پارادوکس

پارادوکس به وضعیت خاصی در منطق گفته می شود که اگر بخواهیم در یک کلمه و راحت بگوییم "انسان را به زحمت می اندازد" اما این مشکل گویا در ذات خودش است و نه تنبلی فکری برای حل کردن آن از این لحاظ که"تناقض" طبیعتا با "مساله دشوار"و حتی "مساله به ظاهر لاینحل"متفاوت است.در جهان منطق،ریاضیات وفلسفه پارادوکس های بسیار زیادی هست اما در قلب اکثر پارادوکس های بخصوص منطقی، پارادوکس دروغگو نهفته است.به این معنا که اکثر آن ها را می توان به این پارادوکس برگرداند(ترجمه کرد)

مساله پارادوکس دروغگو بسیار معروف است و یکی از مسائل در فلسفه و منطق است که البته قدمت آن به یونان باستان بر می گردد شکل آن به این صورت است:

"این جمله غلط است"

اگر این جمله درست باشد پس باید غلط باشد و اگر غلط است پس باید درست باشد!

زمانی که سقراط برای اولین بار توانست قوانین منطق کلاسیک را کشف کند و آن را به جهان معرفی کند برخی از افراد برآن شدند که نشان دهند که این روش برای فکر کردن با حقیقت همخوانی ندارد و به همین جهت پارادوکس دروغگو را ساختند  البته آن زمان کسی برآن نشد که پاسخی برای آن پیدا کند حتی در قرون بعدی منطق دانان یا بدان بی توجهی نشان می دادند و یا آن را نوعی بازی با کلمات و مغلطه زبانی برای واژگون کردن ساختمان محکم و تمام منطق می دانستند.

پس از قرن ها دوباره در اواخر قرن نوزدهم و اوایل بیستم دوباره توجه به منطق فزونی یافت فرگه اولین ریاضیدانی بود که برآن بود تا ریاضیات را بر پایه های منطق استوار کند و او این کار را با استفاده از نظریه مجموعه های کانتور انجام داد اما در زمانی که فرگه عمده کارش را به پایان رسانده بود جوانی انگلیسی به نام برتراند راسل ابزار پارادوکس دروغگو را برای واژگون کردن ساختمان پر شکوهی که فرگه آن را برپا کرده بود به کار برد پارادوکس راسل از این قرار بود:

او با ساختن یک مجموعه این کار را کرد:"مجموعه تمام مجموعه هایی که عضو خود نیستند" آنگاه در مورد خود این مجموعه چه؟

اگر این مجموعه عضوی از خودش نباشد آن گاه بر طبق تعریف خودش باید عضوی از خود باشد.

اگر این مجموعه عضو خودش باشد آن گاه بر طبق تعریف مجموعه ای است که عضوی از خودش نیست.

مشکل تمام این جملات که باعث ایجاد پارادوکس می شوند این است که در مورد ارزش منطقی خود سخن می گویند یا به عبارتی خود ارجاع اند(Self-referential )البته این تمام قضیه نیست چراکه برخی تصور کردند پس باید گفت، تنها جملاتی دارای ساخت درستند که خود ارجاع نباشند اما جملات خود ارجاع زیادی وجود دارد که بیخطرند، مثل:"این جمله پنج کلمه دارد." اما حتی اگر از خیر چنین جملاتی هم بگذریم و آن ها را هم بد ساخت بدانیم و کنار بگذاریم.(که البته در برخی تعریف های ریاضی ،ناگزیر ازاین تعریف های خود ارجاع هستیم و اصلا نمی توان این کاررا کرد) مساله برطرف نمی شود چراکه می توان جملاتی ساخت که خود ارجاع نباشند، اما باز هم مشکل ساز باشند مثل:

آ:"جمله پایین غلط است"

ب:"جمله بالا درست است"

بنابر منطق می دانیم، که چهار حالت برای دو جمله بالا وجود دارد:

"آ" غلط و"ب" غلط:در این صورت جمله آ غلط است(And elimination)  پس جمله ب باید درست باشد و این با فرض غلط بودن ب نمی خواند.

"آ"غلط و"ب"درست:در این صورت جمله ب درست است(And elimination)و آ باید درست باشد که باز هم با فرض نمی خواند.

"آ"درست و"ب" غلط":در این صورت جمله ب غلط است(And elimination)و آ باید غلط باشد.

