آیا فلسفه یک علم است؟

برای پاسخ دادن به این سوال سخت و مهم  ابتدا باید تعریفی کلی از علم داشته باشیم.همچنین باید فلسفه را( که خود ابزاری برای شناخت است) بشناسیم و از روش ها قوانین و دست آورد های آن مطلع شویم البته باید بدانیم که با وجود کسب این اطلاعات هم بسیار محتمل است که به جواب دقیقی نرسیم چرا که هدف کلی فلسفه وعلم رسیدن به معرفت است هر چند که ممکن است شناخت حاصل از این دو فعالیت و روش های بکار گرفته شده توسط آن ها متفاوت باشد.

تعریف وتعیین علم کار آسانی نیست. تا انجا که بحث اصلی رشته فلسفه علم همین موضوع را تشکیل می دهد وتا کنون شاهد تعریف ها و تبیین های متفاوتی از سوی افراد و مکاتب مختلف بوده ایم  اما علم در مفهوم کلی خود  (KNOWLEDGE(  تمام دانش بشر را اعم از حسی و غیر حسی در بر می گیرد و در معنای خاص SCIENCE به قسمتی از دانش اطلاق می گردد که بتوان آن را از طریق آزمایش و یا تحلیل منطقی و عقلی اثبات نمود . اینشتین در تعریف علم می گوید"علم کوششی است برای تطبیق تجربه های حسی نا منظم و متنوع به یک سیستم فکری که منطقا متحد الشکل باشد. در این سینم تجربیات واحد با جنبه تئوریک یا نظری باید طوری همبسته باشند که هماهنگی آنها متمایز و متقاعد کننده باشد".

به طور کلی روش علم در شناخت و توضیح وقایع جهان بر اصل مشاهده و آزمایش بنا نهاده شده. که همواره با تفکر ویک فعالیت ذهنی (که دارای رویه منطقی و مشخص است)می تواند به یک نظریعه علمی بینجامد.

پس منشا نظریه های علمی که ادعای تبیین جهان واقع و پیش بینی رخدادهای آینده را دارند باید تجربه و عقل باشد که پس از ازمایش های مختلف می تواند به قانون تبدیل شود.

مهمترین روش فیلسوفان برای توضیح وقایع و کشف مجهولات (از گذشته تا کنون) دیدن و استدلال کردن بوده است .استدلال یعنی به کمک فکر چیدمان جدیدی از اطلاعات و داده های اولیه که از طریق دیدن به دست می ایند ارائه دهیم  این خروجی ها خود می توانند به ورودی برای فیلسوف بعدی تبدیل شود و پس از یک پروسه ذهنی دوباره به خروجی و ورودی برای ذیگری..شاید به همین دلیل است که تجرب گرایان تندرو(مانند پوزیتویست ها)فلسفه را هیاهویی بر سر هیچ نامیده اند حتی می توان به جمله ی معروف هربرت فیگل اشاره کرد که گفت"فلسفه مرضی است که باید معالجه شود" البته باید اشاره کرد منظور از فلسفه در اینجا فلسفه متعارف و متداول است . چرا که در قرن اخیر شاهد تعاریف جدیدی از فلسفه و رسالت آن بوده ایم که در ایجاد مکتب های جدید هم بی تاثیر نبوده است. شاید اولین تغییر در نگاه به فلسفه را ویتگنشتاین آغاز کرد با این عقیده که فلسفه فعالیتی است برای روشنگری و نه چشمه مولد نظریه .

پس از آن پوزیتویست ها که افکار ویتگنشتاین را پی می گرفتند و در جلسات خود آرا و نظریات او را باز خوانی می کردند به این نتیجه رسیدند که وظیفه فلسفه ارئه پرسش ها احکام و قضایای درست یا نادرست در باره عالم نیست بلکه موظف است مفهوم سوالات را برای ما اشکار کند و معنای قضایا و احکام را روشن کند و در این راه اصل اساسی پوزیتویست ها این است که معنای هر جمله همان روش تحقیق ان است.

