی ندارند. به نظر می‌رسد مردم [نوع بشر] قادر نیستند با هم به وفاق برسند تا بر مشکلات «مشترک» چیره شوند. همه چیز به هم مرتبط است و با این وجود هر چه بیشتر به هم مرتبط می‌شویم، بیشتر از هم تفکیک می‌شویم: در گروه‌های کوچک‌تری که همدیگر را دوست ندارند و متمایل به درگیری و کشتار یکدیگرند، یا این‌که دست‌کم همکاری نمی‌کنند.

ریشه‌ی همه‌ی این مشکلات در چیست؟ من می‌گویم که ریشه‌‌ و بنیاد مشکلات در «اندیشه» (thought) است. شاید فکر کنید این نظر دیوانه‌وار است، چرا که می‌پنداریم «اندیشه» تنها چیزی است که ما برای حل مشکلاتمان داریم. این بخشی از سنت‌ ماست که این‌گونه فکر کنیم. با این وجود به نظر می‌رسد «چیزی که از آن برای حل مشکلاتمان استفاده می‌کنیم، خود سرچشمه‌ی ایجاد مشکلاتمان است». انگار که نزد پزشک بروی و او را وادار کنی تو را بیمار کند. در واقع در 20 درصد موارد پزشکی ظاهرا واقعیت همین است. اما در مورد «اندیشه» آمار به مراتب هولناک‌تر است.

باور متعارف ما این است که «اندیشه» تنها به ما می‌گوید «اشیاء چگونه هستند» و خودش هیچ‌کاری نمی‌کند [واقعیت را قبل از این‌که به ما بازگوید تغییر نمی‌دهد]. ما باور داریم که «من» آن‌جا قرار دارد و تصمیم می‌گیرد با این اطلاعات چکار کند. اما این «شما» نیستید که درباره‌ی چگونگی برخورد با «اطلاعات» تصمیم می‌گیرید. «اندیشه» شما را می‌راند. اندیشه به شما این «اطلاعات» نادرست را می‌دهد که «شما» فرمانده هستید، اما در واقع این «اندیشه» است که گراننده‌ی اصلی‌ تک تک ماست.

اندیشه‌ی ما «دنیای بیرون از ما را تفکیک می‌کند» و بعد به ما می‌گوید این «تفکیک‌ها طبیعی هستند». «اندیشه‌ی ما»  یک خصوصیت مهم دیگر نیز دارد: او نمی‌داند که کاری انجام می‌دهد و بعد در برابر آن‌چه انجام می‌دهد ایستادگی می‌کند. اندیشه نمی‌خواهد بداند که این کار را می‌کند. اندیشه در برابر نتایج تقلا می‌کند، تلاش می‌کند از آن «نتایج نامطلوب» دوری جوید در حالی‌که تلاش می‌کند همان شیوه‌ی اندیشیدن را دست نخورده نگاه دارد. این چیزی است که به آن تناقض پایدار ‌(sustained incoherence) می‌گوییم.

اندیشه به مثابه سیستم
منظور من از این‌که می‌گویم «اندیشه» یک «پدیده‌ی جامع و کامل» و یک «فرایند واحد» است چیست؟ برای من مهم است که «اندیشه» را تفکیک نکنم، چرا که همه‌ [اندیشه‌ها] یک فرایند است؛ اندیشه‌ی یک انسان دیگر اندیشه‌ی من می‌شود و برعکس. بنابراین نادرست و گمراه‌کننده خواهد بود چنان‌چه «اندیشه» را به «اندیشه‌ی من»، «اندیشه‌ی تو»، «احساسات من»، «این احساسات»، «آن احساسات» یا مانند آن تفکیک کنیم. به زبان مدرن می‌توان گفت، «اندیشه یک سیستم است». سیستم یعنی مجموعه‌ی به هم متصلی از اجزاء یا اشیاء. اما همچنین به معنای عمومی‌تر آن، سیستم چیزی است که اجزای آن جملگی با هم ارتباط درونی متقابل دارند، نه تنها برای عملکرد مشترکشان، بلکه برای وجود داشتن‌شان.

یک شرکت بزرگ، مانند یک سیستم سازمان یافته است – این اداره، آن اداره، آن یکی اداره.  اداره‌ها معنای منحصر به خود ندارند و هستی‌شان در کنار اداره‌های دیگر تعریف می‌شود. اداره‌ها فقط می‌توانند با همدیگر کار کنند. همچنین بدن ما یک سیستم است. جامعه نیز به نوعی یک سیستم است و …. به همین صورت «اندیشه» نیز یک سیستم است. این سیستم فقط شامل «افکار» یا «احساسات» نیست، بلکه شامل «وضعیت بدن» هم هست، شامل کل جامعه نیز هست، چرا که اندیشه طی فرایندی که از دوران‌های باستانی تکامل یافته است بین مردمان حرکت می‌کند. یک سیستم پیوسته در حال توسعه، تغییر، تکامل و اصلاح ساختار است. اگرچه برخی از خصوصیات یا بخش‌های یک سیستم به طور نسبی ثابت هستند که آن‌ها را «ساختار» (structure) می‌نامیم.