"آ"درست و "ب" درست:در این صورت آ درست است(And elimination) و ب باید غلط باشد.

البته نیاز به این همه توضیح وتفسیر نبود و با بررسی اندکی هم می شد به ساختار متناقض آن پی برد ،اما فقط می خواستم بر طبق قواعد و قدم به قدم پیش برویم تا شکی ایجاد نشود.

پس شرط ایجاد تناقض نظر دادن جمله(ها) در مورد ارزش منطقی جمله دیگر یا خودش است اما تا این جا فقط شرط لازم را گفتیم جمله(ها) همچنین باید در هیچکدام از ارزش های منطقی(درست یا غلط) نگنجند یا به عبارتی معنای متناقض داشته باشند چون همچنان که گفتیم جملاتی که در مورد ارزش منطقی خود یا دیگر جملات اظهار نظر می کنند همیشه منجر به مشکل نمی شوند مثال:

جمله پایین درست است.

جمله بالا درست است.

که می توانند هر دو درست یا هردو غلط باشند.اما این که بخواهیم تمام این گونه جملات را غیر استاندارد و فاقد ساختار درست بدانیم دست و پای جملات را بیش از حد تنگ کرده ایم و اصلا منطق به ابزار بی مصرفی تبدیل خواهد شد.از طرفی این کار تا حد زیادی مصنوعی به نظر می رسد زیرا:

پارادوکس دروغگو بسیار طبیعی و هوشمندانه است چرا که ما را وادار می کند بپذیریم باور های متعارفی در مورد "درستی"(truth) و"غلطی"(falsity) ناگزیر، منجر به تناقض می شود.پارادوکس دروغگو بی شرمانه در برابر تفکر منطقی قد علم کرده و می گوید می توان جملاتی ساخت که نمی توان به صورت سازگار (consistently ) به آن ها ارزش منطقی داد در حالی که این جملات کاملا بر طبق قواعد گرامر(Grammar ) و معنایی(Semantic )زبان است.هیچ کس در فهم معنای پارادوکس دروغگو دچار مشکل نیست اما...

بیایید کمی دقیق تر پارادوکس را بررسی کنیم، این پاردوکس می گوید جمله مذکور در پارادوکس :

درست است اگر غلط باشد و غلط است اگر درست باشد ، که به نحوی به ما القا می کند که نه درست است و نه غلط .این پاسخ بر اساس کنار گذاشتن باور متعارف در مورد غلط و درست است:این ادعا که، یک گزاره فقط یا غلط است یا درست(طرد شق ثالث)(The law of excluded middle)

این قانون اولین بار توسط لایبنیتز به طور رسمی ارائه شد او در مورد این قاعده می گوید:"برخی افراد از این روش عجیب جدید خوششان نمی آید چرا که این قاعده فرض می گیرد هر جمله ای یا درست است یا غلط اما هیچ دلیلی برای این ادعا ندارد".

شاید حق با آن افراد باشد که لایبنیتز می گوید و پارادوکس دروغگو هم مثالی باشد از حالتی که یک گزاره نه درست است و نه غلط.

اما فرض وجود شق ثالث یعنی "نه درست و نه غلط" باعث ایجاد پارادوکس زیر می شود:

این جمله درست نیست.

(قبل از ادامه به این نکته توجه کنید که این جمله با بالایی فرق دارد زیرا در این جا "درست نیست" لزوما به معنای "غلط" نیست فراموش نکنید ما شق سوم را هم داریم"نه درست و نه غلط")اگر جمله بالا" نه درست باشد ونه غلط" پس "درست" نیست.چون این همان چیزی است که جمله خودش می گوید ، بنابراین جمله باید "درست" باشد که باز هم دچار تناقض می شویم.

اما واکنش برخی دیگر مانند گراهام پریست(Graham Priest)این است که ،این جملات هم درست و هم غلط اند! یعنی از منطق پیراسازگار(Paraconsistent logic)پیروی می کنند اینکه چرا گزاره های هم درست و هم غلط در منطق معمول کلاسیک پذیرفته نمی شوند ،قاعده ای به نام(ex falso quodlibet)است که بر اساس آن در صورت پذیرفتن وجود گزاره ای با ارزش "هم درست و هم غلط" می توان درستی هر گزاره ی دیگری را ثابت کرد و به این ترتیب کل نظریه بی اهمیت(trivial)می شود چراکه اصلا راجع به چیزی حرف نمی زند.اما در منطق پیراسازگار این طور نیست که با پذیرفتن تناقض بتوان هر چیزی نتیجه گرفت ، در این منطق قواعد جدیدی جایگزین می شوند.