در میان جنبش هایی که تعریف جدیدی از فلسفه ارائه داده اند (علاوه بر پوزیتویسم )می توان به اتمیسم منطقی logical atomism و فلسفه زبان عادی که مفاهیم آن ها به ترتیب توسط راسل همراه با ویتگنشتاین متقدم و ویتگنشتاین  متاخر همرا رایل  پایه ریزی شده اشاره کرد . که توضیح هر کدام به وقت و حوصله ی فراوانی نیاز دارد از مطالعه این مفاهیم در می یابیم که پاسخ دادن به سوالی که در ابتدا مطرح کرده بودیم از چه اهمیتی بر خوردار است . قطعا در این مجال کم و اطلاعات اندک پاسخ دادن به این سوال سخت امکان پذیر نیست اما دست کم می توانیم ادعا کنیم راه رسیدن به پاسخ این سوال را نشان داده ایم.

!مرگ هرگز تجربه نمی شود

بعد از مرگ برای انسان چه اتفاقی رخ می دهد؟ پرسشی که انسان از روز های اولی که خود و دنیای پیرامونش را شناخت ذهنش را آزار می دهد  و با نظریات زیادی مواجه می شود که پاسخ این پرسش را بدهند پاسخ هایی که دین به این سوال می دهند شاید معروفترین آن ها باشد که خیلی ها به آن باور دارند البته جواب ادیان مختلف به این پرسش یکی هم نیست برخی از آن ها به تناسخ اعتقاد دارند یعنی تولد دوباره و حلول در یک جسم دیگر مانند بودائیان ویا پاسخ بسیاری از ادیان الهی مبنی بر وجود یک دنیای دیگر به اسم دنیای مردگان ارواح که البته بعضی از آن ها معتقد به دادن پاداش و جزا در آن دنیا هستند و مرگ را صرفا یک پل برای رسیدن به آن می دانند اما براستی تا چه حد می توان به این دنیای دیگر باور داشت مسلما چون نوع پرسش مطرح شده در حوزه ی متافیزیک قرار دارد پس دو حالت پیش می آید یا اصلا سوال مطرح شده از نظر منطق زبان مشکل دارد یا در حالت بهتر در این مورد نمی توان حرفی زد چون این گونه موارد به لحاظ تجربی قابل آزمون نیستند . البته آنقدر حرف های مختلف در این زمینه وجود دارد که می توان حتی نسبت به آزمون پذیری شک کرد آیا واقعا دنیای ماورا را نمی توان با هیچ حسی درک کرد من شخصا به حالت خفیف تر قضیه معتقدم یعنی در این موارد احتمال آزمون پذیری شاید وجود داشته باشد یعنی ارتباط با جهان های دیگر که با وجود نظریات بسیار پیچیده و گسترده در کیهان شناسی نمی توان آن را به راحتی رد کرد(اما جهانی که تعریف ان کاملا متافیزیکی باشد یعنی خارج از حواس احکام مربوط به آن از لحاظ علمی بی معنایند)اما شاید تمامی مساله ناشی از یک اشتباه باشد البته منظورم از اشتباه این است که این باور به گذشته های دور بر گردد زمانی که انسان در مراحل اولیه تکامل خود قرار داشت و به علت داشتن دانش اندک خود دلایل عجیب و وابسته به ادراکات ناقص خود برای پدیده های اطرافش می ساخت  اما بعد ها که علمش افزایش یافت به اشتباه بودن خیلی از باور های خود پی برد اما بعضی از آن باور ها ماندند چون خارج از حیطه بررسی و آزمون کردن بودند (بگذریم از اشتباه در فرم زبانی آن ها)و مانند یک فرهنگ باقی ماندند که به گونه ای خلا این سوالات را پر می کرد اما جا دارد از آنجا که پی بردیم این پاسخ ها اگرچه نه لزوما غلط اند اما می توان پاسخ های دیگر را هم در نظر گرفت و بررسی نمود و بیشتر روی آن ها فکر کرد یا به قول ادینگتون"انسان عاقل هیچ گاه یک پاسخ نسنجیده را به خاطر اعتقاد صرف وقبول یک پاسخ نسنجیده تر رها نمی کند"

بعضی ها به تجربه های نزدیک به مرگ near death experience (NDE) اعتقاد زیادی دارند و حتی از مواردی حکایت می شود که فرد به طور کامل علائم حیاتی خود را از دست می دهد و دوباره به زندگی باز میگردد این حالات دارای یک سری ویزگی ها است مانند:

  •  یک صدای ناخوش آیند اولین ادراک حسی است که گزارش شده است
  • احساس مردن
  • تجربه خروج از بدن: حس شناورشدن در بالای بدن و دیدن فضای مجاور
  • حس حرکت بطرف بالا از میان تونلی از نور یا راهروی دراز و باریک
  • ملاقات با بستگانی که فوت کرده اند یا اشخاص روحانی
  • مرور خاطرات دوران زندگی
  • احساس بازگشت به بدن همراه با بی میلی

