بعد از مرگ برای انسان چه اتفاقی رخ می دهد؟ پرسشی که انسان از روز های اولی که خود و دنیای پیرامونش را شناخت ذهنش را آزار می دهد  و با نظریات زیادی مواجه می شود که پاسخ این پرسش را بدهند پاسخ هایی که دین به این سوال می دهند شاید معروفترین آن ها باشد که خیلی ها به آن باور دارند البته جواب ادیان مختلف به این پرسش یکی هم نیست برخی از آن ها به تناسخ اعتقاد دارند یعنی تولد دوباره و حلول در یک جسم دیگر مانند بودائیان ویا پاسخ بسیاری از ادیان الهی مبنی بر وجود یک دنیای دیگر به اسم دنیای مردگان ارواح که البته بعضی از آن ها معتقد به دادن پاداش و جزا در آن دنیا هستند و مرگ را صرفا یک پل برای رسیدن به آن می دانند اما براستی تا چه حد می توان به این دنیای دیگر باور داشت مسلما چون نوع پرسش مطرح شده در حوزه ی متافیزیک قرار دارد پس دو حالت پیش می آید یا اصلا سوال مطرح شده از نظر منطق زبان مشکل دارد یا در حالت بهتر در این مورد نمی توان حرفی زد چون این گونه موارد به لحاظ تجربی قابل آزمون نیستند . البته آنقدر حرف های مختلف در این زمینه وجود دارد که می توان حتی نسبت به آزمون پذیری شک کرد آیا واقعا دنیای ماورا را نمی توان با هیچ حسی درک کرد من شخصا به حالت خفیف تر قضیه معتقدم یعنی در این موارد احتمال آزمون پذیری شاید وجود داشته باشد یعنی ارتباط با جهان های دیگر که با وجود نظریات بسیار پیچیده و گسترده در کیهان شناسی نمی توان آن را به راحتی رد کرد(اما جهانی که تعریف ان کاملا متافیزیکی باشد یعنی خارج از حواس احکام مربوط به آن از لحاظ علمی بی معنایند)اما شاید تمامی مساله ناشی از یک اشتباه باشد البته منظورم از اشتباه این است که این باور به گذشته های دور بر گردد زمانی که انسان در مراحل اولیه تکامل خود قرار داشت و به علت داشتن دانش اندک خود دلایل عجیب و وابسته به ادراکات ناقص خود برای پدیده های اطرافش می ساخت  اما بعد ها که علمش افزایش یافت به اشتباه بودن خیلی از باور های خود پی برد اما بعضی از آن باور ها ماندند چون خارج از حیطه بررسی و آزمون کردن بودند (بگذریم از اشتباه در فرم زبانی آن ها)و مانند یک فرهنگ باقی ماندند که به گونه ای خلا این سوالات را پر می کرد اما جا دارد از آنجا که پی بردیم این پاسخ ها اگرچه نه لزوما غلط اند اما می توان پاسخ های دیگر را هم در نظر گرفت و بررسی نمود و بیشتر روی آن ها فکر کرد یا به قول ادینگتون"انسان عاقل هیچ گاه یک پاسخ نسنجیده را به خاطر اعتقاد صرف وقبول یک پاسخ نسنجیده تر رها نمی کند"

بعضی ها به تجربه های نزدیک به مرگ near death experience (NDE) اعتقاد زیادی دارند و حتی از مواردی حکایت می شود که فرد به طور کامل علائم حیاتی خود را از دست می دهد و دوباره به زندگی باز میگردد این حالات دارای یک سری ویزگی ها است مانند:

  •  یک صدای ناخوش آیند اولین ادراک حسی است که گزارش شده است
  • احساس مردن
  • تجربه خروج از بدن: حس شناورشدن در بالای بدن و دیدن فضای مجاور
  • حس حرکت بطرف بالا از میان تونلی از نور یا راهروی دراز و باریک
  • ملاقات با بستگانی که فوت کرده اند یا اشخاص روحانی
  • مرور خاطرات دوران زندگی
  • احساس بازگشت به بدن همراه با بی میلی

علاوه بر این تقریبا همه یک احساس خوشی وصف ناپذیر را گزارش داده اند  این حالت تقریبا در همه مشترک است این تجربه در اشخاص مختلف وابسته به اعتقاداتی که دارند فرق می کند. بچه ها که نوعاً زمان کافی برای پرورش قوی ایمانشان ندارند تجربه بسیار محدودی در این زمینه دارند.به عنوان مثال پسربچه ای که تجربه نزدیک مرگ داشته با برادرش گفتگو کرده است و دختری با مادرش مکالمه داشته است