اما انگار پارادوکس دست بردار نیست و حتی با این وضع در شکل جدید ظاهر می شود: این جمله فقط غلط است. اگر این گزاره هم درست و هم غلط باشد پس باید درست باشد(And elimination)و اگر این طور باشد جمله فقط باید غلط باشد که باز هم یک تناقض جدید ایجاد کرد.

اما استدلال بالا غلط است چراکه در منطق پیراسازگار ارزش جدید ساخته شده"هم درست و هم غلط "است و معنای "و" بین آن دو معنای "و" منطقی را ندارد.و لذا در استدلال بالا استفاده از قاعده And elimination بی مورد و خطاست.البته این را راحتتر هم می شد فهمید وآن این است که: مگر "تناقض" چیزی غیر از وجود ارزش درستی"هم درست و هم غلط" است و این چیزی است که منطق پیرا سازگار پذیرفته است پس ایجاد تناقض در آن معنا ندارد.البته منطق پیراسازگار مشکلات زیادی دارد و همچنین بسیار محدود(Limited) است پس به نظر نمی رسد راه حل خوبی برای مساله باشد. حال بپردازیم به راه حل های جدی تر که توسط منطقدانان ارائه شده است:

آرتور پریور(Arthur prior): از دید پریور تناقضی در جمله وجود ندارد به نظر او هر جمله ای به صورت ضمنی حاوی یک جمله است که دلالت بر درست بودن آن دارد، برای مثال جمله"این درست است که دو به علاوه دو برابر با چهار می شود" حاوی اطلاعات بیشتری از جمله "دو به علاوه دو برابر با چهار میشود" نیست.بنابراین از دیدگاه پریور طبیعت خود ارجاعی جمله"این درست است که..." معادل است با"کل این جمله درست است و..." بنابراین دو جمله زیر معادل اند:

این جمله غلط است.

این جمله درست است و این جمله غلط است.

که بنابراین پارادوکس دروغگو را به حالت A and not A  تبدیل کرده است که نشان می دهد کل جمله غلط است ،اما این راه حل هم زیاد جالب نیست از این جهت که گفتن این که هر جمله را می توان به صورت "کل این جمله درست است و.." مشکلی را حل نمی کند زیرا اگر از قاعده And elimination  استفاده کنیم باز هم جمله"این جمله غلط است"بدست می آید مگر آنکه این قاعده را در این مورد درست ندانیم اما این راه حل باز هم نیاز به فرضیات وقواعد و در کل یک منطق جدید دارد که باز هم پاک کردن صورت مساله است.

سائول کریپکه(Saul Kripke): راه حل کریپکه این است که ارزش منطقی هر گزاره از یک وضعیت قابل ارزش گذاری در مورد جهان(البته به معنای کلی ، مثلا جهان های ریاضی را هم شامل می شود) بدست می آید و در این صورت است که گزاره "با اساس"(grounded)است ،جملات "بی اساس" بنابراین دارای ارزش منطقی نیستند وپارادوکس دروغگو هم گزاره ای "بی اساس" است و لذا دارای ارزش منطقی نیست.

این راه حل جالب است از این لحاظ که بیشتر به صورت فلسفی مساله را بررسی کرده است و به ساخت جملات منطقی توجه کرده است با این که راه حل عمیق و متفکرانه است اما باز هم جواب خیلی ها نیست.

آلفرد تارسکی(Alfred tarski): شاید اولین جواب محکم واساسی به پارادوکس دروغگو جوابی باشد که تارسکی برای آن پیدا کرده است.او بیشتر به نکته ای توجه کرده است که در قلب پارادوکس وجود دارد وآن مساله اظهار نظر جمله در مورد خودش است ،تارسکی برای حل این مشکل از نظریه معنایی مطابقت حقیقت خود استفاده کرد، ابتدا اندکی به این نظریه بپردازیم. تارسکی در این نظریه شرایطی را ایجاد کرد که به ما اجازه می دهد تا مشخص کنیم چه زمانی یک جمله در یک زبان صوری(Formal language) درست است.نتیجه به ظاهر ساده می نماید:

S درست است اگر و تنها اگر p.