علاوه بر این تقریبا همه یک احساس خوشی وصف ناپذیر را گزارش داده اند  این حالت تقریبا در همه مشترک است این تجربه در اشخاص مختلف وابسته به اعتقاداتی که دارند فرق می کند. بچه ها که نوعاً زمان کافی برای پرورش قوی ایمانشان ندارند تجربه بسیار محدودی در این زمینه دارند.به عنوان مثال پسربچه ای که تجربه نزدیک مرگ داشته با برادرش گفتگو کرده است و دختری با مادرش مکالمه داشته است

اما اگر تجارب اینقدر به هم نزدیک است ممکن است صرفا ناشی از عملکرد مغز در لحظات نزدیک به مرگ باشد همچنان که تحقیقات نشان می دهد علت دیدن تونل سفید رنگ که معمولا برای افرادی که دچار سکته مغزی می شوند هم اتفاق می افتد فقط ناشی از کاهش اکسیژن در بخش هایی از مغز است که اثری که روی بخش بینایی می گذارد دیدن تونل سفید است  ونیز علت خوشی ناشی از ترشح بیش از مواد تخدیر کننده ی تولید شده توسط خود بدن است(آگاهی/سوزان بلک مور)ذکر اين نکته ضروري است که «تجربه نزديک به مرگ» هميشه با مرگ مرتبط نيست (بر خلاف حرف D در NDE). به عنوان مثال، خلبان هاي هواپيماهاي شکاري به هنگام تعليم خلباني در سانتريفوژهايي قرار مي گيرند که فشار زيادي را به آنها وارد مي آورد. اين فشار که ناشي از نيروي جاذبه است، باعث حرکت سريع خون از مغز به سمت پاهاي آنها مي شود. در اين حالت چشمان خلبان سياهي رفته و به سرعت بيهوش مي شود. نزديک به 20 درصد از خلبان هايي که در اين سانتريفوژها قرار گرفته اند ادعا کرده اند که چيزي شبيه NDE را تجربه کرده اند و حتي عده يي نيز گفته اند که خروج از جسم را تجربه کرده و توانسته اند جسم خود را از بالا مشاهده کنند.


نزديک به دو جين تئوري در خصوص اينکه چرا NDE اتفاق مي افتد، وجود دارد. از اين تئوري ها مي توان به فعاليت الکتريکي عجيب و غريب در بخش هايي از مغز، وجود اندورفين ها در ساقه مغز، وجود مواد شيميايي طبيعي قوي در مغز مثل endopsychosin، دخالت روياهاي REM در ميزان سطح هوشياري و تعداد زيادي تئوري ديگر اشاره کرد. اما اخيراً دکتر «اولاف بلانک» که يک متخصص اعصاب است، توانست «تجربه نزديک به مرگ» را در آزمايشگاه شبيه سازي کند. او با الکتريسيته بخشي از مغز را که شکنج (چين سينوسي مغز) گوشه يي چپ ناميده مي شود تحريک کرد. بيماراني که تحت اين آزمايش قرار گرفته بودند اعلام کردند که سايه فردي را پشت سر خود ديده اند. هنگامي که او شکنج گوشه يي راست مغز را تحريک کرد بيماران اعلام کردند به وضوح ديده اند که از جسم خود خارج شده و حتي توانسته اند جسم خود را از بالا نگاه کنند. در واقع، آنها خروج از جسم را تجربه کرده بودند.

و اصلا وقتی تمام اعمال هوشیاری از کوچکترین اعمال وافکار گرفته تا احساسات عمیق انسانی و دریافت هایش از جهان بیرون و فکر های درونی اش همه متناظر با فعل و انفعالات شیمیایی و الکتریکی در مغز انسان است چگونه به هوشیاری پس از مرگ می توان اعتقاد داشت؟و به قول راسل دلیلی وجود ندارد که قبول کنیم پس از مرگ انسان خود آگاهی خود را حفظ می کنددر حالی که تمامی جسمش اثرات به اصطلاح غیر مادی در آن ایجاد می کندو در ضمن جدا کردن ذهن و ماده صرفا اشتباه در جدا کردن دو زبان برای توصیف یک سری رویداد واحد است(عرفان ومنطق /برتراند راسل) چگونه می توان ذهن را داشت و ماده را نداشت؟(البته توجه کنید که منظور من این نیست که حتما هوشیاری پس از مرگ وجود ندارد چرا که آزمون کردن آن دشوار یا حتی غیر ممکن است اما همانطور که می بینیم فرض نبودن هوشیاری پس از مرگ علمی تر و عاقلانه تر است)

