آیا فلسفه یک علم است؟

برای پاسخ دادن به این سوال سخت و مهم ابتدا باید تعریفی کلی از علم داشته باشیم.همچنین باید فلسفه را( که خود ابزاری برای شناخت است) بشناسیم و از روش ها قوانین و دست آورد های آن مطلع شویم البته باید بدانیم که با وجود کسب این اطلاعات هم بسیار محتمل است که به جواب دقیقی نرسیم چرا که هدف کلی فلسفه وعلم رسیدن به معرفت است هر چند که ممکن است شناخت حاصل از این دو فعالیت و روش های بکار گرفته شده توسط آن ها متفاوت باشد.
تعریف وتعیین علم کار آسانی نیست. تا انجا که بحث اصلی رشته فلسفه علم همین موضوع را تشکیل می دهد وتا کنون شاهد تعریف ها و تبیین های متفاوتی از سوی افراد و مکاتب مختلف بوده ایم اما علم در مفهوم کلی خود (KNOWLEDGE( تمام دانش بشر را اعم از حسی و غیر حسی در بر می گیرد و در معنای خاص SCIENCE به قسمتی از دانش اطلاق می گردد که بتوان آن را از طریق آزمایش و یا تحلیل منطقی و عقلی اثبات نمود . اینشتین در تعریف علم می گوید"علم کوششی است برای تطبیق تجربه های حسی نا منظم و متنوع به یک سیستم فکری که منطقا متحد الشکل باشد. در این سینم تجربیات واحد با جنبه تئوریک یا نظری باید طوری همبسته باشند که هماهنگی آنها متمایز و متقاعد کننده باشد".
به طور کلی روش علم در شناخت و توضیح وقایع جهان بر اصل مشاهده و آزمایش بنا نهاده شده. که همواره با تفکر ویک فعالیت ذهنی (که دارای رویه منطقی و مشخص است)می تواند به یک نظریعه علمی بینجامد.
پس منشا نظریه های علمی که ادعای تبیین جهان واقع و پیش بینی رخدادهای آینده را دارند باید تجربه و عقل باشد که پس از ازمایش های مختلف می تواند به قانون تبدیل شود.
مهمترین روش فیلسوفان برای توضیح وقایع و کشف مجهولات (از گذشته تا کنون) دیدن و استدلال کردن بوده است .استدلال یعنی به کمک فکر چیدمان جدیدی از اطلاعات و داده های اولیه که از طریق دیدن به دست می ایند ارائه دهیم این خروجی ها خود می توانند به ورودی برای فیلسوف بعدی تبدیل شود و پس از یک پروسه ذهنی دوباره به خروجی و ورودی برای ذیگری..شاید به همین دلیل است که تجرب گرایان تندرو(مانند پوزیتویست ها)فلسفه را هیاهویی بر سر هیچ نامیده اند حتی می توان به جمله ی معروف هربرت فیگل اشاره کرد که گفت"فلسفه مرضی است که باید معالجه شود" البته باید اشاره کرد منظور از فلسفه در اینجا فلسفه متعارف و متداول است . چرا که در قرن اخیر شاهد تعاریف جدیدی از فلسفه و رسالت آن بوده ایم که در ایجاد مکتب های جدید هم بی تاثیر نبوده است. شاید اولین تغییر در نگاه به فلسفه را ویتگنشتاین آغاز کرد با این عقیده که فلسفه فعالیتی است برای روشنگری و نه چشمه مولد نظریه .
پس از آن پوزیتویست ها که افکار ویتگنشتاین را پی می گرفتند و در جلسات خود آرا و نظریات او را باز خوانی می کردند به این نتیجه رسیدند که وظیفه فلسفه ارئه پرسش ها احکام و قضایای درست یا نادرست در باره عالم نیست بلکه موظف است مفهوم سوالات را برای ما اشکار کند و معنای قضایا و احکام را روشن کند و در این راه اصل اساسی پوزیتویست ها این است که معنای هر جمله همان روش تحقیق ان است.