در روش تارسکی، S  یک جمله در یک زبان صوری وp  ترجمه همان جمله در متازبان (Metalanguage) است.متازبان به زبانی گفته می شود که "درباره" یک زبان سخن می گوید ،مثلا اگر من بگویم "2+2=4 قابل اثبات نیست" در واقع یک جمله ریاضی نگفته ام بلکه یک جمله "درباره" ریاضی گفته ام ،این شیوه را می توان ادامه داد یعنی "درباره ی "درباره ی" " یک زبان سخن گفت، یعنی در "متامتازبان"سخن گفت. بنابراین در مورد جمله تارسکی هم مثلا می توان گفت:

"برف سفید است" اگر وتنها اگر برف سفید باشد.

که جمله داخل گیومه مربوط به زبان و جمله بعدی در متازبان است.بنابراین گزاره "درست است..." جمله ای "درباره" زبان است و لذا در متازبان قرار می گیرد، به عبارتی هیچ گاه نمی توان در مورد ارزش درستی جملات یک زبان در همان زبان اظهار نظر کرد.بنابراین پارادوکس دروغگو که در مورد ارزش درستی خود در همان زبان سخن می گوید فرم درستی ندارد پس طرد می شود.

اما مساله به اینجا ختم نمی شود در مورد نسخه غیر ارجاعی پارادوکس: جمله پایین غلط است. جمله بالادرست است. اولین جمله به نظر می رسد که "درباره"جمله ای سخن می گوید پس حداقل در متازبان است. اما جمله دوم که موضوع اولی است و بنابران باید در "زبان" باشد.اما گویا "درباره" جمله اول که در "متا زبان" است سخن می گوید پس باید در "متامتازبان" باشد باز هم تناقض! جمله دوم همزمان در "زبان" و هم "متامتازبان" است.با این حال راه حل تارسکی زیبا ست اگرچه کامل نیست.

پارادوکس دروغگو به عنوان بزرگترین پارادوکس حل نشده هنوز حریف می طلبد. اما بسیاری از منطقدانان امروزه به آن نمی پردازند و راه حل تارسکی را می پذیرند.شاید واقعا پارادوکس، جزء جدا نشدنی طبیعت فکرمنطقی نوع بشر باشد، بزرگترین منطقدان قرن بیستم، گودل، درمورد پارادوکس راسل (که قابل تحویل به پارادوکس دروغگو است)گفته: "پارادوکس راسل این واقعیت عجیب را نشان می دهد که شهود ریاضی و منطقی ما خود متناقض است".

ذهن متجسد

متن زیر بیشتر بر اساس تحقیقات جورج لاکوف در فلسفه ذهن و عصب روانشناسی است که در کتاب فلسفه در بدن(philosophy in the flesh ) شرح کاملی بر آن نوشته است مطمئنا آن چه گفته شده تمام حقیقت نیست منتظر نظرات شما هستیم:

این که گفته می شود استدلال(اندیشه)ومفاهیم  متجسد هستند به چه معناست؟ هر استدلالی که شما انجام می دهید به این امر بستگی دارد که ساختار عصبی مغز شما بر اساس چه الگو هایی آن را پردازش می کند و از چه مدل ها و الگوریتم هایی استفاده می کند. بنابراین معماری مغز شما تعیین کننده این است که شما چه مفاهیمی دارید و قادر به انجام چه نوع استدلالی هستید. بنابراین مطالعه ساختار مغز در یافتن جواب سوالاتی که اکنون با خواندن این چند سطر به ذهن شما خطور کرده است  راهگشاست. اما یک سوال جالب "آیا استدلال(اندیشه)می تواند از بخش حسی حرکتی مغز استفاده کند؟" یا به صورت تخصصی تر "آیا استدلال منطقی می تواند توسط مغز در همان معماری عصبی که برای انجام کار های حسی و حرکتی استفاده می شود (به عنوان یک پردازشگر) محاسبه شود؟" با تحقیقاتی که در حوزه علم عصب شناسی انجام شده است ما اکنون تا حد زیادی جواب را می دانیم جواب به این پرسش "بله" در موارد زیادی است.