به نظر نگارنده در زمان مرگ ودر پایان زندگی که کلیه علائم حیاتی فرد متوقف شد و هیچ فعل و انفعال شیمیایی و الکتریکی در مغز وجود ندارد و توقف تمامی سیستم های خود سازمانده در بدن مسجل شده باشد دیگر هیچ آگاهی و هوشیاری وجود نخواهد داشت و اینجا نقطه ای است که واقعا هستی فرد تمام شده و به عبارتی بهتر "من" دیگر وجود نخواهد داشت خیلی ها با چسبیدن به این اصطلاح "عدم"با این امر مخالفت میکنند و استدلالشان معمولا این است که وجود(که همان انسان باشد) نمیتواند به عدم تبدیل شود در باب مشکلات زبانی ناشی از عدم بسیار سخن گفته شده است اما این استدلال از پایه با تناقضات درونی روبرو است  اول اینکه وقتی به نیست شدن فکر می کنیم عادت داریم درمورد اشیای فیزیکی فکر کنیم چگونه در یک لحظه می توان یک لیوان داشت و بعد کاملا از بینش برد در واقع هیچ قانون فیزیکی اجازه این کار را نمی دهد زیرا با از بین بردن جسم فقط ماهیت شیمیایی ان را عوض کرده اید و در بد ترین حالت آن را به انرژی خالص تبدیل می کنید(قانون بقای جرم انرژی)اما  مساله ما در یک حالت جالب قرار دارد  به واقع یک موجودیت را می توان نیست کرد به طوری که واقعا وجود نداشته باشد و رابطه این موجودیت را با "وجود انسانی" توضیح می دهم در واقع یک موجودیت(entity )می تواند صرفا ناشی از قرار گرفتن یک سری زیر مجموعه کنار هم با نظم و ارتباط داخلی خاص باشد مثلا یک یخچال را در نظر بگیرید که از اجزای مختلفی ساخته شده است تمامی اجزایش طوری کنار هم ودر ارتباط با هم اند که یک"یخچال" بسازند حالا من تمامی اجزا آن را از هم باز می کنم و به گوشه ای می اندازم آیا باز هم می توان ادعا کرد که یخچال داریم؟ مسلما  خیر زیرا موجودیت یخچال که همان نظم و ارتباط باشد را از بین بردیم بدین ترتیب یخچال را نیست کردیم بدن انسان و به طور کلی هر سیستم زنده(و حتی غیر زنده) این گونه است به طور مثال میکروب چیزی جز تمامی مواد موجود در طبیعت نیست آن از اتم های کربن اکسیژن نیتروژن و... تشکیل شده است اما زمانی این مواد را زنده می خوانیم که به طرز خاصی کنار هم قرار گرفته باشند و بحث دیگر که اینجا به آن نمی پردازم این که یک وجود عالی یا روح باعث تفاوت یک موجود زنده و غیر زنده نمی شود بلکه فقط توابع و عملکرد های خاصی در یک موجود زنده است که آن را از غیر زنده جدا می کند و تاکید می کنم که این مرز بندی شفاف نیست بلکه برخی از سیستم ها را می توان زنده نامید گرچه عرف عام زنده بودن آن ها را نمی پذیرد

از این دید گاه مرگ هرگز تجربه نمی شود اگر حیات شما پس از مرگ ادامه یابد بی شک مرگ حیثیت مقطعی و یا یک گذار خواهد بود و آن چه هست باز حیات و ابدیت است در صورتی که مرگ پایان کار شما باشد شما هیچ(نیست) خواهید شد پس شما وجود نخواهید داشت که بتوانید مرگ را تجربه کنید بنابراین در هر دو صورت مرگ تجربه نمی شود پس آن چونان مکان یا حادثه ای بر شما عارض نمی شود  پس حادثه ای در آن سوی عمر به انتظار شما ننشسته است چرا که حادثه وقتی حادثه است که تجربه شود از آنچه دانستیم مرگ "حادثه" نیست بنابر این مرگ برای خودمان به وقوع نمی پیوندد مرگ یک حادثه تجربه یا موجودیت بیرونی ندارد اما مرگ "هست" یعنی هویت دارد نه به شکل واقعی بلکه به مثابه یک "آگاهی" یعنی آنچه ما رویاروی آن هستیم اگر مرگ برای ما اتفاق نمی افتد در عوض آگاهی از مرگ همواره در برابر ماست و از آن خلاصی نداریم.

