متن زیر بیشتر بر اساس تحقیقات جورج لاکوف در فلسفه ذهن و عصب روانشناسی است که در کتاب فلسفه در بدن(philosophy in the flesh ) شرح کاملی بر آن نوشته است مطمئنا آن چه گفته شده تمام حقیقت نیست منتظر نظرات شما هستیم:

این که گفته می شود استدلال(اندیشه)ومفاهیم  متجسد هستند به چه معناست؟ هر استدلالی که شما انجام می دهید به این امر بستگی دارد که ساختار عصبی مغز شما بر اساس چه الگو هایی آن را پردازش می کند و از چه مدل ها و الگوریتم هایی استفاده می کند. بنابراین معماری مغز شما تعیین کننده این است که شما چه مفاهیمی دارید و قادر به انجام چه نوع استدلالی هستید. بنابراین مطالعه ساختار مغز در یافتن جواب سوالاتی که اکنون با خواندن این چند سطر به ذهن شما خطور کرده است  راهگشاست. اما یک سوال جالب "آیا استدلال(اندیشه)می تواند از بخش حسی حرکتی مغز استفاده کند؟" یا به صورت تخصصی تر "آیا استدلال منطقی می تواند توسط مغز در همان معماری عصبی که برای انجام کار های حسی و حرکتی استفاده می شود (به عنوان یک پردازشگر) محاسبه شود؟" با تحقیقاتی که در حوزه علم عصب شناسی انجام شده است ما اکنون تا حد زیادی جواب را می دانیم جواب به این پرسش "بله" در موارد زیادی است.

در سنت فلسفی غربی(و صد البته شرقی) ،از ابتدا تا کنون همواره فرض بر آن بوده است که انسان ها دارای توانایی ذهنی از جمله استدلال اند که امری مجرد، روحانی و کاملا جدا از بدن انسان است این تفکر در مواردی آنقدر صریح است که به جدایی مطلق معتقد است که در فلسفه دو آلیسم تجلی می یابد.در این فلسفه استدلال (اندیشه)همواره جدا و مستقل پنداشته میشد این واحد خود مختار(آزاد) همواره همان چیزی بود که پنداشته می شد نوع بشر را از انواع دیگر متمایز می کند اما تحقیقات بسیار گسترده در علم عصب شناسی نشان داده است که این ها اشتباهاتی هستند که مدت هاست در بطن تمام ایدئولوژی ها رسوخ کرده است(یکی از دلایل آن عدم مراجعه به تجربه بوده است) همانطور که نظریه تکامل داروین نشان داد که نوع بشر تکامل یافته میمون هاست تحقیقات علم عصب شناسی هر چه بیشتر مرز بین ما نژاد هوموساپینس (موجود خردمند!!)و حیوانات دیگر راکمرنگ می کند.  آنچه این جا می آید صرفا نتایج تحقیقات علمی است و کمتر نظریه پردازی های شخصی.(با توجه به این نکته که حتی در داده های تجربی خام هم ممکن است جهت گیری صورت گیرد)

اولین نکته جالب در مورد موجودات زنده این است که همه آن ها رده بندی می کنند حتی ساده ترین موجودات مانند آمیب میبایست قادر به رده بندی باشد :این که چه چیزی غذاست و چه چیزی غذا نیست. حیوانات دیگر هم رده بندی میکنند بعضی پیچیده تر و بعضی ساده تر. آنچه در این باره جالب است این است که آنچه یک موجود زنده قادر است رده بندی کند کاملا وابسته به محیط او و این است که آن موجود چگونه با آن ارتباط دارد ساز و کاری که نتیجه تکامل(انتخاب طبیعی) است این که ما اصلا قادر به رده بندی هستیم و رده بندی انجام می دهیم یک نتیجه غیر قابل گریز از این حقیقت است که ما موجوداتی "عصبی" هستیم مغز ما یک شبکه بسیار گسترده از نورون هاست و بسیار متدوال است که  اطلاعات به صورت پالس های الکتریکی در طول این شبکه حرکت کنند اولین روش در مدیریت یک شبکه می تواند این باشد که مجموعه ای از اطلاعات ورودی  به یک خروجی از شبکه نگاشت شوند و این همان رده بندی است یعنی قرار دادن مجموعه ای از اشیا کنار هم. بنابراین رده بندی یک فعالیت ذهنی نیست بلکه دقیقا یک"تجربه" است، تجربه ای که ناشی از ساختار فیزیکی مغز ما(نورونی به جای مثلا یک امکان دیگر مانند مدار الکترونیکی) است.این ساختار ها در مغز(با تمام ویژگی های فیزیکی وشیمیایی که تحت تاثیر محیط اند) برای ما یک سری  "الگو" می سازند،(یا بهتر است بگویم ما مجموعه ای از آن ها هستیم) ما از آنها همواره استفاده می کنیم از قضاوت هایی که در مورد انسان های دیگر انجام  میدهیم تا ساخت اشیا مهندسی ریاضیات و تفکرات مجرد فلسفی. این الگو ها بر اساس ساختار بدنی ما و سیستم حسی حرکتی ساخته شده اند. دسته ای ازاین الگو ها در زبان عادی به "استعاره" می شناسیم.وقتی ما دست به رده بندی می زنیم اشیاء رده بندی را طوری در نظر می گیریم که گویی همه در یک ظرف اند. ظرف هایی که یک درون،بیرون و دیواره دارند در اکثر مواقع ما به فازی بودن این دیواره توجه نمی کنیم ما زیبا ها رادرون یک ظرف و زشت ها را درون ظرف دیگر قرار می دهیم(البته توجه داشته باشید که این تصور استعاری لزوما آگاهانه نیست بلکه کاملا می تواند ناخودآگاه انجام شود)این استعاره ها همه جا وجود دارند برای دریافتن آن ها ابتدا به مفاهیم سنتی فلسفه و مشکلاتی که دارند باید توجه کنیم. در اینجا برخی از مفاهیمی که در سنت های فلسفی گذشته وجود داشت را می آوریم:

1-واقعیت به اجزایی تقسیم بندی می شود که مستقل از ذهن انسان یا هر نوع شناسنده ی دیگری است.

2-جهان یک  ساختار منطقی دارد:رابطه ی بین رده ها در جهان توسط یک اندیشه متعالی تعیین میشود(یا شده است) که مستقل از نوع انسان،مغز،وذهن او است.اما انسان قادر به  شناسایی  آن هاست.

3-اندیشه انسان قادر به درک جهان و رده هاست (یا حداقل بخشی از آن)اما توانایی ذهنی انسان مستقل از وضعیت جسم اوست.

4-آنچه ما را انسان می کند و متمایز از سایر موجودات این توانایی ذهنی "متعالی"است.

البته ذکر  این چند مورد به این معنا نیست که هر فیلسوف سنتی به هر چهار مورد با این شدت که در اینجا ذکر شد معتقد باشد. اما توافق تقریبا عامی در مورد درستی چهار مفهوم بالا در فلسفه قدیم وجود دارد. اما حقیقت این است که موارد بالا تا حد زیادی با شواهد علمی همخوانی ندارد برای درک این امر به چند مورد در این زمینه توجه کنید:

مفاهیم متجسد:

رنگ:

چه چیزی از رنگ واضح تر؟ ما تمام جهانمان را رنگی میبینیم.پرتو های نور به خودی خود قابل دیدن نیستند بلکه باید با چیزی برخورد کرده و بازتاب شوند. اما در نهایت آنچه وارد چشم می شود نیز پرتو نور است(چیزی که قابل دیدن نیست) در اثر برخورد نور با شبکیه است که مفهوم رنگ ایجاد می شود و قصه به همین جا ختم نمی شود. ممکن است فکر کنید "مفهوم"رنگ منطبق بر یک واقعیت فیزیکی است یعنی طول موج اما جالب است بدانید که طول موج اجسام در شرایط مختلف ثابت نیست اما شما مثلا یک موز را همواره به رنگ زرد می بینید چه زیر نور لامپ چه زیر نور خورشید وسط ظهر یا غروب  این مفهوم رنگ که در ذهن تداعی می شود همواره ثابت است. فرق بین رنگ مثلا سبز و قرمز حقیقتی است که ناشی از مدار مغزی پردازش کننده آن است و نه یک واقعیت فیزیکی خارجی!!! رنگ نه یک واقعیت خارجی است نه یک ساخته ذهن بلکه ترکیبی ساختگی است که کاملا مرتبط با جسمانیت و ساختار بدنی و مدار های مغزی ماست. رنگ حاصل عملکرد جهان و بدن ماست که با هم درتعامل اند مفهوم رنگ نه کاملا subjective است نه کاملا objective. از این دیدگاه نظریه "مطابقت حقیقت" که بر آن است هر جمله و رابطه بین کلمات توسط هر دریافت کننده ای در واقع متناظر با ارتباطات واقعیات در جهان خارج است دیگر خیلی درست به نظر نمی رسد زیرا اگر رنگ واقعا وجود ندارد پس جمله "خون قرمز است" می تواند نشان دهنده ی کدام رابطه در جهان خارج باشد؟ (البته نمیتوان حتی با دانستن این حقیقت تمام نظریه"مطابقت حقیقت"(تارسکی) را زیر سوال برد بلکه فقط میبایست تغییرات و اصلاحاتی در آن انجام داد زیرا این به ما نشان می دهد برخی مفاهیم ذهنی مطابق خارجی(در جهان فیزیکی) ندارند اما بسیاری دیگر هم دارند و اصلا بالاخره اگر ما طول موج را به عنوان اصل می پذیریم آن هم ناشی از یک اندازه گیری است و یک ساختار نورونی دیگر در مغز از این جهت به نظر من نویسنده به تناقض گویی دچار شده گرچه به نکته مهمی اشاره کرده است) خواص اشیا کاملا مرتبط است به اساختار شبکه عصبی درک کننده ی آن توانایی بدن برای تعامل با آن و اهداف و علاقه مندی های ما که درصد اعظم آن ها به وسیله انتخاب طبیعی در ما ایجاد شده است. مثلا در مورد رده بندی ها، ما دو نوع رده بندی داریم رده بندی پایه و ردهبندی سطح بالاتر.به عنوان مثال اتومبیل ها ،هواپیما ها،کشتی ها در رده بندی پایه اند در حالی که وسیله نقلیه رده بندی سطح بالاتر است و با تجرد از موارد قبلی به دست می آید این که این رده بندی ها چگونه شکل می گیرند حقیقتی است که کاملا وابسته به وضعیت فیزیکی ماست :ما رده بندی پایه را بهتر می فهمیم چرا که از آن تصویر ذهنی داریم اما از مفاهیم مجرد نداریم ما رده بندی پایه را زودتر یاد می گیریم بچه ها ابتدا ماشین کشتی و هواپیما را می شناسند و بعد به مفهوم وسیله نقلیه می رسند و فقط به خاطر ارتباط آن ها با جهان خارج و ساختار عصبی مغز آن هاست. فر آیند ساختن کلاس های مجرد از کلاس ها یا اشیاء پایه برنامه های حرکتی و تصاویر ذهنی است این که چه اشیایی تحت چه کاتگوری(category) قرار می گیرند تا حدی وابسته به انتخاب طبیعی در ایجاد این سازماندهی است تا بر اساس آن ذهن رفتار کند نه این که مستقیما توسط یک ذهن مستقل از واقعیت سازماندهی شود ذهن در این جا تا حدودی از موضع فاعلیت و تعیین رده بندی واقعیات در جهان به موضع مفعولیت تنزل یافته است دلیل اصلی آن هم متجسد بودن ذهن و شکل یافتن آن بر اساس سیستم حسی حرکتی و عصبی و نیز جهان است.رده بندی ها در سطح پایه منطبق با جهان خارج اند اما رده بندی های ما در سطوح بالاتر انتزاع دقیقا منطبق با جهان خارج نیستند اما این توهم همواره وجود دارد که رده بندی های ذهن ما همواره منطبق با جهان خارجند.رده بندی های ما از این حقیقت ناشی می شود که ما موجوداتی عصبی هستیم از توانایی های بدنی ما، از تجربه فعل و انفعالمان با جهان خارج ناشی می شود.تکامل هرگز از ما دقتی  بالا تر از basic level و نیز پایین تر از آن نخواسته است. رده بندی های ذهن ما دقیقا منطبق با جهان نیست.

فضا:

مورد دومی که بیشتر موضوع را روشن می کند مفاهیم فضایی در ذهن ماست.روابط فضایی در مرکز سیستم ادراکی ما قرار دارد که فهم فضا را برای ما ممکن می کند آن ها استدلالات فضایی را برای ما ممکن می کنند اما در واقع آن ها اصلا وجود ندارند ما آن ها به طور فیزیکی مانند اشیاء دیگر نمی بینیم مفاهیمی مانند دور و نزدیک یا جهات فضایی مانند "جلوی_" "عقب_"و... که رابطه تنگاتنگی با جسمانیت ما دارند. اگر ما موجودی همه جایی بودیم یعنی به طور مثال مانند یک گاز در تمام فضا پخش بودیم آن گاه مفهومی مانند نزدیک یا جلو و عقب برای ما معنی نداشت .