در سنت فلسفی غربی(و صد البته شرقی) ،از ابتدا تا کنون همواره فرض بر آن بوده است که انسان ها دارای توانایی ذهنی از جمله استدلال اند که امری مجرد، روحانی و کاملا جدا از بدن انسان است این تفکر در مواردی آنقدر صریح است که به جدایی مطلق معتقد است که در فلسفه دو آلیسم تجلی می یابد.در این فلسفه استدلال (اندیشه)همواره جدا و مستقل پنداشته میشد این واحد خود مختار(آزاد) همواره همان چیزی بود که پنداشته می شد نوع بشر را از انواع دیگر متمایز می کند اما تحقیقات بسیار گسترده در علم عصب شناسی نشان داده است که این ها اشتباهاتی هستند که مدت هاست در بطن تمام ایدئولوژی ها رسوخ کرده است(یکی از دلایل آن عدم مراجعه به تجربه بوده است) همانطور که نظریه تکامل داروین نشان داد که نوع بشر تکامل یافته میمون هاست تحقیقات علم عصب شناسی هر چه بیشتر مرز بین ما نژاد هوموساپینس (موجود خردمند!!)و حیوانات دیگر راکمرنگ می کند.  آنچه این جا می آید صرفا نتایج تحقیقات علمی است و کمتر نظریه پردازی های شخصی.(با توجه به این نکته که حتی در داده های تجربی خام هم ممکن است جهت گیری صورت گیرد)

اولین نکته جالب در مورد موجودات زنده این است که همه آن ها رده بندی می کنند حتی ساده ترین موجودات مانند آمیب میبایست قادر به رده بندی باشد :این که چه چیزی غذاست و چه چیزی غذا نیست. حیوانات دیگر هم رده بندی میکنند بعضی پیچیده تر و بعضی ساده تر. آنچه در این باره جالب است این است که آنچه یک موجود زنده قادر است رده بندی کند کاملا وابسته به محیط او و این است که آن موجود چگونه با آن ارتباط دارد ساز و کاری که نتیجه تکامل(انتخاب طبیعی) است این که ما اصلا قادر به رده بندی هستیم و رده بندی انجام می دهیم یک نتیجه غیر قابل گریز از این حقیقت است که ما موجوداتی "عصبی" هستیم مغز ما یک شبکه بسیار گسترده از نورون هاست و بسیار متدوال است که  اطلاعات به صورت پالس های الکتریکی در طول این شبکه حرکت کنند اولین روش در مدیریت یک شبکه می تواند این باشد که مجموعه ای از اطلاعات ورودی  به یک خروجی از شبکه نگاشت شوند و این همان رده بندی است یعنی قرار دادن مجموعه ای از اشیا کنار هم. بنابراین رده بندی یک فعالیت ذهنی نیست بلکه دقیقا یک"تجربه" است، تجربه ای که ناشی از ساختار فیزیکی مغز ما(نورونی به جای مثلا یک امکان دیگر مانند مدار الکترونیکی) است.این ساختار ها در مغز(با تمام ویژگی های فیزیکی وشیمیایی که تحت تاثیر محیط اند) برای ما یک سری  "الگو" می سازند،(یا بهتر است بگویم ما مجموعه ای از آن ها هستیم) ما از آنها همواره استفاده می کنیم از قضاوت هایی که در مورد انسان های دیگر انجام  میدهیم تا ساخت اشیا مهندسی ریاضیات و تفکرات مجرد فلسفی. این الگو ها بر اساس ساختار بدنی ما و سیستم حسی حرکتی ساخته شده اند. دسته ای ازاین الگو ها در زبان عادی به "استعاره" می شناسیم.وقتی ما دست به رده بندی می زنیم اشیاء رده بندی را طوری در نظر می گیریم که گویی همه در یک ظرف اند. ظرف هایی که یک درون،بیرون و دیواره دارند در اکثر مواقع ما به فازی بودن این دیواره توجه نمی کنیم ما زیبا ها رادرون یک ظرف و زشت ها را درون ظرف دیگر قرار می دهیم(البته توجه داشته باشید که این تصور استعاری لزوما آگاهانه نیست بلکه کاملا می تواند ناخودآگاه انجام شود)این استعاره ها همه جا وجود دارند برای دریافتن آن ها ابتدا به مفاهیم سنتی فلسفه و مشکلاتی که دارند باید توجه کنیم. در اینجا برخی از مفاهیمی که در سنت های فلسفی گذشته وجود داشت را می آوریم:

1-واقعیت به اجزایی تقسیم بندی می شود که مستقل از ذهن انسان یا هر نوع شناسنده ی دیگری است.