«اندیشه» به عنوان یک سیستم، پیوسته در حال تکامل بوده است و دقیقا نمی‌دانیم کی یا کجا «ساختار» آن آغاز شده است. اما با رشد تمدن [شهرنشینی] توسعه‌ی قابل ملاحظه‌ای داشته است. «اندیشه» در دوران ماقبل تاریخ بسیار ساده بوده ولی امروزه بسیار پیچیده و پر شاخ و برگ‌ شده است و به همان نسبت هم «تناقض‌های» (incoherence) بیشتری دارد.

و من می‌گویم این سیستم یک ایراد بزرگ در خود دارد، یک ایراد اساسی، یک «ایراد سیستمی» (a systematic fault). و این ایراد در این‌جا یا آن‌جا یا یک جای به خصوص نیست، بلکه ایرادی بسیار نهادینه  و تنیده شده در سرتاسر بافت سیستمی‌اش است. ممکن است بگویید «بله! من ایراد را می‌بینم، بنابراین در مورد آن اندیشه می‌ورزم تا آن‌را حل کنم». اما «اندیشه‌ی من» نیز بخشی از همان سیستم است و دارای همان ایراد بنیادینی است که قرار است آن را حل کند. «اندیشه» پیوسته مشکلاتی «این‌چنینی» ایجاد می‌کند و بعد «تلاش» می‌کند آن‌ها را حل کند. اما درست در همان لحظاتی که برای حل مشکل تلاش می‌کند، آن را وخیم‌تر می‌کند، چرا که «متوجه» نمی‌شود که «خودش آن‌ها را به وجود آورده است»‌ و نمی‌تواند بفهمد که «هر چه بیشتر بیاندیشد مشکل بزرگ‌تر خواهد شد».

نوشته شده توسط perelman  | لینک ثابت |

ندانستنیها جمعه یکم خرداد 1388 16:58

دو به اضافه دو می شود چهار خیلی ها این را بدون استدلال می پذیرند اما ریاضیدان ها خیلی از این گونه بدیهیات را ثابت می کنند زبان ریاضیات به آنها اجازه می دهد که راههای منظمی برای شرح دادن آن چه در دنیای اطرافمان اتفاق می افتد بسازند گریگوری چایتین محقق ریاضیدان در دانشگاه IBM نشان داده است که ریاضیدان ها خیلی هم نمی توانند همه چیز را اثبات کنند او می گوید ریاضیدن فقط یک فرآیند کشف مانند سایر شاخه های دانش است ریاضیات یک دانش تجربی است. ریاضیدان در برابر حقایق اشتباه میکند  همانگونه که یک جانور شناس ممکن است  در ضمن یک کشف منجر شود

همواره تصور می شد که ریاضیات خالی از عدم قطعیت است و میتواند یک پایه خالص و قطعی برای سایر علوم(علوم نامنظم تر) باشد اما ریاضیات هم از نامنظم بودن مبرا نیست چایتین می گوید که ریاضیدان بر روی شهود کار می کند و آزمایش ایده ها .همانطور که بقیه این کار را می کنند جانور شناس می داند که ممکن است چیز جدیدی در ماداگاسکار برای کشف باشد و ریاضیدان هم می داند که شاخه های ناشناخته ای وجود دارند روش هیچ کدام از دیگری عمیق تر نیست

دلیلی که چایتین برای حرف عصبانی کننده اش دارد این است که او کشف کرده است هسته ی ریاضیات پر از حفره است چایتین نشان داده است که تعداد نا محدودی از حقایق ریاضی به دیگر حقایق ربطی ندارد و نمی توان آن ها را از دیگری استنتاج کرد! اگر ریاضیدان ها رابطه ای بین آن ها می یابند این تنها به شانس برمی گردد! مقدار قابل توجهی از ریاضیات بدون دلیل خاصی درست است چایتین می گوید "ریاضیات بر حسب تصادف درست است!!"

این می تواند خبر بدی برای فیزیکدان هایی باشد که به دنبال یک توضیح کامل و واحد از جهان اند ریاضیات زبان فیزیک است و  کشف چایتین می گوید نمی توان هرگز یک توضیح قانع کننده در مورد جهان داد(نظریه همه چیزTOE) حتی استیون واینبرگ در این مورد می گوید"ما هر گز نمی توانیم مطمئن باشیم نظریه نهایییمان از لحاظ ریاضی سازگار است".

نفرین چایتین یک قضیه انتزاعی یا یک معادله غیر قابل رسوخ نیست بلکه یک عدد است این عدد که چایتین اسمش را امگا omega گذاشته است یک عدد حقیقی است همانطور که پی اول است اما امگا بی نهایت طولانی و مطلقا غیر قابل محاسبه است چایتین کشف کرد که این عدد کل ریاضیات را خراب می کند محدودیت های اساسی بر سر آن چه می توانیم بدانیم قرار می دهد و البته امگا فقط اول کار است عدد های مخرب خیلی بیشتری وجود دارند( چایتین اسم آن ها را سوپرامگاsuper omega گذاشته است)که حسابیدن را به چالش می کشد حتی اگر ما بتوانیم از پس امگا بر بیاییم. بد قلقی امگا در مورد اعداد محاسبه ناپذیر نشان می دهد ریاضیات آن طور که فکر می کردیم نیست و اغلب پر است از این چنین حفره هایی. بی نظمی بی قانونی و هرج و مرج در بطن جهان ما است.