با این تفسیر شاید خیلی بترسیم اما نباید این طور باشد اگر این اتفاق(از بین رفتن آگاهی) اتفاق بیفتد (که من عمیقا حدس می زنم که اینطور است)برای همه رخ میدهد و نه فقط شما .پس حقیقتی است که وجود دارد و ترسیدن از آن منطقی نیست و در آخر اینکه زندگی ابدی بسیار بدتر است و اصلا چرا می خواهید تا ابد زندگی کنید اگر خوب به آن فکر کنید به بچگانه بودن این میل(میل به جاودانگی)پی خواهید بردو باید بگویم این سخنان اثبات پذیر نیستند و من هم ادعای اثبات آن هارا ندارم اما از لحاظ علمی و منطقی بهترین حدس اند ودر مورد سخنان من 3 حالت ممکن است شاید غلط باشند که در این صورت شما به آن پی خواهید برد وشاید هم درست باشند که در این صورت هرگز به صحت آن ها پی نخواهید برد(حتی خودم) زیرا دیگر وجود نخواهید داشت و یا شاید واقعیت بسیار پیچیده تر از آن باشد که در این دو فرض قبلی بگنجد

 زندگی واقعا تجربه زیبایی است(تنها تجربه)پس بیایید از آن خوب استفاده کنیم

 

 

گوش دادن

گوش دادن واقعی کاری دشوار است اما خود رابه نشنیدن زدن جواب را از قبل آماده کردن و به نشانه های خطر توجه کردن جمع آوری دلیل و مدرک برای اثبات ادعای خویش داوری کردن و نظایر آن ها کار به مراتب ساده تری است

اما گوش دادن مهمترین مهارت ارتباطی است که می تواند تولید صمیمیت کند وآن را حفظ نماید وقتی خوب گوش می دهید طرف مقابلتان را بهتر درک می کنید با او هماهنگ می شوید از روابط خود بیشتر لذت می برید بی آن که مجبور شوید ذهن خوانی کنید می فهمید طرف مقابلتان چرا چنین می گوید و چنین می کند

 گوش دادن یک تعرف و یک اقدم به منظور تعریف و خوش آمد گویی است به این معنا که از نیاز ها و تعصبات خود بکاهید و با چشمان طرف مقابلتان به مسایل نگاه کنید و خودتان را جای او بگذارید

موانع بر سر راه گوش دادن موثر:

ذهن خوانی:وقتی فردی به صحبت طرف مقابل خود گوش نمیدهد وآن را باور ندارد و به اقع برای منظور او معنایی در نظر می گیرد اقدام به ذهن خوانی می کند ذهن خوان ها به عواملی از قبیل لحن صد ابراز چهره و زست و حالت بدن بهای فراوان میدهند محتوای حقیقی طرف صحبت خود را با فرضیه سازی های خود عوض می کنند.

توجه به جواب :فرد به قدری نگران ودر گیر جواب دادن است که حرف های گوینده را نمی شنود گاه همه ی کلامی را که می خواهددر جواب  بگوید تمرین می کند"من این را می گویم طرف این جواب را می دهد وبعد من میگویم..."

فیلتر کردن:به این معناست که فرد به بخشی از حرف های گوینده توجه می کند اما از کنار سایر بخش ها بی تفاوت عبور می کند در واقع به حرف هایی که علاقه ای به شنیدن آن ها ندارد گوش نمی دهد

داوری کردن:به این معناست که فرد به حرف های طرف خود گوش نمیدهد به این دلیل که درباره او داوری منفی می کند ویا این که تنها به این دلیل به سخن طرف خود گوش میدهد که بر او بر چسبس بزند.