اما اگر تجارب اینقدر به هم نزدیک است ممکن است صرفا ناشی از عملکرد مغز در لحظات نزدیک به مرگ باشد همچنان که تحقیقات نشان می دهد علت دیدن تونل سفید رنگ که معمولا برای افرادی که دچار سکته مغزی می شوند هم اتفاق می افتد فقط ناشی از کاهش اکسیژن در بخش هایی از مغز است که اثری که روی بخش بینایی می گذارد دیدن تونل سفید است  ونیز علت خوشی ناشی از ترشح بیش از مواد تخدیر کننده ی تولید شده توسط خود بدن است(آگاهی/سوزان بلک مور)ذکر اين نکته ضروري است که «تجربه نزديک به مرگ» هميشه با مرگ مرتبط نيست (بر خلاف حرف D در NDE). به عنوان مثال، خلبان هاي هواپيماهاي شکاري به هنگام تعليم خلباني در سانتريفوژهايي قرار مي گيرند که فشار زيادي را به آنها وارد مي آورد. اين فشار که ناشي از نيروي جاذبه است، باعث حرکت سريع خون از مغز به سمت پاهاي آنها مي شود. در اين حالت چشمان خلبان سياهي رفته و به سرعت بيهوش مي شود. نزديک به 20 درصد از خلبان هايي که در اين سانتريفوژها قرار گرفته اند ادعا کرده اند که چيزي شبيه NDE را تجربه کرده اند و حتي عده يي نيز گفته اند که خروج از جسم را تجربه کرده و توانسته اند جسم خود را از بالا مشاهده کنند.


نزديک به دو جين تئوري در خصوص اينکه چرا NDE اتفاق مي افتد، وجود دارد. از اين تئوري ها مي توان به فعاليت الکتريکي عجيب و غريب در بخش هايي از مغز، وجود اندورفين ها در ساقه مغز، وجود مواد شيميايي طبيعي قوي در مغز مثل endopsychosin، دخالت روياهاي REM در ميزان سطح هوشياري و تعداد زيادي تئوري ديگر اشاره کرد. اما اخيراً دکتر «اولاف بلانک» که يک متخصص اعصاب است، توانست «تجربه نزديک به مرگ» را در آزمايشگاه شبيه سازي کند. او با الکتريسيته بخشي از مغز را که شکنج (چين سينوسي مغز) گوشه يي چپ ناميده مي شود تحريک کرد. بيماراني که تحت اين آزمايش قرار گرفته بودند اعلام کردند که سايه فردي را پشت سر خود ديده اند. هنگامي که او شکنج گوشه يي راست مغز را تحريک کرد بيماران اعلام کردند به وضوح ديده اند که از جسم خود خارج شده و حتي توانسته اند جسم خود را از بالا نگاه کنند. در واقع، آنها خروج از جسم را تجربه کرده بودند.

و اصلا وقتی تمام اعمال هوشیاری از کوچکترین اعمال وافکار گرفته تا احساسات عمیق انسانی و دریافت هایش از جهان بیرون و فکر های درونی اش همه متناظر با فعل و انفعالات شیمیایی و الکتریکی در مغز انسان است چگونه به هوشیاری پس از مرگ می توان اعتقاد داشت؟و به قول راسل دلیلی وجود ندارد که قبول کنیم پس از مرگ انسان خود آگاهی خود را حفظ می کنددر حالی که تمامی جسمش اثرات به اصطلاح غیر مادی در آن ایجاد می کندو در ضمن جدا کردن ذهن و ماده صرفا اشتباه در جدا کردن دو زبان برای توصیف یک سری رویداد واحد است(عرفان ومنطق /برتراند راسل) چگونه می توان ذهن را داشت و ماده را نداشت؟(البته توجه کنید که منظور من این نیست که حتما هوشیاری پس از مرگ وجود ندارد چرا که آزمون کردن آن دشوار یا حتی غیر ممکن است اما همانطور که می بینیم فرض نبودن هوشیاری پس از مرگ علمی تر و عاقلانه تر است)