چایتین امگا و خواصش را زمانی کشف کرد که در گیرتحقیق در مورد دو کشف تاثیر گذار قرن بود.در سال 1931 کورت گودل یک حفره در دل ریاضیات یافت قضیه ناتمامیتش نشان داد که قضایایی در ریاضیات وجود دارند که شما هرگز نمی توانید آن ها را ثابت کنید 5 سال بعد آلن تورینگ روی قضیه گودل کار کرد یک کامپیوتر فرضی را در نظر بگیرید که هر عملیات ماشینی را تقلید کند تورینگ نشان داد همواره چیز هایی وجود دارند که نمی توان آن ها را محاسبه نمود. هیچ دستور العملی وجود ندارد که شما به کامپیوتر بدهید و برای شما مشخص کند که یک برنامه ورودی آیا متوقف می شود یا خیر(halting problem) برای اینکه بدانید یک برنامه عاقبت  بعد از یک ساعت یک روز یک هفته یا یک تریلیون سال متوقف می شود یا خیر این است که آن را اجرا کنید و منتظر بمانید!

دهه ها بعد در 1960 چایتین در مورد کار تورینگ تحقیق کرد او همه ی برنامه های ممکن که کامپیوتر فرضی تورینگ(ماشین تورینگ) می توانست به عنوان ورودی بپذیرد را در نظر گرفت و سپس به دنبال احتمال اینکه اگر یک برنامه به طور تصادفی از مجموعه همه ی برنامه های ممکن  به ماشین تورینگ داده شود متوقف می شود گشت.او 20 سال در این مورد تحقیق کرد و سر انجام به این نتیجه رسید این "احتمال توقف"به سوال تورینگ در این مورد بر می گردد که آیا برنامه به یک عدد حقیقی بین 0 و1 (عدد احتمال) متوقف می شود یا خیر. چایتین اسم این عدد را امگا نامید و نشان داد همانطور که  هیچ دستور العمل محاسبه پذیری برای این وجود ندارد که یک برنامه کی متوقف می شود هیچ دستور العملی هم برای محاسبه امگا وجود ندارد امگا غیر قابل محاسبه است

 بعضی اعداد همچون پی  می توانند توسط برنامه های نسبتا کوتاهی تولید شوند یعنی همه ی ارقام آن را یکی یکیمحاسبه کرد. انچه شما نیاز دارید زمان و حافظه کافی است اما چنین برنامه ای برای محاسبه امگا وجود ندارد در حالت دودوئی این عدد از دنباله ای کاملا تصادفی از0 ها و 1 ها تشکیل شده است چایتین می گوید "عدد من هیچ الگو یا ساختاری ندارد" "این عدد دنباله ای از 0 ها و 1 ها است که هر رقمش هیچ ربطی به ارقام قبلی ندارد دقیقا مانند یک تاس که هر برایندش مستقل از سایر بر ایند هاست"

همان فرآیندی که تورینگ را به این نتیجه رساند که مساله توقف تصمیم ناپذیر است چایتین را به کشف این عدد ندانستنی رهنمون شد چایتین می گوید " این مثال بارزی است از چیزی که در ریاضیات غیر قابل دانستن است"

یک عدد غیر قابل دانستن مساله ای نیست اگر هرگز ظاهر نشود اما کشفیات شگفت انگیز بعدی چایتین نشان داد که این عدد می تواند اثرات جدی در دنیای واقعی داشته باشد به این منظور او ریاضیات را به دنبال یافتن اثرات این عدد جسجو کرد تا کنون او فقط به تحقیق در یک مورد پرداخته است:نظریه اعداد.

نظریه اعداد یک پایه محض برای ریاضیات است نظریه اعداد طرز برخورد با اعمالی چون شمردن جمع و ضرب را شرح می دهد چایتین نظریه اعداد را برای یافتن امگا جستجو کرد و نخست با معادلات دیوفانتی کار کرد که فقط شامل جمع ضرب و توان است چایتین یک معادله دیوفانتی به طول 200 صفحه و بیش از 17000 متغیر ساخت ریاضیدانان به دنبال جواب چنین معادلاتی اند این معادله ممکن بود 10 یا 20 یا بی شمار جواب داشته باشد اما چایتین فقط به دنبال این بود که ببیند آیا تعداد نامحدودی جواب دارد یا نه.