سیر در خیال:موقع گوش دادن وارد خیالات بشد این بیشتر زمانی پیش می آید که معاشرات طولانی باشد

پند و اندرز دادن:هنوز طرف مقابل حرف هایش را تمام نکرده است که فرد به میان صحبت او می پرد و برای راهنمایی او پند و اندرز می دهد به دنبال راه حل منلسب گشته اما چون می خواهدهمه ی مشکلات را از میان بر دارد  به طرف مقابل اصلا گوش نمی دهد

مبارزه طلبی:فرد صرفا برای مخالفت کردن و مشاجره نمودن گوش می دهد موضعی اتخاذ می کند و پای آن می ایستد و بدون توجه به صحبت طرف مقابل حرف خود را تکرار می کند.

حق به جانب بودن:فرد از شنیدن هر سخنی که او را کمتر از حد عالی براورد کند بر آشفته می شود برای اجتناب از این حرف ها دروغ می گوید فریاد می کشد موضوع را عوض می کند توجیه می کند... هدف او این است که به شکلی با انتقاد برخورد کند

از خط خارج شدن:فرد موضوع را تغییر می دهد لطیفه می گوید مزاح می کند تا از شر موضوع خلاص شود

مهر طلبی:فرد به سرعت در مقام رضایت و موافقت حرف می زند به قدری می خواهد خوب و مقبول ظاهر شود که به طرف مقابل اجازه حرف زدن نمیدهد

نقدی بر مابعدالطبیعه

 متن زیر خلاصه ای از فصل اول کتاب زبان حقیقت و منطق آیر است که کتابی بسیار تاثیر گذار و در واقع از کتاب های مهم مکتب فکری پوزیتویست های منطقی است:

یکی از طرق حمله به فیلسوف مابعدالطبیعی  که مدعی است معرفت به حقیقتی دارد که ماورا عالم پدیدار است این است که از او بپرسیم که قضایای او از چه مقدماتی حاصل شده است آیا او هم نباید مانند سایر مردم با مشهودات حسی خود ابتدا کند ؟ اگر چنین است چه جریان استدلال معتبری ممکن است او را به حصول مفهوم حقیقتی متعالی مودی شود؟مسلم است که از مقدمات تجربی جواز چیزی درباره ی خواص یا حتی وجود امری مافوق طبیعی حاصل نمی گردد اما فیلسوف مابعدالطبیعی معترض می شود اقوال او مبتنی بر حواس عادی نیست او می گوید که دارای قوه ی شهودی عقلانی است که او را قادر می سازد حقایقی را بداند که معرفت بدان ها از طریق تجربه حسی ممکن نیست لازم نیست حرف های او در این مورد درست نباشد. زیرا هر گاه نتیجه از مقدمه لازم نیاید این امر برای ابطال نتیجه کافی نیست یعنی ممکن است نتیجه درست باشد بدون اینکه حتی فیلسوف مابعدالطبیعی در اشتباه باشد (برای رسیدن) لذا یک نظام فلسفی متعالی را با صرف انتقاد از نحوه ی بوجود آمدن آن نمیتوان ابطال کرد آن چه لازم است این است که اصل قضایای آن را نقد کنیم.

ممکن است گفته شود کانت قبلا این قضیه را ثابت کرده است اما او به دلیل دیگری مابعدالطبیعه را محکوم کرده زیرا گفته که عقل انسان اگر بخواهد از محدوده ی تجربه ی ممکن تجاوز کند دچار تناقض گویی و قضایای جدلی الطرفین خواهد شد به این قرار او محال بودن متافیزیکرا امری واقع قلمداد می کرده است و نه امری منطقی چنان که ما می گوییم .او نمی گوید که حتی تصور اینکه ذهن قدرت این را داشته باشد که به عالمی ماورا پدیدار رخنه کند غیر معقول است بلکه می گوید که ذهن ما چنین قدرتی ندارد . پس چگونه اگر ممکن است که فقط به آنچه در حدود تجربه حسی است معرفت داشته باشیم  مولف مجاز است بگوید امور واقعی در ماورا آن وجود دارد و چگونه می تواند تشخیص دهد  حدودی که فهم انسان نمی تواند از ان بگذرد مگر این که خود از حدود مزبور فراتر رفته باشد  چنانکه ویتگنشتاین می گوید"برای این که مرزی برای تفکر قائل شویم باید بتوانیم در باره ی هر دو سوی آن بسیندیشیم"و بردلی این حقیقت را به نوع دیگری تعبیر کرده است آن جا که گفته است:"هر کس بخواهد ثابت کند که مابعدالطبیعه محال است خود از زمره فیلسوفان مابعالطبیعی است". 