روابط فضایی با خود یک منطق به همراه دارند مانند این که هر ظرفی(به معنای عام) یک درون بیرون و دیواره دارد یا این که یک خط مستقیم کوتاهترین راه بین دو مکان است و تمام مفاهیمی که در هندسه اقلیدسی وجود داشت که البته اکنون می دانیم هندسه درست فضا یک هندسه غیر اقلیدسی است. اما چون ما موجوداتی با این اندازه فیزیکی هستیم در طول تکامل هرگز لازم نیامده در ساختار ذهنی ما یک هندسه غیر اقلیدسی پیاده سازی شود. مثلا طرح ظرف مانند بسیاری دیگر از طرح های تصویری از لحاظ کیفیتی متداخل با مفاهیم دیگر است ما می توانیم یک ظرف برای صدایی که می شنویم قرار دهیم و به صورت مفهومی بخشی از موسیقی را از بخش دیگر جدا کنیم .هر دو از یک سری توابع در مغز استفاده می کنند اما منشا آن روابط فضایی متجسم شده است. و این همان مفهوم استعاره است که عینیت یافته است. شکل بدن ما و نحوه ی عملکرد ما به جهات برای ما معنی میدهند چشمان ما در جلوی ما قرار دارد ما به سمت جلو حرکت می کنیم و با مردم از جهت جلو ارتباط داریم به همین خاطر است که جلوی اتومبیل را جهتی می دانیم که از آن جهت حرکت می کند یا همین طور تلویزیون و یا رادیو را مفاهیم عقب و جلو body based  هستند آن ها فقط برای موجوداتی که جلو و عقب دارند معنا دارد نه موجودات  توپی شکل. به همین ترتیب روابط فضایی هم به صورت objective در جهان خارج وجود ندارند وقتی میگوییم گربه در عقب ماشین است به "چیزی در خارج اشاره نکرده ایم" بلکه یک وضعیت را شرح داده ایم که از وضعیت بدنی خودمان وارد زبان شده است و به اشیاء دیگر منسوب شده است اگر ما موجوداتی کره ای شکل بودیم آن گاه اصلا واژگان عقب و جلو نداشتیم و در نتیجه وارد زبان هم نمی شدند. زبان انگلیسی از لحاظ استفاده از روابط فضایی در فهماندن منظور و project کردن مفاهیم بدنی به جهان خارج ضعیف است در بعضی از زبان ها این امر بسیار مشهود تر و قوی تر نمایان می شود مانند جمله گربه روی شاخه درخت است که در انگلیسی به همین شکل اما در یک زبان به صورت گربه روی بازوی درخت نشسته است جلوه می کند   امیدوارم تا الان متوجه این موضوع شده باشید که اوردن این شواهد فقط به معنای تغییر دادن چند کلمه و اصطلاح در زبان عادی روزمره نیست.این موارد بسیار گسترده اند و به وسیله آنها کل منطق زبان از دید ما عوض می شود: تمام دستاورد های فلسفی و حتی علمی.

پس:

الف) عقل آن‌طور که سنت فلسفی غرب معتقد است نامتجسد نیست بلکه از طبیعت مغز، بدن و تجربیات بدنی ما برمی‌خیزد. این صرفاً به آن معنا نیست که ما برای استفاده از عقل به بدن نیاز داریم بلکه به آن معنا است که اساساً ساختار خود عقل از جزئیات بدن ما ناشی می‌شود. دقیقاً همان مکانیسم‌های عصبی و شناختی که زیربنای ادراک حسی و حرکات بدنی ما هستند، دستگاه‌های مفهومی و جهات عقل ما را هم به وجود می‌آورند. پس اگر قرار است عقل را بفهمیم، باید این جزئیات عصبی و بدنی را هم بفهمیم.

ب) عقل تکاملی است یعنی عقل انتزاعی از شکل‌هایی از استنتاج حسی و حرکتیِ موجود در حیوانات درجه‌پایین‌تر پدید می‌آید. پس عقل نه تنها فراتر از طبیعت حیوانی ما نیست بلکه از آن بهره می‌برد. این کشف که عقل ما تکاملی است به کلی تصویر ما را از رابطه با سایر حیوانات تغییر می‌دهد؛ بنابراین، عقل ذات یا ماهیتی نیست که ما را از سایر حیوانات جدا می‌کند بلکه ما را در استمرار با سایر حیوانات قرار می‌دهد.

ج) عقل به معنای استعلایی «کلی (جهان‌شمول)» نیست؛ یعنی به این معنا که بخشی از ساختار جهان باشد. بلکه به این معنا کلی (جهان‌شمول) است که قابلیتی است که همۀ انسان‌ها به طور کلی (جهان‌شمول) در آن مشترک‌اند. آنچه موجب اشتراک این قابلیت میان انسان‌ها می‌شود جهات مشترکی است که در نحوۀ تجسد اذهان ما وجود دارند.

د) عقل کاملاً آگاه نیست بلکه عمدتاً ناآگاه است.

هـ) عقل کاملاً حقیقی نیست بلکه عمدتاً استعاری و تخیلی است. و) عقل غیرعاطفی نیست بلکه از لحاظ عاطفی هم درگیر است. این تغییر موجب می‌شود که فهم ما از خودمان به عنوان انسان متحول شود.