جیمز جونس از دانشگاه کلگری و یوری ماتیجاسویک از موسسه استکلو نشان دادند که چگونه می توان عملیات ماشین تورینگ را به یک معادله دیوفانتی ترجمه کرد انها در یافتند که یک رابطه بین جواب های معادله و مساله توقف در ماشین تورینگ وجود دارد به این معنا که اگر برنامه متوقف نشود معادله متناظرش جواب ندارد در واقع معادله یک پل ارتباطی بین مساله ماشین تورینگ و اعمال پایه ای ریاضی می سازد

چایتین معادله اش را طوری ساده کرد که فقط شامل یک متغیر N شود که کلید یافتن امگا در آن بود انگاه او به جای N اعدادی را جایگزین کرد که پس از تحلیل می بایست ارقام امگا را به ترتیب بدهد وقتی او به جای N یک قرار داد جواب می بایست نخستین رقم امگا را بدهد اما  داشتن بی نهایت جواب  رقم اول امگا را 0 میکرد و داشتن تعداد محدودی جواب رقم اول آن را 1 می کرد اگر عدد 2 را به جای N جایگزین کنیم دومین رقم را داریم که باز هم به همان سرنوشت رقم اول دچار میشود در نظریه می توان تا ابد به این روند ادامه داد به این ترتیب چایتین به این نتیجه رسید که هر رقم از  امگا کاملا تصادفی و مستقل است و چون دانستن این که معادله به تعداد محدود یا غیر قابل محدود جواب دارد منجر به محاسبه این عدد می شود لذا هر جواب معادله هم ندانستنی و مستقل از جواب های دیگر است بدین معنا که ندانستنی بودن ارقام امگا محدودیت هایی بر آنچه در نظریه اعداد می توان دانست نیز تحمیل کرد چایتین می پرسد "و حال اگر تصادفی بودن در چیزی پایه ای مانند نظریه اعداد وجود دارد کجا های دیگر هم ممکن است خود را نشان دهد؟" و می گوید" احساس من این است که آن(تصادفی بودن) همه جا هست"و "تصادفی بودن پایه ی درست ریاضیات است".

 جان کستی "این حقیقت که تصادفی بودن همه جا هست نتایج بسیار عمیقی به دنبال دارد "(ریاضیدان موسسه سانتافه در نیومکزیکوSanta Fe Institute in New Mexico)  این بدان معناست که در قسمت های کوچکی از ریاضی ممکن است نظم و ارتباط باشد اما در بیشتر موارد این ارتباط ها(ارتباط منطقی) وجود ندارد و اگر نتوانید ارتباط ها را برقرارکنید نمی توانید چیز ها را ثابت و حل کنید انچه یک ریاضیدان می تواند انجام دهد یافتن (یا بهتر است بگوییم تلاش برای یافتن-م)آن مقدار کوچک از ریاضیات است که بینشان ارتباط وجود دارد کستی می گوید" کار چایتین نشان داد مسائل حل پذیر مانند یک جزیره کوچک در اقیانوس بی انتهای گزاره های تصمیم ناپذیر هستند "

خیلی از چیز ها مانند حدس ریمان یا مساله اعداد کامل را شاید باید فقط پذیرفت آن ها درستند فقط چون درست جواب میدهند و نه این که اثبات شده درستند و دانشمندان باید آن ها فقط بپذیرند(البته تلاش برای حل این مسائل که شاید حل ناپذیر باشند در ذات خود به هیچ وجه بیهوده نیست و همواره به پیشرفت های جانبی منجر می شود- م).

در حالی که هنوز ریاضیدان ها از این صاعقه که بر سرشان وارد شده است کاملا آسوده نشده اند چایتین  وقوع یک طوفان جدید را سبب شد:"سوپر امگا ها".

مانند امگا سوپر امگا ها هم به تورینگ بر می گردند چایتین یک کامپیوتر خدا گونه(God like computer) را که بسیار قدرتمندتر از کامپیوتر های معمولی و به طور کلی هر کامپیوتری است را در نظر گرفت که می تواند ندانستنی ها(برای کامپیوتر های معمولی که در واقع ماشین های حالت محدود final state machine اند -م)را بداند در حالی که یک کامپیوتر معمولی یک برنامه را اجرا می کند یا برای همیشه متوقف نمی شود. کامپیوتر فرضی ما بی نهایت حالت دارد و لذا همواره جواب میدهد(متوقف می شود) او اسم این ماشین تخیلی را سروش(oracle)یا الهام الهی نامید! و در حالی که کامپیوتر معمولی امگا دارد و محدودیت محاسباتی .چایتین نشان داد که oracle هم امگای خودش را دارد Omega' و مسائل ندانستنی خودش را.

 Oracle می تواند امگا را محاسبه کند اما Omega' را نه. اما می توان کامپیوتر قوی تری را تصور کرد که Omega' را محاسبه نماید اما چایتین نشان داد که این کامپیوتر هم محدودیت محاسباتی و یک  Omega''دارد و به این ترتیب نمی توان هرگز کامپیوتری ساخت که همه چیز را محاسبه کند(بداند) طبق این نتیجه گیری دنباله ای از اعداد امگا وجود دارد که دارای یک ترتیب صعودی در میزان تصادفی بودن اعدادشان دارند

چایتین این اعداد را دهه ها پیش خود نگه داشت چون فکر می کرد بسیار تخیلی و دور از واقعیت اند او تصور می کرد آن ها اعدادی تخیلی مربوط به ماشین هایی تخیلی اند اما Veronica Becherاز دانشگاه Buenos Aires نشان داد که چایتین در مورد تخیلی بودن این اعداد در اشتباه بوده است سوپر امگاها واقعی و مهم اند انها برای کامپیوتر های واقعی معنای واقعی دارند چایتین از این امر بسیار متعجب شد کامپیوتر های معمولی بی نهایت محاسبه را نمی توانند انجام دهند آنها تعداد محدودی عملیات انجام می دهند و سپس متوقف می شوند ولی آنها می توانند تعداد نامحدودی عملیات انجام دهند یعنی بی نهایت نوع مختلف خروجی تولید کنند مانند مرورگر هایی همچون Netscape یا سیستم عامل هایی مانند  .Windows 2000

