متافلسفه:

مقدمه:

فلسفه موضوع پیچیده ای است اما همه ناگزیر از فکر کردن به آن هستیم فلسفه موضوعی آکادمیک و خاص یک گروه نیست بلکه همه به نحوی در گیر آن هستیم تنها مواد لازم آن لحظه ای خارج شدن از قالب های زندگی روزمره و پرسیدن یک "چرا"ی هر چند ضعیف است و به دنبال آن در فکر فرو رفتن است و این که افراد چقدر حاضرند جلو بروند و در فکر فرو روند البته بستگی به خودشان دارد.

فلسفه در واقع یک "مرض" است خاص یک حیوان از نژاد هوموساپینس روی زمین به نام انسان.فلسفه پیچیده است حتی تعریف رسمی از آن نداریم برتراند راسل فیلسوف و ریاضیدان نامی قرن بیستم درباره فلسفه می گوید:"فلسفه یک ویژگی خاص دارد اگر کسی از شما بپرسد که ریاضیات چیست می توانیم به او یک تعریف لغت نامه ای بدهیم مثلا علم اعداد. که البته تعریفی مجادله بر انگیز نیست تعریف های این چنینی تقریبا  در هر حوزه ای قابل ارائه است اما فلسفه یک استثنا است هر تعریفی مجادله بر انگیز خواهد بود و یک گرایش فلسفی خاص خواهد داشت بهترین راه برای فهمیدن این که فلسفه چیست فلسفیدن است".

خود کلمه فلسفه از یک واژه یونانی به معنای "عشق به عقل"(فرزانگی)گرفته شده است دیکشنری فلسفه آکسفورد فلسفه را به معنای پژوهش کلی ترین و مجرد ترین ویژگی های جهان و رده بندی هایی که با آنها فکر می کنیم است به منظور" شناختن بنیان ها و پیش فرض ها". و متافلسفه مطالعه طبیعت اهداف و روش های فلسفی است چیزی که در اینجا بحث می شود.

طبیعت:

فلسفه از دانش و دین جداست(چیزی که تقریبا مورد توافق همگان است )از دانش جداست به این علت که به سوالات آن نمی توان به طور تجربی پاسخ داد واز دین به این خاطر که در آن دو عنصر اصلی دین یعنی ایمان و وحی را نداریم. گویا فلسفه از استدلال"بدون ارجاع به مشاهده حسی یا آزمایش"استفاده میکند فلاسفه تحلیلی هم عقیده دارند سوالات معنا دار تجربی باید در حوزه ی علم پاسخ داده شوند و نه فلسفه.

هدف:

اما هدف فلسفه چیست؟ دو دید کلی  نسبت به فلسفه وجود دارد که راسل هم درکتاب عرفان و منطق به آن اشاره می کند دید عاطفی و دید نظری برخی فلاسفه(مانند اگزیستانسیالیست ها وپراگماتیست ها) بر این باورند که فلسفه یک حوزه ی نامحدود است که باید به ما کمک کند که به زندگی های معنا دار رهنمون شویم با نشان دادن این که ما که هستیم چگونه به جهان اطراف خود مرتبط ایم  و باید چه کنیم

دیگران ( مانند فلاسفه تحلیلی یا فلاسفه تحلیل زبان)فلسفه را موضوعی تکنیکی فرمال و کاملا نظری میبیینند که هدف آن تعقیب دانش به خاطر خودش است این دید بیشتر معرفتی است و بر هستی ها و روابط ناظر است.

خوشبختانه توافق عام درمورد وجود این دو دید در فلسفه وجود دارد چیزی که در فلسفه کمیاب است ما فلسفه را بیشتر از دید نظری آن می بینیم.