چرا بی نظمی؟

 

آنتروپي معياري براي بي نظمي سيستم مي باشد  سيستم هاي بي نظم داراي تعادل پايدارتري هستند  اما چرا واكنش ها همواره تمايل دارند كه به سوي بي نظمي بروند  در اينجا دو پاسخ به اين پرسش مي دهيم  كه پاسخ دوم را خود استنتاج و تحليل كرده ايم : 

1- پاسخ اول : چرا كه همواره تعداد حالت هاي بي نظم از تعداد حالت هاي منظم بيشتر است يك دسته كارت را با اعداد ترتيبي 1 تا  10 در نظر بگيريد اين كارت ها را به هم بريزد خيلي احتمال كمي دارد كه كارت ها در يك روال ترتيبي منظم قرار گيرند اما چرا مثال كارت ها را با اتم هاي واقعي تشبيه مي كنيم پاسخ ساده است حركت اتم ها در دنياي زير اتمي كاملاً تصادفي و كاتوره اي است بنابراين هر گاه يك واكنش رخ مي دهد  سيستم با احتمالي بسيار قوي به سوي بي نظمي پيش مي رود .

2 -  پاسخ دوم :  پاسخ بهتري كه مي توان به اين پرسش داد اين است كه سيستم بي نظم داراي تقارن است و طبيعت همواره تقارن را دوست دارد براي روشن شدن مطلب بياييد يك ظرف حاوي اتم هاي گازي را در نظر بگيريد كه همگي داراي جهتي مشابه هستند يعني مثلاً همگي به سمت راست حركت مي كنند . (شكل 1 )

اين سيستم داراي تقارن نيست (اگر چه منظم است) زيرا نسبت به هيچ جهت فضايي تقارن ندارد اما سيستمي را در نظر بگيريد كه كاملاً آشفته و بي نظم است  (شكل 2 ) اين سيستم داراي تقارن است زيرا در هر جهتي كه به ان بنگريم اتم ها داراي جهت مشخصي نيستند به زبان رياضي اين مجموعه داراي تقارن گروه (o3   ) است  اين نتيجه گيريي كه ما بر اساس قوانين رياضي به دست آورده ايم

مرگ

در پايان اين مقاله شما متوجه خواهيد شد كه هرگز نخواهيد مرد اما خود را جاودان نيز احساس نخواهيد نمود.

1- مرگ هرگز تجربه نمي شود . اگر حيات شما پس از مرگ در تناسخ و جهان بعد از مرگ تدوام يابد ، بي شك مرگ تنها حيثيت مقطعي و يا يك گذار خواهد بود و آنچه هست باز حيات است و مسئله ابديت .پس به جاي مرگ حياتي ديگر را تجربه خواهيد نمود. در صورتي كه مرگ پايان كار شما باشد شما هيچ خواهيد شد پس شما وجود نخواهيد داشت كه بتوانيد مرگ را تجربه نماييد . بنا براين در هر دو صورت مرگ تجربه نمي شود.

2- بنا براين شما اگر« شمايي » باشد ، هرگز با مرگ هماني نمي گرديد . يعني مرگ چونان مكاني و يا حادثه اي بر شما عارض نمي شود . بنا براين مرگ حادثه اي در آنسوي عمر به انتظار شما ننشسته است ؛ چرا كه حادثه وقتي حادثه است كه تجربه شود.

3- از آنچه دانستيم مرگ حادثه نيست بنا براين مرگ ما براي خودمان به وقوع نمي پيوندد . مرگ يك تجربه ، حادثه و يا موجوديت بيروني ندارد . اما مرگ هست . يعني هويت دارد . نه به شكلي واقعي يا حادثه بلكه به مثابه يك « آگاهي » . يعني آنچه ما روياروي آن هستيم مرگ نيست بلكه آگاهي از مرگ است . اگر مرگ براي ما هرگز به وقوع نمي پيوندد در عوض آگاهي از مرگ همواره در برابر ماست و از آن خلاصي نداريم .