این اولین راه برای becher  بود احتمال این که در طول یک دوره از بی نهایت محاسبه یک ماشین فقط تعداد معدودی خروجی تولید می کند برای دست یافتن به نتیجه او یک کامپیوتر محدود که تقریبی از oracle بود را فرض کرد و  این ماشین زمانی جواب میدهد که پس از مدت زمان t متوقف شود یک کامپیوتر معمولی می تواند چنین کاری کند  آنگاه t را به سمت بی نهایت میل بدهید این به کامپیوتر اجازه می دهد مدت زمان بیشتری برای توقف داشته باشد.و بدین ترتیب oracle را شبیه سازی کردند و در یافتند این ماشین هم محدودیت محاسباتی دارد حال سوپر امگا ها هم به داخل واقعیت آمدند و چایتین اعتقاد دارد که ان ها هم در تمام ریاضیات ظاهر می شوند "سوپر امگا ها چه کاری میتوانند بکنند" چایتین می پرسد او می گوید"ما هنوز اول راهیم".

                                                                                                منبع:New Scientist

         سایت اصلی آقای چایتین

نوشته شده توسط perelman  | لینک ثابت |

آیا فلسفه یک علم است؟ چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 22:11

برای پاسخ دادن به این سوال سخت و مهم  ابتدا باید تعریفی کلی از علم داشته باشیم.همچنین باید فلسفه را( که خود ابزاری برای شناخت است) بشناسیم و از روش ها قوانین و دست آورد های آن مطلع شویم البته باید بدانیم که با وجود کسب این اطلاعات هم بسیار محتمل است که به جواب دقیقی نرسیم چرا که هدف کلی فلسفه وعلم رسیدن به معرفت است هر چند که ممکن است شناخت حاصل از این دو فعالیت و روش های بکار گرفته شده توسط آن ها متفاوت باشد.

تعریف وتعیین علم کار آسانی نیست. تا انجا که بحث اصلی رشته فلسفه علم همین موضوع را تشکیل می دهد وتا کنون شاهد تعریف ها و تبیین های متفاوتی از سوی افراد و مکاتب مختلف بوده ایم  اما علم در مفهوم کلی خود  (KNOWLEDGE(  تمام دانش بشر را اعم از حسی و غیر حسی در بر می گیرد و در معنای خاص SCIENCE به قسمتی از دانش اطلاق می گردد که بتوان آن را از طریق آزمایش و یا تحلیل منطقی و عقلی اثبات نمود . اینشتین در تعریف علم می گوید"علم کوششی است برای تطبیق تجربه های حسی نا منظم و متنوع به یک سیستم فکری که منطقا متحد الشکل باشد. در این سینم تجربیات واحد با جنبه تئوریک یا نظری باید طوری همبسته باشند که هماهنگی آنها متمایز و متقاعد کننده باشد".

به طور کلی روش علم در شناخت و توضیح وقایع جهان بر اصل مشاهده و آزمایش بنا نهاده شده. که همواره با تفکر ویک فعالیت ذهنی (که دارای رویه منطقی و مشخص است)می تواند به یک نظریعه علمی بینجامد.

پس منشا نظریه های علمی که ادعای تبیین جهان واقع و پیش بینی رخدادهای آینده را دارند باید تجربه و عقل باشد که پس از ازمایش های مختلف می تواند به قانون تبدیل شود.

مهمترین روش فیلسوفان برای توضیح وقایع و کشف مجهولات (از گذشته تا کنون) دیدن و استدلال کردن بوده است .استدلال یعنی به کمک فکر چیدمان جدیدی از اطلاعات و داده های اولیه که از طریق دیدن به دست می ایند ارائه دهیم  این خروجی ها خود می توانند به ورودی برای فیلسوف بعدی تبدیل شود و پس از یک پروسه ذهنی دوباره به خروجی و ورودی برای ذیگری..شاید به همین دلیل است که تجرب گرایان تندرو(مانند پوزیتویست ها)فلسفه را هیاهویی بر سر هیچ نامیده اند حتی می توان به جمله ی معروف هربرت فیگل اشاره کرد که گفت"فلسفه مرضی است که باید معالجه شود" البته باید اشاره کرد منظور از فلسفه در اینجا فلسفه متعارف و متداول است . چرا که در قرن اخیر شاهد تعاریف جدیدی از فلسفه و رسالت آن بوده ایم که در ایجاد مکتب های جدید هم بی تاثیر نبوده است. شاید اولین تغییر در نگاه به فلسفه را ویتگنشتاین آغاز کرد با این عقیده که فلسفه فعالیتی است برای روشنگری و نه چشمه مولد نظریه .

پس از آن پوزیتویست ها که افکار ویتگنشتاین را پی می گرفتند و در جلسات خود آرا و نظریات او را باز خوانی می کردند به این نتیجه رسیدند که وظیفه فلسفه ارئه پرسش ها احکام و قضایای درست یا نادرست در باره عالم نیست بلکه موظف است مفهوم سوالات را برای ما اشکار کند و معنای قضایا و احکام را روشن کند و در این راه اصل اساسی پوزیتویست ها این است که معنای هر جمله همان روش تحقیق ان است.