روش های فلسفی:

اما بر گردیم به موضوع طبیعت فلسفه اگر بخواهیم بیشتر آن را بشناسیم باید بدانیم روش های فلسفه چیست چنانکه گفتیم ابزار فلسفه تفکر و استدلال است اما این دو کلمه مبهم اند آن چه مسلم است این است که در فلسفه کلاسیک ابزار فلسفه شهود بود یعنی این که فلاسفه خود را از دنیای اطراف ایزوله می کردند  و با شهود صرف می خواستند  به سوالات بنیادی که برایشان پیش می آمد پاسخ دهند که البته در اکثرموارد (به هر دلیلی) منجر به یک دستگاه ماورا الطبیعی می شد مثال های اولیه آن در فلسفه یونان بود مانند مثل افلاطون و یا فلاسفه اسلامی مانند جوهر ملاصدرا و یا نزدیکتر فلاسفه ایده آلیست مانند هگل و شوپنهاور که معتقد به یک ذات  یکتا و کلی بود و یا گزاره هایی که اگرچه رنگ و بوی ماوراالطبیعی نداشتند  اما از لحاظ منطق گزاره ها مشکل داشتند  مانند آگوستین قدیس دکارت و یا کانت و در نهایت گزاره هایی که اگرچه معنا دار بودند اما صادق نبودند مانند کانت و هیوم(دقت کنید به هیچ وجه منظور زیر سوال بردن تمام فلسفه این افراد نیست بلکه فقط مثال ها را در برخی اجزای فلسفه آن ها میبینیم بخصوص در مورد کانت و هیوم) در واقع آنچه از فلسفه کلاسیک برای ما باقی مانده است بسیار اندک میباشد.مسیر این روند در ابتدای قرن بیستم عوض شد.

چند فیلسوف که در اصل ریاضیدان بودند متوجه شدند آن چه به نام استدلال ابزار فلسفه شناخته شده است باید در عمل قدری دقیق تر به کار برده شود (مانند ریاضیات) این کار را تقریبا فرگه شروع کرد و راسل و تعدادی دیگر از فلاسفه اتمیسم منطقی را به عنوان اولین فلسفه مدرن ایجاد کردند اتمیسم منطقی مدعی بود گزاره هایی که بکار می بریم(گزاره های معتبر)در نهایت می توان به یک سری گزاره های اتمی تجزیه کرد که آن گزاره ها یا امر واقع متناظر با جهان خارج اند و یا عبارات تاتولوژی (همانگویانه) منطق اند این روند با دقت بیشتر در پوزیتویسم منطقی دنبال شد یکی از گرایشات فلسفی پوزیتویسم  کنار گذاشتن هرآنچه مربوط به ماورا الطبیعه (از دین اخلاق و...)بود "اصل تحقیق پذیری" محکی برای معنا داری گزاره ها بود این روند ها نشان دهنده آن بود که آن چه فلسفه به آن احتیاج دارد دقت است اما روند های بعدی نشان داد که حتی استدلال منطقی صرف راه نجات نیست کواین نشان داد که آن چه به عنوان گزاره های پیشینی(که منطق را منطبق با آن میدانستند) وتجربی از هم جدا می شوند یک جدا کردن اصیل نیست یعنی منطق خود تحت تاثیر تجربه انعطاف پذیر است(البته این فقط یک جنبه از کار کواین در این مطلب بود جنبه ای که معتبر ماند)این حقیقت با کشف منطق کوانتومی بر دانشمندان و فیلسوفان آشکار شد یک اتفاق مهم دیگر که باعث شد فلاسفه به شدت نسبت به ابزار شهود در فلسفه مشکوک شوند بحران هایی بود که در ابتدای قرن بیستم در ریاضیات به وجود آمد دقت ایده آلی که در ریاضیات زبانزد تمامی زمینه ها بود با شکست مواجه شد گودل با قضیه ناتمامیت خود نا کاملی ساختمان اصل موضوعی را نشان داد و نشان داد همواره قضایایی (در برخی دستگاه های اصل موضوعی مانند نظریه مجموعه هاو نظریه اعداد)وجود دارد که نه می توان آن ها را اثبات کرد و نه رد کرد چنین نتیجه ای در این حوزه ی دقیق معرفتی فقط یک هشدار جدی برای فلاسفه می توانست با خود داشته باشد :"احتمال اشتباه در آنچه بدست آمده است بسیار زیاد است".