4- شما در صورتي مي ميريد كه زنده باشيد . كسي كه به دنيا نيامده باشد نمي ميرد . بي شك كالبد شما از بين خواهد رفت و شما تنها در صورتي مي توانيد انهدام اندامه خود را مر گ خود بدانيد كه آن اندام را خود يا بخشي از خود تعريف كرده باشيد. اما شما كيستيد ؟ چرا خود را كالبد خود مي دانيد . شما چيزي هم به نام روح نداريد . شما نه كالبد هستيد و نه يك روح كه در كالبدي دميده شده است شما هيچ هويتي جز « در برابر مرگ بودن و آگاه از مرگ بودن نداريد .» . وقتي كوزه اي بسازيد همواره شكستن كوزه به عنوان يك امكان با كوزه همراه است چرا ما بايد براي خود يك شيشه عمري مانند كالبد تعريف كنيم.

5- شما نه « به سوي مرگ » بلكه« در برابر مرگ» هستيد . اگر با ديالكتيك آشنايي داريد بهتر است بگويم كه من و مرگ يك تضاد ديالكتيكي دارند كه از هم ديگر در عين تضادي كه دارند قابل تفكيك نيستند. شما هيچ چيز نداريد . روشني چيست ؟ همان چيزي است كه تاريكي نيست . و تاريكي يعني غير روشني . روشني با نفي تاريكي و تاريكي با نفي روشني تعريف مي شود شما هم با نفي مرگ تعريف مي شويد . يعني همان چيزي هستيد كه مرگ در برابرش است .

6- حتي در بهشت هم خداوند مي تواند شما را نا بود سازد چرا كه مرگ همواره يك امكاني است كه در برابر شماست . با اعتقاد به بقاي روح و امثال ان نمي توانيد از مرگ خلاصي يابيد . مرگ همواره در برابر شماست هرچند كه هرگز با مرگ يكي نمي شويد . شما با در برابر مرگ قرار گرفتن به نوعي در استيصال هستيد ونه جاودانگي .

7- انسان رنج مي كشد . پس هرگز نمي تواند خود را به نوعي در يك تعريف استعلايي از بند بدن خويش و محيط فيزيكي خود جدا نمايد . اما اين دليل نمي شود تا ما خود را بدن خود ويا روحي در درون بدن خويش به شمار آوريم . شما بايد به خاطر داشته باشد كه شما طرحي از انسان هستيد و نه يك بدن متكامل شده و يا هر چيز ديگري . اين طرح تنها با قرار گيري با مرگ ، طرح ريزي مي شود

ده دستور آزاد مردی

شاید بتوان گوهر بینش آزاد مردانه را در ده دستور نوین خلاصه کرد، اما نه به عزم آنکه این ده دستور جانشین ده فرمان شوند، بلکه برای تکمیل آن. ده فرمانی که من، به عنوان معلم، می توانم مقرر دارم بدین شرح است:

هیچ گاه هیچ چیز را یقین مپندار.

زنهار مپندار که کوشش برای پوشاندن حقیقت کاری بجا است، زیرا بی تردید حقیقت از پرده بیرون خواهد افتاد.

هرگز در پی آن مباش که این اندیشه را که "بی تردید کامیاب خواهی شد" فرو خوابانی.

هر گاه با مانعی، حتی از جانب شوهر یا فرزندانت، روبرو شدی بکوش تا با دلیل، ونه با آمریت، بر آن پیروز شوی، زیرا پیروزی بر اساس آمریت خواب و خیال است و فریب.

برای آمریت دیگران حرمت قائل مباش، زیرا همیشه آمریتهای متضاد وجود دارند.

برای از بین بردن عقیده هایی که به نظرت مهلک می رسند به قدرت دست میاز، زیرا اگر چنین کسی آن عقیده ها تو را از میان خواهند برد.

7از داشتن عقیده ای مخالف عقاید عموم بیمناک مباش، زیرا هر عقیده ای که امروز مورد قبول است زمانی مخالف عقیده عموم بوده است.

8از مخالفت هوشیارانه بیشتر محظوظ شو تا از موافقت منفعلانه، زیرا اگر به هوشیاری چنانکه باید ارج بگذاری آن مخالفت به همداستانی عمیقتری خواهد انجامید تا این موافقت.

9در حد وسواس جانبدار حقیقت باش، حتی اگر حقیقت مایه دردسر باشد، زیرا کوشش تو برای پوشاندن آن بیشتر موجب زحمت خواهد بود.

10بر خوشبختی کسانی که در بهشت دیوانگان بسر می برند رشک مبر، زیرا که این زندگی را خوشبخت پنداشتن خود نشانه دیوانگی است.

منبع: زندگینامه برتراند راسل، ترجمه احمد بیرشک،انتشارات خوارزمی،تهران 1377