2-جهان یک  ساختار منطقی دارد:رابطه ی بین رده ها در جهان توسط یک اندیشه متعالی تعیین میشود(یا شده است) که مستقل از نوع انسان،مغز،وذهن او است.اما انسان قادر به  شناسایی  آن هاست.

3-اندیشه انسان قادر به درک جهان و رده هاست (یا حداقل بخشی از آن)اما توانایی ذهنی انسان مستقل از وضعیت جسم اوست.

4-آنچه ما را انسان می کند و متمایز از سایر موجودات این توانایی ذهنی "متعالی"است.

البته ذکر  این چند مورد به این معنا نیست که هر فیلسوف سنتی به هر چهار مورد با این شدت که در اینجا ذکر شد معتقد باشد. اما توافق تقریبا عامی در مورد درستی چهار مفهوم بالا در فلسفه قدیم وجود دارد. اما حقیقت این است که موارد بالا تا حد زیادی با شواهد علمی همخوانی ندارد برای درک این امر به چند مورد در این زمینه توجه کنید:

مفاهیم متجسد:

رنگ:

چه چیزی از رنگ واضح تر؟ ما تمام جهانمان را رنگی میبینیم.پرتو های نور به خودی خود قابل دیدن نیستند بلکه باید با چیزی برخورد کرده و بازتاب شوند. اما در نهایت آنچه وارد چشم می شود نیز پرتو نور است(چیزی که قابل دیدن نیست) در اثر برخورد نور با شبکیه است که مفهوم رنگ ایجاد می شود و قصه به همین جا ختم نمی شود. ممکن است فکر کنید "مفهوم"رنگ منطبق بر یک واقعیت فیزیکی است یعنی طول موج اما جالب است بدانید که طول موج اجسام در شرایط مختلف ثابت نیست اما شما مثلا یک موز را همواره به رنگ زرد می بینید چه زیر نور لامپ چه زیر نور خورشید وسط ظهر یا غروب  این مفهوم رنگ که در ذهن تداعی می شود همواره ثابت است. فرق بین رنگ مثلا سبز و قرمز حقیقتی است که ناشی از مدار مغزی پردازش کننده آن است و نه یک واقعیت فیزیکی خارجی!!! رنگ نه یک واقعیت خارجی است نه یک ساخته ذهن بلکه ترکیبی ساختگی است که کاملا مرتبط با جسمانیت و ساختار بدنی و مدار های مغزی ماست. رنگ حاصل عملکرد جهان و بدن ماست که با هم درتعامل اند مفهوم رنگ نه کاملا subjective است نه کاملا objective. از این دیدگاه نظریه "مطابقت حقیقت" که بر آن است هر جمله و رابطه بین کلمات توسط هر دریافت کننده ای در واقع متناظر با ارتباطات واقعیات در جهان خارج است دیگر خیلی درست به نظر نمی رسد زیرا اگر رنگ واقعا وجود ندارد پس جمله "خون قرمز است" می تواند نشان دهنده ی کدام رابطه در جهان خارج باشد؟ (البته نمیتوان حتی با دانستن این حقیقت تمام نظریه"مطابقت حقیقت"(تارسکی) را زیر سوال برد بلکه فقط میبایست تغییرات و اصلاحاتی در آن انجام داد زیرا این به ما نشان می دهد برخی مفاهیم ذهنی مطابق خارجی(در جهان فیزیکی) ندارند اما بسیاری دیگر هم دارند و اصلا بالاخره اگر ما طول موج را به عنوان اصل می پذیریم آن هم ناشی از یک اندازه گیری است و یک ساختار نورونی دیگر در مغز از این جهت به نظر من نویسنده به تناقض گویی دچار شده گرچه به نکته مهمی اشاره کرده است) خواص اشیا کاملا مرتبط است به اساختار شبکه عصبی درک کننده ی آن توانایی بدن برای تعامل با آن و اهداف و علاقه مندی های ما که درصد اعظم آن ها به وسیله انتخاب طبیعی در ما ایجاد شده است. مثلا در مورد رده بندی ها، ما دو نوع رده بندی داریم رده بندی پایه و ردهبندی سطح بالاتر.به عنوان مثال اتومبیل ها ،هواپیما ها،کشتی ها در رده بندی پایه اند در حالی که وسیله نقلیه رده بندی سطح بالاتر است و با تجرد از موارد قبلی به دست می آید این که این رده بندی ها چگونه شکل می گیرند حقیقتی است که کاملا وابسته به وضعیت فیزیکی ماست :ما رده بندی پایه را بهتر می فهمیم چرا که از آن تصویر ذهنی داریم اما از مفاهیم مجرد نداریم ما رده بندی پایه را زودتر یاد می گیریم بچه ها ابتدا ماشین کشتی و هواپیما را می شناسند و بعد به مفهوم وسیله نقلیه می رسند و فقط به خاطر ارتباط آن ها با جهان خارج و ساختار عصبی مغز آن هاست. فر آیند ساختن کلاس های مجرد از کلاس ها یا اشیاء پایه برنامه های حرکتی و تصاویر ذهنی است این که چه اشیایی تحت چه کاتگوری(category) قرار می گیرند تا حدی وابسته به انتخاب طبیعی در ایجاد این سازماندهی است تا بر اساس آن ذهن رفتار کند نه این که مستقیما توسط یک ذهن مستقل از واقعیت سازماندهی شود ذهن در این جا تا حدودی از موضع فاعلیت و تعیین رده بندی واقعیات در جهان به موضع مفعولیت تنزل یافته است دلیل اصلی آن هم متجسد بودن ذهن و شکل یافتن آن بر اساس سیستم حسی حرکتی و عصبی و نیز جهان است.رده بندی ها در سطح پایه منطبق با جهان خارج اند اما رده بندی های ما در سطوح بالاتر انتزاع دقیقا منطبق با جهان خارج نیستند اما این توهم همواره وجود دارد که رده بندی های ذهن ما همواره منطبق با جهان خارجند.رده بندی های ما از این حقیقت ناشی می شود که ما موجوداتی عصبی هستیم از توانایی های بدنی ما، از تجربه فعل و انفعالمان با جهان خارج ناشی می شود.تکامل هرگز از ما دقتی  بالا تر از basic level و نیز پایین تر از آن نخواسته است. رده بندی های ذهن ما دقیقا منطبق با جهان نیست.