در میان جنبش هایی که تعریف جدیدی از فلسفه ارائه داده اند (علاوه بر پوزیتویسم )می توان به اتمیسم منطقی logical atomism و فلسفه زبان عادی که مفاهیم آن ها به ترتیب توسط راسل همراه با ویتگنشتاین متقدم و ویتگنشتاین متاخر همرا رایل پایه ریزی شده اشاره کرد . که توضیح هر کدام به وقت و حوصله ی فراوانی نیاز دارد از مطالعه این مفاهیم در می یابیم که پاسخ دادن به سوالی که در ابتدا مطرح کرده بودیم از چه اهمیتی بر خوردار است . قطعا در این مجال کم و اطلاعات اندک پاسخ دادن به این سوال سخت امکان پذیر نیست اما دست کم می توانیم ادعا کنیم راه رسیدن به پاسخ این سوال را نشان داده ایم.
بعد از مرگ برای انسان چه اتفاقی رخ می دهد؟ پرسشی که انسان از روز های اولی که خود و دنیای پیرامونش را شناخت ذهنش را آزار می دهد و با نظریات زیادی مواجه می شود که پاسخ این پرسش را بدهند پاسخ هایی که دین به این سوال می دهند شاید معروفترین آن ها باشد که خیلی ها به آن باور دارند البته جواب ادیان مختلف به این پرسش یکی هم نیست برخی از آن ها به تناسخ اعتقاد دارند یعنی تولد دوباره و حلول در یک جسم دیگر مانند بودائیان ویا پاسخ بسیاری از ادیان الهی مبنی بر وجود یک دنیای دیگر به اسم دنیای مردگان ارواح که البته بعضی از آن ها معتقد به دادن پاداش و جزا در آن دنیا هستند و مرگ را صرفا یک پل برای رسیدن به آن می دانند اما براستی تا چه حد می توان به این دنیای دیگر باور داشت مسلما چون نوع پرسش مطرح شده در حوزه ی متافیزیک قرار دارد پس دو حالت پیش می آید یا اصلا سوال مطرح شده از نظر منطق زبان مشکل دارد یا در حالت بهتر در این مورد نمی توان حرفی زد چون این گونه موارد به لحاظ تجربی قابل آزمون نیستند . البته آنقدر حرف های مختلف در این زمینه وجود دارد که می توان حتی نسبت به آزمون پذیری شک کرد آیا واقعا دنیای ماورا را نمی توان با هیچ حسی درک کرد من شخصا به حالت خفیف تر قضیه معتقدم یعنی در این موارد احتمال آزمون پذیری شاید وجود داشته باشد یعنی ارتباط با جهان های دیگر که با وجود نظریات بسیار پیچیده و گسترده در کیهان شناسی نمی توان آن را به راحتی رد کرد(اما جهانی که تعریف ان کاملا متافیزیکی باشد یعنی خارج از حواس احکام مربوط به آن از لحاظ علمی بی معنایند)اما شاید تمامی مساله ناشی از یک اشتباه باشد البته منظورم از اشتباه این است که این باور به گذشته های دور بر گردد زمانی که انسان در مراحل اولیه تکامل خود قرار داشت و به علت داشتن دانش اندک خود دلایل عجیب و وابسته به ادراکات ناقص خود برای پدیده های اطرافش می ساخت اما بعد ها که علمش افزایش یافت به اشتباه بودن خیلی از باور های خود پی برد اما بعضی از آن باور ها ماندند چون خارج از حیطه بررسی و آزمون کردن بودند (بگذریم از اشتباه در فرم زبانی آن ها)و مانند یک فرهنگ باقی ماندند که به گونه ای خلا این سوالات را پر می کرد اما جا دارد از آنجا که پی بردیم این پاسخ ها اگرچه نه لزوما غلط اند اما می توان پاسخ های دیگر را هم در نظر گرفت و بررسی نمود و بیشتر روی آن ها فکر کرد یا به قول ادینگتون"انسان عاقل هیچ گاه یک پاسخ نسنجیده را به خاطر اعتقاد صرف وقبول یک پاسخ نسنجیده تر رها نمی کند"
گوش دادن واقعی کاری دشوار است اما خود رابه نشنیدن زدن جواب را از قبل آماده کردن و به نشانه های خطر توجه کردن جمع آوری دلیل و مدرک برای اثبات ادعای خویش داوری کردن و نظایر آن ها کار به مراتب ساده تری است 

س از مرگ در تناسخ و جهان بعد از مرگ تدوام يابد ، بي شك مرگ تنها حيثيت مقطعي و يا يك گذار خواهد بود و آنچه هست باز حيات است و مسئله ابديت .پس به جاي مرگ حياتي ديگر را تجربه خواهيد نمود.