امروزه فلاسفه تا حد امکان بر تجربه تکیه دارند امروزه تقریبا فیلسوفی وجود ندارد که دو گانه انگار(معتقد به بعد معنوی) باشد البته این به معنای آن نیست که فلاسفه ماتریالیست شده باشند بلکه فقط محتاط شده اند امروزه فلاسفه از استدلال منطقی صرف به سوی استدلال های مبتنی بر تجربه گذار کرده اند و آن ها هم از دستاورد های تجربی برای صحت دستاورد هایشان استفاده می کنند.

پیشرفت فلسفی موضوعی است که بر سر آن زیاد بحث می شود آیا در فلسفه پیشرفت وجود دارد؟ ویا اصلا این کار ممکن است؟ با آنچه تاکنون ذکر کردم گویا پیشرفت هایی معلوم شده است امروزه با پیشرفت های علم عصب شناسی و علوم کامپیوتر  بیش از هر زمان دیگری  به کارکردهای مغز پی برده اند.کارکرهایی که تأثیر حتمی در برداشت ما از جهان دارند آنچه بدست آمده است نشان می دهد مغز ما تصویر تحریف شده ای از جهان به ما ارائه می کند و لذا تجدید نظر در موضوعاتی مانند اختیار وحدت وجود علیت و... که موضوعات اساسی فلسفه کلاسیک اند لازم است کاری که انجام شده و می شود و نتایج بدست آمده شگفت آورند(بسیار دورتر از آنچه که به ذهن آید)مخالفان تجربی شدن فلسفه چند ایراد وارد می کنند از جمله این که داده ها بر نظرات فیلسوف تاثییر می گذارد ویا فلسفه به این طریق بسیار سطحی است و به زحمت بتوان آن را فلسفه نامید

در مورد اشکال اول باید گفت اگر داده ها به روش علمی بررسی شوند در نظرات تاثیر نمی گذارند(یا بسیار اندک تاثیر می گذارند) مانند خود کشفیات علمی. سطحی بودن این نوع فلسفه انتقاد درستی است اما چاره ی دیگری وجود ندارد جز آنکه با احتیاط در موردانسان و اندرکنش مغز او با جهان خارج نظر داد ما هنوز در ابتدای راهیم علم عصب شناسی بسیار جوان است و تحقیقات در حوزه ی هوش مصنوعی وفلسفه ذهن عمر اندکی دارند مطمئنا فلسفه حرف های زیادی برای گفتن دارد وگرنه به قول راسل به زحمتش نمی ارزید آنچه باعث می شود این فلسفه را نامتعارف احساس کنیم حذف عناصر قدیمی است ویتگنشتاین در تراکتاتوس ذکر کرد : روش درست فلسفه این باید باشد :هیچ چیزنگفتن جز آنچه بتوان گفت یعنی گزاره های علم طبیعی چیزی که ربطی به  فلسفه ندارد و همواره منتظر ماندن تا کسی چیزی متافیزیکی بگوید وبه او نشان دهیم علامت های او در گزاره اش هیچ معنای محصلی ندارد این روش راضی کننده نیست(در واقع کسی تصور نمی کند که به او فلسفه می آموزیم )اما این تنها راه درست است .

این روش درست است اما امروزه معلوم شده است که ویتگنشتاین افراط کرده است(خود او هم به این امر پی برد)اما حداقل بسیاری از چیزها روشن شده است شاید بگویید این هم یک نظر در کنار بقیه نظرات فلسفی است (و شاید واقعا حق با شما باشد)اما زمان وضعیت را عوض می کند این حرکتی است که مدت ها خود را نشان داده است.

 منابع:عرفان و منطق برتراند راسل-فلسفه تحلیلی برتراند راسل-ویکی پدیای انگلیسی-دانشنامه استنفورد