در نقد دگماتیسم
نحوه ی فکر کردن افراد بشر تحت تاثیر عوامل متعددی قرار دارد و به طور کل این که فکر چگونه شکل می گیرد و رشد و بالندگی می یابد موضوع پیچیده ای است و شاید چندان ارتباطی با موضوع ما هم نداشته باشد اولین کسانی که سعی کردند برای فکر کردن و به طور خاص استدلال کردن یک قالب نظری ایجاد کنند یونانیان بودند و ارسطو بود که اولین بار (حداقل از دید تاریخی و به طور رسمی)ساختاری را معرفی کرد (یا شاید کشف کرد) که بر طبق آن انسان ها استدلال می کنند و از این رهگذر بود که منطق متولد شد.قوانین منطق قوانین سفت و سختی بودند که از طریق آنها دقیقا می شد استنتاج های معتبر را از نامعتبر باز شناخت و اگر فردی در استنتاجی به تناقض میرسید حتما در مرحله ای از یکی از قوانین اصلی تخطی کرده بود
قوانین منطق بسیار موثر بودند اما ناقص . انقلابی که بعد ها تجربه گرایان آن را رقم زدند بر این اصل تکیه داشت بدین ترتیب علم مدرن هم متولد شد اما جدای از این ها سوال اساسی که ایجاد می شود این است که اگر همه افراد استدلال هایشان منطقی و بر شواهد استوار است چرا به نتایج یکسان نمی رسند و ما این همه افکار مکاتب و ایدئولوژی داریم؟ یکی از ساده ترین پاسخ ها این است که منابع تفکر به منطق و تجربه محدود نیست و در ضمن منطق های مختلف داریم در اینجا اصلا قصد وارد شدن در این مبحث را نداریم که خود بحث گسترده و جداگانه ای است . افکار گوناگون و متفاوت و حتی تناقض در آن ها مساله ای نیست اما گونه هایی از افکار وجود دارند که فقط اسم فکر را با خود یدک می کشند عامل به وجود آمدنشان تنش های احساسی و عاطفی در یک زمینه فرهنگی خاص است و نه تفکری بی طرفانه و صادقانه از جانب شخص به عنوان فاعل در عرصه اجتماعی.البته نقش اجتماع را در شکل گیری افکار تک تک افراد جامعه حتی اندیشمندان نمی توان منکر شد اما گاهی اوقات شیوع این ویروس های فکری در سطح جامعه چنان است که از افراد موجوداتی می سازد که فقط می پذیرند و در سطح جامعه منفعل می سازد به این نوع افکار "دگم" می گویند
از لحاظ فنی دگماتیسم یا جزم گریایی عبارت است از طرز تفکری غیر انتقادی غیر تاریخی که بر مبنای دگم های روایت شده مانند نظرات براهین و اعتقادات استوار است دگم ها را به مثابه حقایق همیشه همان و همه جا معتبر تلقی میکنند بدون آن که در شرایط تاریخی مختلف به محک و آزمون گذارده شوند در این نوع اعتقادات همواره نوعی پافشاری وجود دارد یعنی بر خلاف سایر عقاید بسختی می توان فردی که دچار جزمیت است آگاه ساخت .همچنین این عقاید با خود، شیفتگی به همراه دارد و به فرد آلوده نوعی احساس غرور میدهد تنها جزم اندیشان اند که بر کامل بودن عقل خود اذعان می کند و متاسفانه این مرضی است که خیلی ها به آن دچارند به قول دکارت:"تنها عقل که بین مردم به عدالت توزیع شده است چرا که هیچ کس شکایتی از کمبود آن ندارد" جزم اندیشان از باور های خود راضیند و به آن عشق می ورزند به همین جهت است که این بیماری از سایر بیماری ها متفاوت است چرا که در هیچ بیماری ، بیمار از وضعیتش احساس رضایت ندارد اما جزم اندیش....