به نظر نگارنده در زمان مرگ ودر پایان زندگی که کلیه علائم حیاتی فرد متوقف شد و هیچ فعل و انفعال شیمیایی و الکتریکی در مغز وجود ندارد و توقف تمامی سیستم های خود سازمانده در بدن مسجل شده باشد دیگر هیچ آگاهی و هوشیاری وجود نخواهد داشت و اینجا نقطه ای است که واقعا هستی فرد تمام شده و به عبارتی بهتر "من" دیگر وجود نخواهد داشت خیلی ها با چسبیدن به این اصطلاح "عدم"با این امر مخالفت میکنند و استدلالشان معمولا این است که وجود(که همان انسان باشد) نمیتواند به عدم تبدیل شود در باب مشکلات زبانی ناشی از عدم بسیار سخن گفته شده است اما این استدلال از پایه با تناقضات درونی روبرو است  اول اینکه وقتی به نیست شدن فکر می کنیم عادت داریم درمورد اشیای فیزیکی فکر کنیم چگونه در یک لحظه می توان یک لیوان داشت و بعد کاملا از بینش برد در واقع هیچ قانون فیزیکی اجازه این کار را نمی دهد زیرا با از بین بردن جسم فقط ماهیت شیمیایی ان را عوض کرده اید و در بد ترین حالت آن را به انرژی خالص تبدیل می کنید(قانون بقای جرم انرژی)اما  مساله ما در یک حالت جالب قرار دارد  به واقع یک موجودیت را می توان نیست کرد به طوری که واقعا وجود نداشته باشد و رابطه این موجودیت را با "وجود انسانی" توضیح می دهم در واقع یک موجودیت(entity )می تواند صرفا ناشی از قرار گرفتن یک سری زیر مجموعه کنار هم با نظم و ارتباط داخلی خاص باشد مثلا یک یخچال را در نظر بگیرید که از اجزای مختلفی ساخته شده است تمامی اجزایش طوری کنار هم ودر ارتباط با هم اند که یک"یخچال" بسازند حالا من تمامی اجزا آن را از هم باز می کنم و به گوشه ای می اندازم آیا باز هم می توان ادعا کرد که یخچال داریم؟ مسلما  خیر زیرا موجودیت یخچال که همان نظم و ارتباط باشد را از بین بردیم بدین ترتیب یخچال را نیست کردیم بدن انسان و به طور کلی هر سیستم زنده(و حتی غیر زنده) این گونه است به طور مثال میکروب چیزی جز تمامی مواد موجود در طبیعت نیست آن از اتم های کربن اکسیژن نیتروژن و... تشکیل شده است اما زمانی این مواد را زنده می خوانیم که به طرز خاصی کنار هم قرار گرفته باشند و بحث دیگر که اینجا به آن نمی پردازم این که یک وجود عالی یا روح باعث تفاوت یک موجود زنده و غیر زنده نمی شود بلکه فقط توابع و عملکرد های خاصی در یک موجود زنده است که آن را از غیر زنده جدا می کند و تاکید می کنم که این مرز بندی شفاف نیست بلکه برخی از سیستم ها را می توان زنده نامید گرچه عرف عام زنده بودن آن ها را نمی پذیرد

از این دید گاه مرگ هرگز تجربه نمی شود اگر حیات شما پس از مرگ ادامه یابد بی شک مرگ حیثیت مقطعی و یا یک گذار خواهد بود و آن چه هست باز حیات و ابدیت است در صورتی که مرگ پایان کار شما باشد شما هیچ(نیست) خواهید شد پس شما وجود نخواهید داشت که بتوانید مرگ را تجربه کنید بنابراین در هر دو صورت مرگ تجربه نمی شود پس آن چونان مکان یا حادثه ای بر شما عارض نمی شود  پس حادثه ای در آن سوی عمر به انتظار شما ننشسته است چرا که حادثه وقتی حادثه است که تجربه شود از آنچه دانستیم مرگ "حادثه" نیست بنابر این مرگ برای خودمان به وقوع نمی پیوندد مرگ یک حادثه تجربه یا موجودیت بیرونی ندارد اما مرگ "هست" یعنی هویت دارد نه به شکل واقعی بلکه به مثابه یک "آگاهی" یعنی آنچه ما رویاروی آن هستیم اگر مرگ برای ما اتفاق نمی افتد در عوض آگاهی از مرگ همواره در برابر ماست و از آن خلاصی نداریم.

با این تفسیر شاید خیلی بترسیم اما نباید این طور باشد اگر این اتفاق(از بین رفتن آگاهی) اتفاق بیفتد (که من عمیقا حدس می زنم که اینطور است)برای همه رخ میدهد و نه فقط شما .پس حقیقتی است که وجود دارد و ترسیدن از آن منطقی نیست و در آخر اینکه زندگی ابدی بسیار بدتر است و اصلا چرا می خواهید تا ابد زندگی کنید اگر خوب به آن فکر کنید به بچگانه بودن این میل(میل به جاودانگی)پی خواهید بردو باید بگویم این سخنان اثبات پذیر نیستند و من هم ادعای اثبات آن هارا ندارم اما از لحاظ علمی و منطقی بهترین حدس اند ودر مورد سخنان من 3 حالت ممکن است شاید غلط باشند که در این صورت شما به آن پی خواهید برد وشاید هم درست باشند که در این صورت هرگز به صحت آن ها پی نخواهید برد(حتی خودم) زیرا دیگر وجود نخواهید داشت و یا شاید واقعیت بسیار پیچیده تر از آن باشد که در این دو فرض قبلی بگنجد

 زندگی واقعا تجربه زیبایی است(تنها تجربه)پس بیایید از آن خوب استفاده کنیم