در میان جنبش هایی که تعریف جدیدی از فلسفه ارائه داده اند (علاوه بر پوزیتویسم )می توان به اتمیسم منطقی logical atomism و فلسفه زبان عادی که مفاهیم آن ها به ترتیب توسط راسل همراه با ویتگنشتاین متقدم و ویتگنشتاین  متاخر همرا رایل  پایه ریزی شده اشاره کرد . که توضیح هر کدام به وقت و حوصله ی فراوانی نیاز دارد از مطالعه این مفاهیم در می یابیم که پاسخ دادن به سوالی که در ابتدا مطرح کرده بودیم از چه اهمیتی بر خوردار است . قطعا در این مجال کم و اطلاعات اندک پاسخ دادن به این سوال سخت امکان پذیر نیست اما دست کم می توانیم ادعا کنیم راه رسیدن به پاسخ این سوال را نشان داده ایم.

نوشته شده توسط perelman  | لینک ثابت |

!مرگ هرگز تجربه نمی شود شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 22:17

بعد از مرگ برای انسان چه اتفاقی رخ می دهد؟ پرسشی که انسان از روز های اولی که خود و دنیای پیرامونش را شناخت ذهنش را آزار می دهد  و با نظریات زیادی مواجه می شود که پاسخ این پرسش را بدهند پاسخ هایی که دین به این سوال می دهند شاید معروفترین آن ها باشد که خیلی ها به آن باور دارند البته جواب ادیان مختلف به این پرسش یکی هم نیست برخی از آن ها به تناسخ اعتقاد دارند یعنی تولد دوباره و حلول در یک جسم دیگر مانند بودائیان ویا پاسخ بسیاری از ادیان الهی مبنی بر وجود یک دنیای دیگر به اسم دنیای مردگان ارواح که البته بعضی از آن ها معتقد به دادن پاداش و جزا در آن دنیا هستند و مرگ را صرفا یک پل برای رسیدن به آن می دانند اما براستی تا چه حد می توان به این دنیای دیگر باور داشت مسلما چون نوع پرسش مطرح شده در حوزه ی متافیزیک قرار دارد پس دو حالت پیش می آید یا اصلا سوال مطرح شده از نظر منطق زبان مشکل دارد یا در حالت بهتر در این مورد نمی توان حرفی زد چون این گونه موارد به لحاظ تجربی قابل آزمون نیستند . البته آنقدر حرف های مختلف در این زمینه وجود دارد که می توان حتی نسبت به آزمون پذیری شک کرد آیا واقعا دنیای ماورا را نمی توان با هیچ حسی درک کرد من شخصا به حالت خفیف تر قضیه معتقدم یعنی در این موارد احتمال آزمون پذیری شاید وجود داشته باشد یعنی ارتباط با جهان های دیگر که با وجود نظریات بسیار پیچیده و گسترده در کیهان شناسی نمی توان آن را به راحتی رد کرد(اما جهانی که تعریف ان کاملا متافیزیکی باشد یعنی خارج از حواس احکام مربوط به آن از لحاظ علمی بی معنایند)اما شاید تمامی مساله ناشی از یک اشتباه باشد البته منظورم از اشتباه این است که این باور به گذشته های دور بر گردد زمانی که انسان در مراحل اولیه تکامل خود قرار داشت و به علت داشتن دانش اندک خود دلایل عجیب و وابسته به ادراکات ناقص خود برای پدیده های اطرافش می ساخت  اما بعد ها که علمش افزایش یافت به اشتباه بودن خیلی از باور های خود پی برد اما بعضی از آن باور ها ماندند چون خارج از حیطه بررسی و آزمون کردن بودند (بگذریم از اشتباه در فرم زبانی آن ها)و مانند یک فرهنگ باقی ماندند که به گونه ای خلا این سوالات را پر می کرد اما جا دارد از آنجا که پی بردیم این پاسخ ها اگرچه نه لزوما غلط اند اما می توان پاسخ های دیگر را هم در نظر گرفت و بررسی نمود و بیشتر روی آن ها فکر کرد یا به قول ادینگتون"انسان عاقل هیچ گاه یک پاسخ نسنجیده را به خاطر اعتقاد صرف وقبول یک پاسخ نسنجیده تر رها نمی کند"

بعضی ها به تجربه های نزدیک به مرگ near death experience (NDE) اعتقاد زیادی دارند و حتی از مواردی حکایت می شود که فرد به طور کامل علائم حیاتی خود را از دست می دهد و دوباره به زندگی باز میگردد این حالات دارای یک سری ویزگی ها است مانند:

  •  یک صدای ناخوش آیند اولین ادراک حسی است که گزارش شده است
  • احساس مردن
  • تجربه خروج از بدن: حس شناورشدن در بالای بدن و دیدن فضای مجاور
  • حس حرکت بطرف بالا از میان تونلی از نور یا راهروی دراز و باریک
  • ملاقات با بستگانی که فوت کرده اند یا اشخاص روحانی
  • مرور خاطرات دوران زندگی
  • احساس بازگشت به بدن همراه با بی میلی