فضا:

مورد دومی که بیشتر موضوع را روشن می کند مفاهیم فضایی در ذهن ماست.روابط فضایی در مرکز سیستم ادراکی ما قرار دارد که فهم فضا را برای ما ممکن می کند آن ها استدلالات فضایی را برای ما ممکن می کنند اما در واقع آن ها اصلا وجود ندارند ما آن ها به طور فیزیکی مانند اشیاء دیگر نمی بینیم مفاهیمی مانند دور و نزدیک یا جهات فضایی مانند "جلوی_" "عقب_"و... که رابطه تنگاتنگی با جسمانیت ما دارند. اگر ما موجودی همه جایی بودیم یعنی به طور مثال مانند یک گاز در تمام فضا پخش بودیم آن گاه مفهومی مانند نزدیک یا جلو و عقب برای ما معنی نداشت .

روابط فضایی با خود یک منطق به همراه دارند مانند این که هر ظرفی(به معنای عام) یک درون بیرون و دیواره دارد یا این که یک خط مستقیم کوتاهترین راه بین دو مکان است و تمام مفاهیمی که در هندسه اقلیدسی وجود داشت که البته اکنون می دانیم هندسه درست فضا یک هندسه غیر اقلیدسی است. اما چون ما موجوداتی با این اندازه فیزیکی هستیم در طول تکامل هرگز لازم نیامده در ساختار ذهنی ما یک هندسه غیر اقلیدسی پیاده سازی شود. مثلا طرح ظرف مانند بسیاری دیگر از طرح های تصویری از لحاظ کیفیتی متداخل با مفاهیم دیگر است ما می توانیم یک ظرف برای صدایی که می شنویم قرار دهیم و به صورت مفهومی بخشی از موسیقی را از بخش دیگر جدا کنیم .هر دو از یک سری توابع در مغز استفاده می کنند اما منشا آن روابط فضایی متجسم شده است. و این همان مفهوم استعاره است که عینیت یافته است. شکل بدن ما و نحوه ی عملکرد ما به جهات برای ما معنی میدهند چشمان ما در جلوی ما قرار دارد ما به سمت جلو حرکت می کنیم و با مردم از جهت جلو ارتباط داریم به همین خاطر است که جلوی اتومبیل را جهتی می دانیم که از آن جهت حرکت می کند یا همین طور تلویزیون و یا رادیو را مفاهیم عقب و جلو body based  هستند آن ها فقط برای موجوداتی که جلو و عقب دارند معنا دارد نه موجودات  توپی شکل. به همین ترتیب روابط فضایی هم به صورت objective در جهان خارج وجود ندارند وقتی میگوییم گربه در عقب ماشین است به "چیزی در خارج اشاره نکرده ایم" بلکه یک وضعیت را شرح داده ایم که از وضعیت بدنی خودمان وارد زبان شده است و به اشیاء دیگر منسوب شده است اگر ما موجوداتی کره ای شکل بودیم آن گاه اصلا واژگان عقب و جلو نداشتیم و در نتیجه وارد زبان هم نمی شدند. زبان انگلیسی از لحاظ استفاده از روابط فضایی در فهماندن منظور و project کردن مفاهیم بدنی به جهان خارج ضعیف است در بعضی از زبان ها این امر بسیار مشهود تر و قوی تر نمایان می شود مانند جمله گربه روی شاخه درخت است که در انگلیسی به همین شکل اما در یک زبان به صورت گربه روی بازوی درخت نشسته است جلوه می کند   امیدوارم تا الان متوجه این موضوع شده باشید که اوردن این شواهد فقط به معنای تغییر دادن چند کلمه و اصطلاح در زبان عادی روزمره نیست.این موارد بسیار گسترده اند و به وسیله آنها کل منطق زبان از دید ما عوض می شود: تمام دستاورد های فلسفی و حتی علمی.

پس:

الف) عقل آن‌طور که سنت فلسفی غرب معتقد است نامتجسد نیست بلکه از طبیعت مغز، بدن و تجربیات بدنی ما برمی‌خیزد. این صرفاً به آن معنا نیست که ما برای استفاده از عقل به بدن نیاز داریم بلکه به آن معنا است که اساساً ساختار خود عقل از جزئیات بدن ما ناشی می‌شود. دقیقاً همان مکانیسم‌های عصبی و شناختی که زیربنای ادراک حسی و حرکات بدنی ما هستند، دستگاه‌های مفهومی و جهات عقل ما را هم به وجود می‌آورند. پس اگر قرار است عقل را بفهمیم، باید این جزئیات عصبی و بدنی را هم بفهمیم.

ب) عقل تکاملی است یعنی عقل انتزاعی از شکل‌هایی از استنتاج حسی و حرکتیِ موجود در حیوانات درجه‌پایین‌تر پدید می‌آید. پس عقل نه تنها فراتر از طبیعت حیوانی ما نیست بلکه از آن بهره می‌برد. این کشف که عقل ما تکاملی است به کلی تصویر ما را از رابطه با سایر حیوانات تغییر می‌دهد؛ بنابراین، عقل ذات یا ماهیتی نیست که ما را از سایر حیوانات جدا می‌کند بلکه ما را در استمرار با سایر حیوانات قرار می‌دهد.

ج) عقل به معنای استعلایی «کلی (جهان‌شمول)» نیست؛ یعنی به این معنا که بخشی از ساختار جهان باشد. بلکه به این معنا کلی (جهان‌شمول) است که قابلیتی است که همۀ انسان‌ها به طور کلی (جهان‌شمول) در آن مشترک‌اند. آنچه موجب اشتراک این قابلیت میان انسان‌ها می‌شود جهات مشترکی است که در نحوۀ تجسد اذهان ما وجود دارند.

د) عقل کاملاً آگاه نیست بلکه عمدتاً ناآگاه است.

هـ) عقل کاملاً حقیقی نیست بلکه عمدتاً استعاری و تخیلی است. و) عقل غیرعاطفی نیست بلکه از لحاظ عاطفی هم درگیر است. این تغییر موجب می‌شود که فهم ما از خودمان به عنوان انسان متحول شود.