اما چرا افراد با وجود شواهد زیاد و مخالف با افکارشان باز هم بر سر عقایدشان هستند ؟
یکی از دلایل ترس افراد است از زیر پا گذاشتن اصول قبلی که باز هم به تنش های روانی ای مربوط می شود که فرد را ناخود آگاه به سمتی سوق می دهد سمتی که فرد را دچار اضطراب و پریشانی نکنند گاهی اوقات هم ذهن افراد چنان به پارادایم های گذشته عادت کرده است که مغز به صورت ناخود آگاه بخشی از واقعیت بیرونی را برای فرد سانسور می کند یا شروع به ساختن واقعیات مجازی می سازد تلاشی مذبوحانه از سوی فرد به صورت خود آگاه و ناخود آگاه که واقعیت را طوری وصله و پینه می کند که به تن پارادایم کهنه بیاید البته گاهی آنقدر این جامه نافرم است که نمی توان آن را نادیده گرفت اما این لزوما به معنای بیدار شدن فرد جزم انذیش نیست در این مواقع ممکن است رو به راه حل نخست آورد یعنی ترس و نادیده گرفتن مساله( پاک کردن صورت مساله) یا این که فرد شروع به فرافکنی بکند نوعی که در دگماتیسم نقابدار شاهد آن هستیم فرد معترض به شرایط(در این مورد فردی که جزم اندیش را به چالش می کشد)به انواع و اقسام اتهامات داده می شود طوری که بتوان به زور قوا او را از صحنه حذف کرد این البته از نوعی است که دگم حالت جامع تری به خود گرفته است و به صورت یک بیماری مسری تعداد زیادی را آلوده ساخته است در این حالات همچنان که قدرت از فرد به گروه افزایش می یابد دگم نیز قوی تر میشود
تفکر دگماتیک اسلحه واقعا خطرناکی است و اگر به شکل جمعی درآید مطمئنا به ساختار دیکتاتوری می انجامد که طبعات بد آن برای همه جامعه است . افسانه سازی و مقدس ساختن افراد و حوادث همواره در چنین جوامعی بوده و هست ؛ داشتن فکر انتقادی حرام و نقادان در زندان به سر می برند.
و البته نکته جالب این است که جزم اندیشان هرگز این گونه در مورد خود فکر نمی کنند کلمات "آزادی"و"نقد"و"استقلال فکری" و... البته کلماتی هستند که بیشتر از آن ها شنیده می شود و انگشتان اتهام آنان به سوی "جزم اندیشان"!!!
و البته برای فردی که در چنین جوامعی بزرگ می شود یافتن راه درست از بیراهه کار بس دشواری است برتراند راسل فیلسوف انگلیسی در مورد پرهیز از این نوع عقاید می گوید(البته از قبل ذکر می کنم بردن نام این افراد در طول بحث به معنای قبول صد در صدی آن ها نیست که اگر این طور فکر کنم خود نیز دچار همان دردی می شوم که از آن گفته ام) اگر عقیده مخالف شما را عصبانی می کند نشانه آن است که ناخودآگاه می دانید دلیل مناسبی برای آن چه فکر می کنید ندارید اگر کسی مدعی شود که دو به علاوه دو می شود پنج شما به جای عصبانی شدن برایش احساس دلسوزی می کنید از عقاید مخالفی که دوستانتان دارند آگاه شوید مسافرت کنید و با افراد مختلف آشنا شوید روزنامه های حزب مخالف را بخوانید(در صورت وجود) اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان دیوانه فاسد وبد کار می آیند به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آنها همین طور به نظر می رسید نسبت به عقایدی که خود ستایی شما را ارضاء می کنند محتاط باشید از هر ده نفر چه مرد و چه زن نه نفر قویا معتقدند که جنسیتشان برتری ویژه ای دارد . دلایل زیادی هم برای دو طرف وجود دارد .همه ما اهل هر جا که باشیم متقاعد شده ایم که ملت ما برتر از سایر ملت هاست ما با وجود دانستن این که هر ملتی محاسن و معایب خودش را دارد معیار های ارزشیمان را به گونه ای تعریف میکنیم که ارزشهایمان ، مهمترین ارزش ها باشد و معایبمان تقریبا نا چیز .
ودر پایان بر این نکته تاکید میکنم که هر کس حتی افراد تحصیلکرده و کتابخوان ممکن است دچار دگم هایی باشند اما خود از آن آگاهی نداشته باشد تنها راه چالش افکار با ایجاد فضای نقد است.