علاوه بر این تقریبا همه یک احساس خوشی وصف ناپذیر را گزارش داده اند  این حالت تقریبا در همه مشترک است این تجربه در اشخاص مختلف وابسته به اعتقاداتی که دارند فرق می کند. بچه ها که نوعاً زمان کافی برای پرورش قوی ایمانشان ندارند تجربه بسیار محدودی در این زمینه دارند.به عنوان مثال پسربچه ای که تجربه نزدیک مرگ داشته با برادرش گفتگو کرده است و دختری با مادرش مکالمه داشته است

اما اگر تجارب اینقدر به هم نزدیک است ممکن است صرفا ناشی از عملکرد مغز در لحظات نزدیک به مرگ باشد همچنان که تحقیقات نشان می دهد علت دیدن تونل سفید رنگ که معمولا برای افرادی که دچار سکته مغزی می شوند هم اتفاق می افتد فقط ناشی از کاهش اکسیژن در بخش هایی از مغز است که اثری که روی بخش بینایی می گذارد دیدن تونل سفید است  ونیز علت خوشی ناشی از ترشح بیش از مواد تخدیر کننده ی تولید شده توسط خود بدن است(آگاهی/سوزان بلک مور)ذکر اين نکته ضروري است که «تجربه نزديک به مرگ» هميشه با مرگ مرتبط نيست (بر خلاف حرف D در NDE). به عنوان مثال، خلبان هاي هواپيماهاي شکاري به هنگام تعليم خلباني در سانتريفوژهايي قرار مي گيرند که فشار زيادي را به آنها وارد مي آورد. اين فشار که ناشي از نيروي جاذبه است، باعث حرکت سريع خون از مغز به سمت پاهاي آنها مي شود. در اين حالت چشمان خلبان سياهي رفته و به سرعت بيهوش مي شود. نزديک به 20 درصد از خلبان هايي که در اين سانتريفوژها قرار گرفته اند ادعا کرده اند که چيزي شبيه NDE را تجربه کرده اند و حتي عده يي نيز گفته اند که خروج از جسم را تجربه کرده و توانسته اند جسم خود را از بالا مشاهده کنند.


نزديک به دو جين تئوري در خصوص اينکه چرا NDE اتفاق مي افتد، وجود دارد. از اين تئوري ها مي توان به فعاليت الکتريکي عجيب و غريب در بخش هايي از مغز، وجود اندورفين ها در ساقه مغز، وجود مواد شيميايي طبيعي قوي در مغز مثل endopsychosin، دخالت روياهاي REM در ميزان سطح هوشياري و تعداد زيادي تئوري ديگر اشاره کرد. اما اخيراً دکتر «اولاف بلانک» که يک متخصص اعصاب است، توانست «تجربه نزديک به مرگ» را در آزمايشگاه شبيه سازي کند. او با الکتريسيته بخشي از مغز را که شکنج (چين سينوسي مغز) گوشه يي چپ ناميده مي شود تحريک کرد. بيماراني که تحت اين آزمايش قرار گرفته بودند اعلام کردند که سايه فردي را پشت سر خود ديده اند. هنگامي که او شکنج گوشه يي راست مغز را تحريک کرد بيماران اعلام کردند به وضوح ديده اند که از جسم خود خارج شده و حتي توانسته اند جسم خود را از بالا نگاه کنند. در واقع، آنها خروج از جسم را تجربه کرده بودند.

و اصلا وقتی تمام اعمال هوشیاری از کوچکترین اعمال وافکار گرفته تا احساسات عمیق انسانی و دریافت هایش از جهان بیرون و فکر های درونی اش همه متناظر با فعل و انفعالات شیمیایی و الکتریکی در مغز انسان است چگونه به هوشیاری پس از مرگ می توان اعتقاد داشت؟و به قول راسل دلیلی وجود ندارد که قبول کنیم پس از مرگ انسان خود آگاهی خود را حفظ می کنددر حالی که تمامی جسمش اثرات به اصطلاح غیر مادی در آن ایجاد می کندو در ضمن جدا کردن ذهن و ماده صرفا اشتباه در جدا کردن دو زبان برای توصیف یک سری رویداد واحد است(عرفان ومنطق /برتراند راسل) چگونه می توان ذهن را داشت و ماده را نداشت؟(البته توجه کنید که منظور من این نیست که حتما هوشیاری پس از مرگ وجود ندارد چرا که آزمون کردن آن دشوار یا حتی غیر ممکن است اما همانطور که می بینیم فرض نبودن هوشیاری پس از مرگ علمی تر و عاقلانه تر است)

به نظر نگارنده در زمان مرگ ودر پایان زندگی که کلیه علائم حیاتی فرد متوقف شد و هیچ فعل و انفعال شیمیایی و الکتریکی در مغز وجود ندارد و توقف تمامی سیستم های خود سازمانده در بدن مسجل شده باشد دیگر هیچ آگاهی و هوشیاری وجود نخواهد داشت و اینجا نقطه ای است که واقعا هستی فرد تمام شده و به عبارتی بهتر "من" دیگر وجود نخواهد داشت خیلی ها با چسبیدن به این اصطلاح "عدم"با این امر مخالفت میکنند و استدلالشان معمولا این است که وجود(که همان انسان باشد) نمیتواند به عدم تبدیل شود در باب مشکلات زبانی ناشی از عدم بسیار سخن گفته شده است اما این استدلال از پایه با تناقضات درونی روبرو است  اول اینکه وقتی به نیست شدن فکر می کنیم عادت داریم درمورد اشیای فیزیکی فکر کنیم چگونه در یک لحظه می توان یک لیوان داشت و بعد کاملا از بینش برد در واقع هیچ قانون فیزیکی اجازه این کار را نمی دهد زیرا با از بین بردن جسم فقط ماهیت شیمیایی ان را عوض کرده اید و در بد ترین حالت آن را به انرژی خالص تبدیل می کنید(قانون بقای جرم انرژی)اما  مساله ما در یک حالت جالب قرار دارد  به واقع یک موجودیت را می توان نیست کرد به طوری که واقعا وجود نداشته باشد و رابطه این موجودیت را با "وجود انسانی" توضیح می دهم در واقع یک موجودیت(entity )می تواند صرفا ناشی از قرار گرفتن یک سری زیر مجموعه کنار هم با نظم و ارتباط داخلی خاص باشد مثلا یک یخچال را در نظر بگیرید که از اجزای مختلفی ساخته شده است تمامی اجزایش طوری کنار هم ودر ارتباط با هم اند که یک"یخچال" بسازند حالا من تمامی اجزا آن را از هم باز می کنم و به گوشه ای می اندازم آیا باز هم می توان ادعا کرد که یخچال داریم؟ مسلما  خیر زیرا موجودیت یخچال که همان نظم و ارتباط باشد را از بین بردیم بدین ترتیب یخچال را نیست کردیم بدن انسان و به طور کلی هر سیستم زنده(و حتی غیر زنده) این گونه است به طور مثال میکروب چیزی جز تمامی مواد موجود در طبیعت نیست آن از اتم های کربن اکسیژن نیتروژن و... تشکیل شده است اما زمانی این مواد را زنده می خوانیم که به طرز خاصی کنار هم قرار گرفته باشند و بحث دیگر که اینجا به آن نمی پردازم این که یک وجود عالی یا روح باعث تفاوت یک موجود زنده و غیر زنده نمی شود بلکه فقط توابع و عملکرد های خاصی در یک موجود زنده است که آن را از غیر زنده جدا می کند و تاکید می کنم که این مرز بندی شفاف نیست بلکه برخی از سیستم ها را می توان زنده نامید گرچه عرف عام زنده بودن آن ها را نمی پذیرد

از این دید گاه مرگ هرگز تجربه نمی شود اگر حیات شما پس از مرگ ادامه یابد بی شک مرگ حیثیت مقطعی و یا یک گذار خواهد بود و آن چه هست باز حیات و ابدیت است در صورتی که مرگ پایان کار شما باشد شما هیچ(نیست) خواهید شد پس شما وجود نخواهید داشت که بتوانید مرگ را تجربه کنید بنابراین در هر دو صورت مرگ تجربه نمی شود پس آن چونان مکان یا حادثه ای بر شما عارض نمی شود  پس حادثه ای در آن سوی عمر به انتظار شما ننشسته است چرا که حادثه وقتی حادثه است که تجربه شود از آنچه دانستیم مرگ "حادثه" نیست بنابر این مرگ برای خودمان به وقوع نمی پیوندد مرگ یک حادثه تجربه یا موجودیت بیرونی ندارد اما مرگ "هست" یعنی هویت دارد نه به شکل واقعی بلکه به مثابه یک "آگاهی" یعنی آنچه ما رویاروی آن هستیم اگر مرگ برای ما اتفاق نمی افتد در عوض آگاهی از مرگ همواره در برابر ماست و از آن خلاصی نداریم.

با این تفسیر شاید خیلی بترسیم اما نباید این طور باشد اگر این اتفاق(از بین رفتن آگاهی) اتفاق بیفتد (که من عمیقا حدس می زنم که اینطور است)برای همه رخ میدهد و نه فقط شما .پس حقیقتی است که وجود دارد و ترسیدن از آن منطقی نیست و در آخر اینکه زندگی ابدی بسیار بدتر است و اصلا چرا می خواهید تا ابد زندگی کنید اگر خوب به آن فکر کنید به بچگانه بودن این میل(میل به جاودانگی)پی خواهید بردو باید بگویم این سخنان اثبات پذیر نیستند و من هم ادعای اثبات آن هارا ندارم اما از لحاظ علمی و منطقی بهترین حدس اند ودر مورد سخنان من 3 حالت ممکن است شاید غلط باشند که در این صورت شما به آن پی خواهید برد وشاید هم درست باشند که در این صورت هرگز به صحت آن ها پی نخواهید برد(حتی خودم) زیرا دیگر وجود نخواهید داشت و یا شاید واقعیت بسیار پیچیده تر از آن باشد که در این دو فرض قبلی بگنجد

 زندگی واقعا تجربه زیبایی است(تنها تجربه)پس بیایید از آن خوب استفاده کنیم

 

 

نوشته شده توسط perelman  | لینک ثابت |